|
این مقاله یکی از دیگرهای چیست ؟ می دانم که این نوشته ها پبش از این نیز نوشته شده اند و کارها کرده اند و چیزها ندیده اند . پس لازم را می بینم که در این نوشتار حواسم را جمع کرده و خیلی از چیزهایی را که مجبورم بعد ها به آن جواب دهم از همین جا و یکطرفه ، طفره بروم . پست مدرن می آید که به به یک سلسله ساختارشکنی ها و دیدگاه ها و نظر گاه ها دامن بزند و تا کنون توانسته در بسیاری از هنرها که سر آمد نفوذش را در معماری می دانند رخنه نموده و دگرگونی های سازنده ای را باعث شود . پست مدرن در هر حوزه ای که رسوخ داشته و انجام وظیفه نموده ، کنکاش و تحرک های فکری بسیاری را باعث شده ، اما صبر کنید ! یک جای این پا می لنگد . بله ! مخالفان بسیاری دارد . البته نه در تمام هنرها . در بسیاری از آنها توانسته جایگاهی ثابت بیابد و در برخی از آنها هنوز اتاقی برای زیستن نیافته . موضوع مورد بحث ما یعنی شعر هم از این قاعده یک چیزهایی را دارد. هنری که می خواهد هر لحظه با سنت بستیزد آن هم ستیزی که به نابودی نیانجامد ( از این پاردوکس ها در این نوشتار بسیار خواهید دید ) . بله با سنت می ستیزد و نمی ستیزد و نگاهی آینده نگر دارد و ندارد . اصلا چرا آینده مگر همین حالا خودش را کجا جا گذاشته که ما سراغ از قبل و بعد می گیریم و اینقدر ... هیچ کدام از این افعال مثبت و منفی را نمی توان به صورت قطعی به چند کلمه چسباند و آبش را خورد . اینجا قطعیتی در کار نیست و همه چیز محکوم به یک فرجام نمی دانم چیست . هنجار خود را به زبان سپرده و شاعر خود را به هنجار و من که حالا این جمله ها را می نویسم کاملا به دیدگاه خود آگاهم و آگاه نیستم .این نوع خاص از دیدگاه که هم اکنون در ایران به ژانری محکوم بدل گشته ، به نظر می رسد خوب به جرمی که مرتکب شده ، آشنایی دارد و به نظر می رسد که تنها محکمه ای با عدالت عامه مردم تکلیف تعیین می کند . خیلی ها بر این عقیده اند که ما هنوز مدرنیته را طی نکرده ایم و هنوز در حال گذار از این دوره هستیم . پس لازم را می بینم که می خواهد به مدرنیته هم بپردازد . مدرنیته با دیدگاه جهانی روشنفکری ، یکسان تصور می گردد ، این رویکرد موفق و قدرتمند در حوزه ی طبیعت و فرهنگ رخ داده است تا بر اجتماع ، اقتصاد ، اخلاق ، ساختار های معرفتی و دنیای مدرن ما مسلط شود . استدلال بشری همانگونه که در تفکر قیاسی ریاضی و فیزیک نمونه سازی و مدل سازی شده آمده است تا جایگزین تفکر ، خرافه پرستی مذهبی و سایر شکل های عقلانیت گردد . حال ما زبان خود را که بر آمده از چند صد سال سابقه در این کشور می باشد در مقابل این عنصر ( مدرنیته ) قرار داده ایم ( ببخشید داده بودیم ) که من فکر می کنم این آثار به نحوی محتوم جای خود را باز کرده و حالا جایشان هم اصلا روی طاقچه ها خالی احساس نمی شود . شاعرانش را هم خودتان به نحوی مطلوب در چند و چون آمد و رفت شان بوده اید که من لازم نیست آن همه زندگینامه های کلیشه ای را مجددا تکرار کنم ، کارهای نکرده و کرده ای که اصلا جایی در این نوشتار ندارند . شاعرانی که در دوره ای که به تقابل سنت و مدرنیته مشهور بوده ظهور کرده و کار خود را کرده و بار خود را بسته اند تا در این تاریخ ادبیات پر رفت و آمد ، جای خود را در صفحات پایانی پیدا کنند . پس زبان را باید به حال خود گذاشت یا نه ؟گذر زمان هر کاری که دلش می خواهد بکند یا نه ؟ آیا مدرنیته ، همینگونه و به سادگی جا در دلتان باز کرده که حالا همینجوری برود ؟ آیا مدرنیته همینگونه آمده و هیچ راننده ای نداشته ؟ پس بیژن جلالی را که می خواهد در این ادبیات بشناسد ؟ آیا دادن جایزه ی بیژن به چند تا کتاب چاپ کرده او را به ادبیات خواهد شناساند ؟ حتما اینطور نیست و این مقابله صد در صد هدفمند بوده و مبارزان زیادی داشته که از دل این مبارزات اینانی به وجود آمده اند . حالا می خواهیم بیشتر به پست آن مدرن بپردازیم و اینکه آیا طبقه بندی خاصی تعریف شده که باید حالا نیاید و بعد از گذار چند روزه بیاید ؟ _ در ایران خیلی اتفاقی سر وکله ام پیدا شد . خودتان مرا آوردید . من که ادعایی نداشتم شما که دست مدرنیته را از پشت بسته بودید . من به برادرم احساس احترام می کنم . اما تنها احساس احترام . پا از گلیشمش دراز تر نداریم که نداریم . خواستیم داشته باشیم برادره دیگه کاریش نمی شه کرد . بیا اصلا از تفاوت هایمان بگو تا ببینی حق با من است یا نه ؟ من می گویم ساختار دادن ، ساختار ندادن ، ساختن و به کار گرفتن ، به کار گیری این زبان دراز جایی غیر از خودش ، سر جای خودش ، معلوم نبودن ، گم شدن سرِ جایت ، فروپاشی ، کثرت ، چند معنایی ، چند صدایی اصلا بی معنایی ، فرار از روایت ، چند روایتی و خیلی از چیزهایی دیگر که الان یادم نیست در دست مخاطب باشد حالا جایی پیدا نمی شود که من آنجا بنشینم و هی لقمه هایم را روی هم بچپانم و یک آهنگ ملایم و یک قلیان و یک چای لب سوز هم پشت بندش بخورم . می خواهم خودم را از این کیف و حال تکراری نجات بدهم و در هر برهه از زمان که دلم خواست کلاسیک فکر کنم ، نئوکلاسیک فکر کنم ، اصلا همینجوری فکر کنم و از بی نتیجگی به نتیجه ای برسم . من به این اعتقاد دارم که هر چیز بدون نتیجه ای بزرگترین نتایج را به دنبال دارد . من ذهنم را آشفته می کنم و تا در این آشفتگی چیزی پیدا کنم . حالا او با تفکر کهنه اش می آید و در این تفکر گم می شود و یکی باید همیشه دستانش را بگیرد تقصیر من چیست . من ساختار را روی خودم آوار می کنم ، فرم را در خودم حل می کنم ، فرمالیست هستم ، لکنت زبان هم دارم و در حین لکنت از شما سریع تر حرف می زنم ، از اون هم همینطور . / کلمات در من حل می شوند ، محتوا می خواهد چیزی از فرمم بردارد . ساختار هم که دستش به همه جا می رسد . من مانده ام با هزار دست دراز و کوتاه . حالا این برادر تنی یا ناتنی آمده ادعای ارث و میراث می کند . خب همه اش مال ا و من فقط یک تکه فضا می خواهم که خودم را در آن حل کنم و دوباره رسوب کنم تا رسوبم باز جای استفاده داشته باشد . این هم از این ، مقرون به صرفه هم که هستم .این همه چیزهایی را که من گفتم ، یکی را از این مثلا برادر بخواهید اگر یک جواب قانع کننده داد من از این مملکت خواهم رفت و می گذارم شما همچنان از این گذار بگذرید . آنقدر نمی آیم که در برادرم به مطالعات ژنتیک بپردازید و مرا از آنجا هم نتوانید ردیابی کنید . باور کنید من هستم اصلا بودم تنها یکی مرا پیدا کرد . من به ناتوانی ام اقرار نمی کنم . ناتوانی ام را توی یک حجم به قدرت می رسانم و به ناتوانی واقعی می رسم . من به آنجا یی از نادانی می رسم که نادانی را در این فرم و ساختار و محتوا و نگرش و گریز و روایت و ... حل کنم و آنچنان مخاطب را منفجر کنم که پی به نادانی اش ببرد می گویید نه یک بار فقط ! به امتحانش می ارزد . و اما شعری که در نظر دارم ( البته با اجازه ی خانوم فاطمه اختصاری که غزلی با این قافیه دارند و خیلی های دیگر ) جنین گم شده ای ! اتفاق معمولی ، که روی دست خیابان به گریه مشغولی که رفته گر به خودش می کشید با جارو به خاک سینه ی خود در روایتی طولی زمین به نسبت خود اتفاق کم دارد تنت به نسبت من یک اتاق کم دارد بیا که بشکنمت باز تا برت دارم تورا ببینم و من را ندیده بگذارم کنار جمجمه ات سایه ای لگد می خورد و پشت پنجره هم سایه ای لگد می خورد برای جمجمه یک سایه در نظر دارم برای پنجره دندان عقل می کارم چه خالی از خودتان می شوید ، بسترها ! چه رختخواب قشنگی شدید ، دخترها ! شبیه (( گم شده ام دستم از خودم کوتاه )) همیشه از سر و کولش دو مرد می افتند دو مرد بی خودِ مضحک ، دو مرد معمولی که روی دست خدایان چند مجهولی دوباره یک عدد از امتحان مان گم شد دوباره دست خیابان ، دوباره بی پولی + نوشته شده در 85/12/02 20 توسط اسماعیل مهران فر |
|