ادامه ی ناآرامی در پیراهن
پیدا شدن در متن و به تبع آن خود را به محیط متن عادت دادن و نیز قدرت خروج از متن همواره از دغدغه های مولف بوده ، پیدایش عنصری به نام ساختار و تحلیل روایی اثر و همچنین فرمی که بحثش این روزها بر سر زبان هاست ، چارچوب های رهایی از این دغدغه ها را پیش روی مولف گسترانیده است .
شکل های از دست رفته ی زبانی و متعاقبا دستیابی به ترفندهای زبانی جدید در آثاری که هم اکنون در حال ارائه اند به وفور یافت می شوند . از حیث شخصیت پردازی نیز چه در مورد اشیا و چه در مورد هر کلمه ای که فکرش را می کنیم نیز به تجربه های تازه ای دست یافته ایم . شعر از آغاز دهه ی هشتاد تا کنون نمی شود گفت که راه مستقلی پیش گرفته ، حتی نمی شود گفت که می خواهد موجی جدید به راه بیاندازد ، بلکه به ظرفیت سازی ها و پیشنهادات ارائه شده باید به چشم دیگری نگاه کرد و به قولی به چشم یک ویژگی . استفاده از بازتاب ها در سطر و به کارگیری بسامدهای منتشر شده از جانب کلمات و همچنین پیوستن سطرها به یکدیگر نه در بعد روایی که در بعد ساختاری و معنا محور اثر ، کمک می کند که شعر این روزها را بهتر بخوانیم . شعر از دستبرد به هنرهای دیگر هم غافل نمانده و دائما ردپای هنرهای دیگر به خصوص نقاشی را در شعر می بینیم .
چندی پیش مجموعه ای از پگاه احمدی پیش رویم بود . آنقدر در شعر به ایجاد فضاهای انتزاعی و پرداختن به خرده روایت ها رو آروده بود که انگار با یک مینیاتور از دوره ی قاجار روبرو شده ایم . رنگاژه های مهرداد فلاح هم از این قاعده مستثنا نیستند . به قدری سطحی به معنا پرداخته شده که می شود در نمای کلی اثر تنها به یک تاویل رسید که آن هم تنها به تنها تاویلِ خودِ شاعر بر می گردد . روایت را نمی توان در شعر امروز به عنوان اساس شعر پذیرفت . روایت ها خود در بسته بندی های خود به فروش نمی رسند ، مانده اند که در ادغام با مولفه های غیر به ساختار طعنه ای بزنند بلکه دریا را متلاطم کنند .
استفاده از اطناب و پشت کردن به ایجاز نیز از نمونه های بارز است . به نحوی که اصلا در درازا نمی شود توضیحی را از شعر جدا کرد ، طوری که به نظر می رسد هر سطر با توضیحش به دنیا آمده و نقشی در بستر سازی منقرض کننده ی سطر دارد . شعری که این روزها از احسان مهدیان می خوانیم نمی تواند به رابطه ای مخاطب محور و حتی مولف محور بیانجامد . دائما می خواهد از سطر بگریزد و جایی برای رهایی از این محیط نمی یابد و به ناچار دست به زبان می بردو شبه کلمات را فدای معنای از دست رفته می کند :
کنار همین ساحل خودم را به تکانیدن مالیدم
قانون این پیاده رو به اندازه ی پاریس هوس می کند
این قصرشنی ملکه ای در آستین دارد آستین ندارد
نگاهی به مضامین از دست رفته در سطر بی شک به خواهد فهماند که دید راوی یک دید منکسر و استقلال نیافته است . دائما دارد دست و پا می زند که معنا را تکمیل کند و نمی تواند . می خواهد به نحوی عناصر را دخیل در شعر کند ( عناصر پیرامون ) اما این عناصر هنوز به شعر نیامده در حال برگشت اند و حتی به بینامتنیت هم نپرداخته اند .
این بحث را فعلا در همین جا به اتمام می رسانم و ادامه اش را به سال آینده و به پست بعد موکول می کنم .
سال نو را هم اگر دوست داشته باشید مبارک است .
این هم شعر ":
رفته رفته باز نمی گردم این شنبه حال می دهد
با کفش های کهنه ، سراسری ام
سرتاسر از زمین که به گردم نمی رسد
با زدن موافقم با زن
- مجبورم با صندلی ام بسازم
و با ردیف روبرویم ارتباط برقرار کنم
عشق کرده ام با تیمور بلنگم
و شلوارم را در دربار ناصری جا بگذارم
( خیلی وقت است از شلوارم گم نمی شوم )
از سر گرفته ام
مذاکره ام با کفش منتفی است
باید به شیوه ام بروم
و گیلان را به سقف ، خوب بفهمانم
تصمیم سرما و زمستان را
از سر گرفته ام
بیشتر از دوست دارم در تابستان می وزم
که از رودبار ، جهات اصلی را گم کنم
و به داخل بوزم
( می توانید شانه کنید !!!
سر و کله ی باد گم شده !!! )
از طرفی کوتاهم
نظر به صورتم کشیده
سرم گیج می رود باید دایره را درک کنم
تا با تمام خیابان ها به زن برسم
جمعا مادرم به استکان ها چای می دهد پدرم معنا بدهد
گرسنه ام ، سفره به روی خودش نیاورده
دست از تمام خودم دراز کرده ام
از دور دست
از دست تنها تر
شخصا به راس امورم کسی سپرده ام
سری به تنم
سری که گردنی متقاعد کند نبود خب !!!
خیابان هر چه ببیند دراز تر فکر می کند
پس می اندازد و کوچه نظر به پس کوچه های دور و برم دارد بد چشم
جمعه ها دست بر دارند ، رفته رفته شنبه می شویم
من و ردیف روبرویم
که از این به بعد لاغریم
اضافه تر از مردی بلند
از خط کشی که چند سانتی متر بیشتر زندگی کرده
اما کوتاه فکر می کند .
