تبليغاتX
اسماعیل آباد

اسماعیل آباد


کفاشی با پرسشی پیرامون عینیت و ذهنیت به روز است

 شعری از من در سایت ادبی هشتاد

 

به صرف فعل

 

 

تو هم مرا بلدی

از کجای من خوشت  آمد نمی دانم

درست بودی و من

نمونه ای از  دست - شکسته بودم

نه به تنهایی

بلکه ها هم بودند

با مخالفانی که دوست داشتند در ادامه تحصیل کنند

بد نیست به این هم فکر کنم

به آن که دوست دارم بگوید :

- به هم نزدیک شوید

                      و گر نه این لب و لبخند به هم نمی خندند

 

و ما دوباره از همگان  پاشیدیم

سرفه ها به صورتمان آمدند

تا خوش قیافه به این شعر ادامه دهیم

جالب آنجاست که نیست

که در صحبتم با روز مدت هاست

که در صحبتم مثل روز کودن است

چقدر بگویم لبخند ؟

و با تو در یک عکس خانگی شوم ؟

جالب تر اینجاست که نیست

چقدر بگویم ؟

و در این سطر اهمیتم را از دست بدهم ؟

مثل تو در کیفم ریخته

شده درباره ات شده ام آدم

و روزی جدید آغاز کرده ام

حالا هی بگو لبخند

کیست بخندد و با دندان هایت دسته جمعی شود ؟!

شما که می بیند !!!

اصلا این شعر به من می آید ؟!

 

                                  سیاهکل - به صرف درد

نظرات دوستان

اسدالهی

شعر اسماعیل مهرانفر همواره دارای پاشنه آشیل های بزرگی است که گویا اصلاح این معایب فعلا فعلا ها مقدور نیست زیرا که مهرانفر نمی خواهد!

1-استفاده از تکنیکهایی مثل آشنایی زدایی نحوی از یک بند-تاکید بر دوگانه خوانی-ایهام تناسب(البته اغلب نا متناسب!!!)و...
مهرانفر اصلا به این تکانیک(جمع مکثر تکنیک ها!!!) به چشم هدف و علت غایی شعر نگاه می کند نه علت مادی شعر. ارضای نیازهای تکنیکی برای او از همه چیز واجب تر است.اما از خودش نمی پرسد این تراکم آیا در ساختار شعر قابلیت توجیه دارد؟آیا تمرکز روی این ویژگی شعر باعث از دست رفتن یکدستی شعر و روایت آن نمی گردد؟
آیا دهه ی هفتاد نمونه ی خوبی برای قضاوت درباره این گونه فرمالیسم ها و نگاههای نظری نیست؟


2-منجر شدن نگاه تکنیکال و تمرکز بر برونه زبان به ضعف معنایی و گسیختگی ساختاری.
در اشعار مهرانفر شما هیچ کلیت و یکدستی ای بین سطور نمی بینید. آنچه که ممکن است با ساختار متمرکز خلط شود ثبوت راوی و رفت و آمد های یکدست این راوی با سایر کارکترهاست. و همانطور که گفتم می بینیم که شاعر تمام تلاش خود را کرده تا با روایتی همگن نهایتا آن میل زبانی خود را ارضا کند.

3-دور شدن از عینیت و ذهنی شدن شعر آنگونه که نمی توان هیچ تصوری برای بعضی سطرها قائل شد. اما آیا مهرانفر نگاهی سوررئال به شعر دارد ؟خیر؟اگر اینطور می بود که نباید یک سطر فضایی عینی و سطری دیگر فضایی ذهنی می داشت.در عین حال شعر امروز ایران و شعر دهه ی هشتاد در حال حرکت به سمت عینی گرایی است و از آن ذهنی گرایی ناشی از زبان مداری(که نمونه ی بارزش را در اشعار امثال عبدالرضایی می بینم) در حال فاصله گرفتن است.

لیلا ملک محمدی

آقای اسداللهی! ذهنی خواندن شعر هفتاد آن هم از نوع شعر عبدالرضایی ازآن حرف ها بود که انگار تازه مد شده و البته آوردن این کامنت غیرکارشناسانه بر پیشانی وبلاگ نشان از کم تجربگی و عدم احاطه صاحب وبلاگ دارد بر زبانی که در شعرش از همان عبدالرضایی قرض کرده. اگرچه می توان شعر براهنی را زبانی- ذهنی خواند اما شعر هفتاد به غایت عینی است گرچه سهم زبان نیز در شعر این دهه همپای دیگر ارکان و خصیصه های شعری بیشتر شده و سعی شده نقش وسیله گی از آن گرفته شود و بدل به موضوع متن شود.لابد آقای اسداللهی می داند و می فهمد معنای این گزاره را!!! بالا برید پایین بیاین باید کار را با شعر هفتاد ادامه داد این تقدیر شعر فارسی است دهه هشتاد لااقل در سطح روزنامه ها بدل شده به دهه ارتجاع و دوره بازگشت اما کافی است دوباره اندکی آزادی بر فضای فرهنگی بتابد و این غول خفته باز بیدار شود. گرچه هنوز رویکرد اصلی شعر دهه هشتاد همان بهره برداری از شاعران هفتاد و ادامه شعر اصیل هفتاد است.نمونه اش شعر های خوب همین وبلاگ که جزو انگشت شمار وبلاگهایی است که سعی می کند حرفه ای بنویسد و من به عنوان یک خواننده حرفه ای البته شعرهای قبلی اسماعیل را بیشتر دو ست داشتم

اسماعیل مهران فر

باید ممنون باشم از دوستانی که می نویسند و مرا لایق این مهر می دانند .
اسدالهی عزیز لابد این را خوب می داند که تراکم در تکنیک ضعفی نیست که باید بر اثری اطلاق شود . ابتدا به سکن نه در مورد خودم و در باره ی شعر دیگر عزیزان می گویم که باید به دید یک ویژگی بدان نگاه کرد . کما اینکه نه من بلکه آنها که تازه دست به قلم شده اند نیز این را به خوبی می دانند که ساختار و فرم در شعر یعنی چه .
این را خوب می دانم و بر آن پافشاری نیز می کنم دوست من . چرا که نوشتاری که مولف را در دامان خود دارد دربرگیرنده ی موتیف هایی است که مولف دائما در ذهن خود پرورده و بر آنها همت گماشته است . سه بند را بنابر گمانه زنی های خودت آورده ای برادر اما من هر سه بند را چیزی جز ویژگی های اینگونه از نوشتار نمی دانم . دوستان هم حکم می کنند که آیا اینگونه است یا نه . من بر خلافدوست عزیز لیلا ملک محمدی که نوشته بنا بر بی تجربگی و عدم احاطه ام کامنت شما را بر پیشانی وبلاگم درج نموده ام عقیده ام این است که دیدگاهت مهم ترین چیز در برخورد با شاعری چون من است و من این دیدگاه برایم کافی است . همانطور که ملک محمدی گفته من از روی دست عبدالرضایی می نویسم و این برای من بسیار محترم است .

احمد موسوی

 یک چند مورد هست که باید به اونها پرداخته بشه. اول این که در جواب دوستی از من نام بردی و گفتی که بحصی شبیه همین بحث با من را داشتی. اما فکر نمی کنم محور بحث ما چیزی بوده باشه که دوست دیگرمون عنوان کرده من بحثی بر همزاد پنداری مخاطب نداشتم چرا که این موضوع کاملن مشخص است و حرف های من فکر می کنم این موضوع را صریح تر گفته باشد. تمام آن موضوعات و دیدگاه ها و کار های من نشان دهنده نگاه من به مخاطب باشد.
اما در خصوص صحبت های خود خوب من. من در صحبت هایم به این نکته اتکا داشتم که نمی توان معنای ثابتی از دل یک متن بیرون کرد. برخلاف گفته تو که فکر می کنی هر تعریف و معنایی در دل متن وجود دارد. ما نمی توانیم بدون این که ایده ای رو از پیش به صورت نشانه ها دریافت کنیم دارای اون ایده باشیم. ما نمی تونیم تفکری بدون زبان داشته باشیم. بنابراین زبان فعال هست و فاعل و این جا نشانه ها به جای آن که منفعلانه آینه معنی ها باشند اون ها رو تولید می کند. پس معنا در متن همون نشانه ها هستند که با اومدن یک نشانه دیگه تغییر می کنند. به طور مثال نشانه ای مثل مداد که به معنای دقیق چیری اشاره ندارد در روابط و نسبت ها قرار می گیره که برای معانی بسیار با اهمیت هست. اگر چه کلمه مداد به مجموعه مداد ها اشاره نمی کنه اما مجموعه مصادیق اون مجموعه رو تعیین می کنه و صرفن نشانه ای هست از یک مجموعه. یک موضوع دیگه رو هم نباید فراموش کرد که عمل کرد خود ما وقتی که زبان رو به کار می بریم کلمه ها و واژه ها معنای خاص خود رو دارند و وقتی که این نحوه عمل کرد تغییر کنه اون معنا هم تغییر می کنه و این تغییر کاربردی هم می تونه نشانه باشه.
در گفتار این مسئله کمی متفاوت تر هست اما در متن توجه نکردن به فرامتن و توجه صرف به حضور باعث می شه تا عمق مفهوم لگد مال بشه.

اسماعیل مهران فر به احمد موسوی

احمد عزیز خوشحالم که اهل رفت و آمدی رفیق
من که نگفتم ما در مورد همزاد پنداری سحبت کرده ایم برادر . منظور م این بوده که در جوابی که برای آن دوست نوشته ام نشانه ها و ردپاهایی از بحث مان قابل رویت بود . و اما دیگر اینکه من معنا را تنها و تنها در متن نمی جویم . نمی دانم کدام قسمت از گفته هایم مبتنی بر این استنباط است . من گفتم متن بنا بر مقتضیات زبانی و ساختاری ای که دارد و بنا بر ریز کارکردهایی که از انرژیک بودن سطرها به دست می آورد می تواند به مخاطب در به دست آوردن معنا در درون متن و دعوت مخاطب نسبت به برقراری گفتمان کمک نماید .


رضا باب المراد

این کار شما از دسته شعرهائی ست که بدون اتکا به تصاویر و فقط با پردازش واژه ها
شکل و مفهوم می یابدو
در خویش تکثیر می شود
و همین نشان از تسلط شما بر کلام است
اما یه سئوال در کل این گونه کارها چرا کمتر به احساسی از نوع همزاد پنداری مخاطب بر می خوریم؟


اسماعیل مهران فر به رضا باب المراد

درست همین بحث را در پست قبلی ام با عزیزی به نام احمد موسوی هم داشتم و فکر می کنم توانسته باشم جواب قانع کننده ای به ایشان داده باشم . در اینگونه آثار که اکثر دوستان محوریت موضوعی آنها را در سطر جستجو می کنند ما به فراخوانی مخاطب به دنیایی که در آن بحث بر سر گفتمان هاست مشغولیم . همانگونه که مشاهده می کنید محوریت را نمی توانیم به کانون مشخصی در متن نسبت دهیم و این نسبت ها دائما خود را در مواضع مختلف و کانون های معنایی متفاوتی جستجو می کنند بنابراین پیش از آنکه خود را همسوی مخاطب نشان دهند به درگیر نمودن آنها با متن و کانون های متعدد معنایی و موضوعی می پردازند .

مهرداد فلاح

از من خواستی (به کرات) در باره ی این کارت و حرف هایی که دیگر دوستان زده اند، چیزی بگویم.بی میلی من در پرداختن مفصل به شعر برخی دوستان ،دلایل متعددی دارد که یکیش به سابقه ی واکنش ایشان به نقد من یا سایرین بر می گردد. یعنی اگر ببینم که جنبه و ظرفیت نقد پذیری کم است یا نیست اصلن ( و جنبه داشتن در قبال نقد ، معنایش این است که شاعر به آن حد از حرفه ای گری رسیده که بشود با او یک دیالوگ قابل ادبی راه انداخت)،طبعن رغبتی هم باقی نمی ماند...
با وجود این ، اگر در حرکت دوستی نشانه های بلوغ ببینم ،کارش را به دقت و با علاقه پی می گیرم و گاه اشاره ای تشویق آمیز هم چاشنی نظرم می کنم. نمی خواهم منتی بگذارم که اهل این جور افاده فروشی نبوده و نیستم.این ها را گفتم که به سابقه ی حضورم در این بلاگ اشاره ای ضمنی داشته باشم. خوشبختانه و فارغ از این ماجرا ها، اسماعیل مهرانفر در این دو سه سالی که دارد شعر می نویسد،حرکت به واقع رو به تکاملی داشته و کافی ست شعر های دو سال پیشش را با کارهای اخیرش مقایسه کنیم. من از شعر های سه چهار پست اخیرش خوشم آمده است و اشاره هم کرده ام .دیده ام دوستان حتا مستعد تری را که حرکت رو به پیشی در کارشان نداشته اند. همیشه گفته ام که هنرمند ناچار است خودش و خواسته هایش را در مقام یک شخص، اغلب فدای برکشیدن خود هنری اش (در جایگاه مولف) کند.

به هر حال ، معتقدم شعر فردای ما از جایی آغاز خواهد شد که شعر دیروز ما به آن جا رسانده خودش را. هیچ پس و پیشی وجود ندارد. نمی شود دستاورد های زیبایی شناختی و نگرشی شعر پیشرو 70 را نادیده گرفت و مدعی حرفه ای گری در شعر شد.نمی شود با زبانی بی رمق ، روزنامه ای و ترجمه ای( ترجمه های بد)به شعر رسید. نمی شود مدعی معنا گرایی یا ساده نویسی شد و شعر را به لطیفه و جوکی ملس بدل کرد و ادعای شاعری داشت. نمی شود آنارشیسمی روشنفکرمآبانه را با شلخته نویسی آمیخت و ادعای رادیکالیسم در شعر کرد...
اما این شعر را هم دوست دارم .درست است که رویکردهای زبانی اش کم و بیش آشنا و نزدیک به شعر من یا عبدالرضایی و... است، ولی جبنه های تازه ای هم دارد. این را نمی شود عیب دانست .چون شاعر نیامده نسخه بدل تولید کند. از سویی نخواسته رد گم کند ( مثل برخی که می دزدند و خودشان را به کوچه ی علی چپ می زنند!).پیوستگی ها را نمی شود کتمان کرد .این راه درخشیدن در شعر نیست. برای درخشش در شعر باید هوش و خلاقیت خرج کرد. مهرانفر دارد تلاش می کند. دشمنی بیهوده با شعر اصیل 70 مگر نه ناشی از فضای مسلط و رسمی و روزنامه ای ماست ؟مافیای قدرت پرست شعری ما را می شود به راحتی ردیابی کرد (حتا در همین فضای اینترنتی). خب ، چه دستاورد شعری داشته این مافیا؟ جز شعری مرده و دست چندم؟
 

علی اسدالهی

 من جوابی برای لیلا ندارم چون ادبیاتش جالب نیست.نگاه کن اسماعیل جان هر شاعری برای تشخص زبان خودش موتیفهایی در اشعارش دارد. اول کتاب موسیقی شعر کدکنی یادت هست. یک مثالی می زند از یک دیوانه. که هر اسمی را تبدیل به فعل می کند(مثل ما که امروز زنگ را می کنیم زنگیدن!)
اینگونه کارکردها که در بند یک یاد کردم موتیف شده در اشعارت.اما بحث من این است. ما نه مگر ساختاری در اثر هنری شکل می دهیم(در اثر هم اگر نه لا اقل در ذهنمان ساختاری مفروض داریم که با شکستنش در اثر هنری رسیدن به آن ساختار را به مخاطبمان وا می نهیم/دادئیست ها و تا حدودی سوررئال ها فکتور می گیریم که البته تو هم از آنان نیستی/)
اما چه چیزی در اشعار تو ساختار را شکل می دهد و رسیدن به آن کلیت چگونه است؟ما با یک سری بند و جمله روبروییم. با موتیفهایی که در شاعر الینه شده. و یک سری فیگورهای خاص که باز هم برای شاعر است. و البته ساختاری کلی که من قصد رسیدن به آن را دارم. فرض کنیم من تا حدودی به هاله ای از آن ساختار(که لازمه ی یک اثر هنری است) دست یافتم. حال از خودم باید بپرسم فلان بند که به دو شکل خوانده می شد آیا با هر دوشکل قابل توجیه است؟
فرض کنیم درباره ی یک کلاس درس و شاعر می گوید:دستش را بالا می آورد.
بعد من از خودم می پرسم آیا تهوع و بالا آوردن در فضای کلی و ساختار اثر نقش دارد؟اصلا می خورد به آن فضا؟آنگاه می گویم شاعر سهل انگار است و باید می گفت دستش را بالا می برد.
از این دست سهل انگاری ها در اشعار شما زیاد است اسماعیل عزیزم.
حال من با این تکنیک ها که موتیفی است در اشعار تو مخالف نیستم بلکه با غفلت تو از زوایای مختلف بند و واژه مخالفم.
در ادامه اما بحث عبدالرضایی. آری شعر او ذهنی است. و الان دستم یاری نمی دهد بر این کیبورد.
یک مثال:عمر را در سفر از حاشیه طی خواهد شد.
در این مثال شما اگر توانسی با جابه جایی هم نشینی واژه ها و ساخت زبانی(با ساختار خلط نشود) به تصوری عینی از این سطر زبان زده!!! دست پیدا کنی من قبول می کنم همه چیز را.

راستی مهرداد فلاح و سایرین هم یک چیزی می گویند ها!ژورنالیسم رو چه به ساده نویسی؟شعر 70 بر عکس آنچه می گویند اصیل نبود اما جریان ساز شد و ما همیشه مدیون زرین پور پاشا فلاح عبدالرضایی آدینه و ...خواهیم ماند. جریان قدرت و اینجور حرفها هم توهم است!مطمئن باش.

لیلا ملک محمدی

اولن کجای بیت عمر را در سفر از حاشیه طی خواهم شد ذهنی است؟ ثانیا این غزل کلیدی عبدالرضایی باعث و بانی نوشتن خیلی از ترانه های ضد عشق امروزی شده با اون بیت معروف( خواستم اینهمه دل را به تو تقدیم کنم/ به جهنم که نشد عاشق وی خواهم شد) دوم اینکه این غزل هیجده سالگی عبدالرضاییه بااینهمه کسی عبدالرضایی رو با غزل نمی شناسه بلکه عبدالرضایی یعنی شعر زلزله یعنی پاریس در رنو که همه ما یه جورایی مدیون این کتابیم و همچنین عبدالرضایی یعنی جامعه یعنی شینما و از همه مهم تر هر شاعری رو باید با دستآوردهای کتاب آخرش سنجید و کتاب آخر عبدالرضایی من در خطرناک زندگی می کردم است.البته از همه اینها مهم تر با توجه به مطالعه ای که از وبلاگ آقای اسداللهی داشتم و به نظرم شاعر مستعدی است به نظرم خود آقای اسداللهی بیشتر از آقای مهران فر متاثر از شعر عبدالرضایی است با این تفاوت که در شعر آقای مهران فر خلاقیت زبانی صرف عبوراز شعر هفتاد می شه و موتیوهای شعری اش ربط چندانی به شعر هفتاد نداره و بی شک در ادامه راهی که انتخاب کرده به استیل و زبان ویژه خودش می رسه اما در شعر اسداللهی زبان خطی و تم ها همه تکرار شعر هفتاد و شصت است باید بگم که ایشان بهتر است بجای نوشتن برای مهران فر به خودش توجه کند و حرکتی به زبان ایستای شعرش بدهد که مخاطب را برنمی انگیزد.ضمنا تذکر آقای فلاح هم بسیار بجا بود و بهتر است از آرای او بیاموزیم و توجه کنیم خلاصه اینکه من با شعر هفتاد بخصوص شعر عبدالرضایی مشکل معرفتی و اخلاقی دارم اما نمی توانم کار بزرگی که شاعران هفتاد کردند را به دیده نگیرم و کورکورانه به انکار آن بپردازم لااقل اگر کسانی چون اسماعیل مهران فر اگر بیایند و هفتاد را انکار کنند اشکال چندانی ندارد چون با شناخت هفتاد و تمرین تجربه های شده دارند فرافکنی می کنند و بر چیزی که می نویسند شناخت دارند اما از شاعران نوآمده تعجب می کنم که حتا نمی توانند موسیقی را در شعر خود اجرا کنند یا زبانی متناسب با فضای شعرشان را به اجرا دربیاورند بااینهمه به انکار چیزی می پردازند که هنوز لیاقت و دانش خوانش آن را ندارند.با آرزوی موفقیت برای همه!

خوانش مریم حقیقت بر شیخ نشینی ام

یا تو
اگر سیاهکل رو به قبله(آنطوری که جناب رمضانی هم اشاره داشتند)در شعر خرج می شد!
/هرچند فرقی هم نمیکنه الان هم با نوشتنش شده/
با همسانی کارکرد معنایش با عباراتی مثل:
کاغذی که فکر می کرد قدیمیست(که در آنصورت تاویلی شبیه قرآن می گرفت)
یا من به قصد نزدیکی(که هم میتوان در معنای اولیه ی ذهنی اروتیکال خواندش وهم در لایه ای دیگر تقرب)
و همچنین اشاره ی مستقیم به خدا،بهتر میتوانستم عرفانی بخوانمش.عرفانی نه ازجنس نخ نما شده ی عرفان دیرباز در نگاه امروزی،نه عرفان جمعی،بلکه عرفانی شخصی ومنحصر به فرد عرفانی که معشوق را به لهجه ی خود می ستاید(با اولین باری که فارسی دیدمت).
/خیلی چیزها خوب است
ومن چقدر همه ی چیزهای خوب را دوست دارم
ومن چقدر این برخورد با کلمه را دوست دارم/
[بار معنا بر.در کلمات آقای مهرانفر سنگین است وهمین سر جای شعر قرارشان می دهد]

کلمه گفتم وبه ساختار رسیدم

فروغ می گوید:
شعر باید چهار چوب پنجره ای باشد که تصاویر مختلف از آن می گذرد اما آن چهار چوب همیشه هست....من از مجموع گره ها نظم(موسیقی) تازه ای میسازم....
من مینویسم:
خیلی سطرها را دوست داشتم
نه اهل گیلکیم نه عشق

مانده ام در چشم هایم عربی برقصی / خرجت را در نیاوری
آن وقت من می دانم و این چشم
که تورا گردآوری کرد و رفت
پای راستم و خیلی چیزها در میان است
فهمیده بود خدا مرد است / کاریش نمی شد کرد
برقص !!!
و در ملاقاتم با شیخ نقش مهمی داشته باش
(واین تقریبن تمام شعر است)
و درخشانترین سطر
دامن ات هر چه بیشتر بلرزد ترجمه اش را حت تر است
که دائم زمزمه اش می دانم
(واینهمه زیبایی در کلام یعنی لذت بردن از خوانش)
واین خوب است اما برای تو خوب بون کافی نیست
من فضای سپید اتصال را از دست می دادم.گاهی انگار تصاویر وفضاها یادشان می رفت خویشاوندند وباید به مادرشان شعر وفادار باشند!گاهی هم می شد دلیل را در اراده ی برتر شاعر در کوتاه کردن سخن دید.
این جا افتادگی پنجره را می شکند بدون اینکه شکستگی طرح جدیدی بسازد.من در شکستگی دنبال طرحی جدیدم واگر نیست همان پنجره باشد بهتر....
راستی میتوانستم اجتماعی بخوانمت در آنصورت دلیل زیبا نوشته شده ات
مانده ام در چشم هایم عربی برقصی/ خرجت را در نیاوری
برای افتضاح شیخ نشینی نمی پسندیدیم وآنوقت به تفاهم اخلاقی نمی رسیدیم در شعر
هر چند قصد تو اصلن اجبار من/ ِخواننده/به داشتن دیدگاهت نیست

جلیل قیصری

بهره گیری از شگردها و مفاهیم و مضامین شعری و غیر شعری گذشته در صورتی که این بهره گیری درآبشخور دادن به شعر در جهت خلاقیت در یک ترکیب تازه باشد نمی تواند ایرادی باشد اما کسانی هستند که کپی بودن و در سایه ماندن را می پسندند و گاهی- حتی- به این کارافتخار هم می کنند و...اسماعیل مهرانفر می رود تا به سبک و سیاق خود برود و این در سال های اخیر در کارش نمایان است و همین مهم است .

اسماعیل مهران فر به اسدالهی

سلام عزیز
من جوابی برای لیلا ندارم چون ادبیاتش جالب نیست
این جوابی است که در پاسخ لیلا ملک محمدی داده ای و مبنی بر این است که سوال و جواب خودتان را کاملا حرفه ای و ادبی می دانید . این وبلاگ جای این بحث های بیجا نیست عزیز لطفا تمامش کن

+ نوشته شده در  88/01/31ساعت 11  توسط اسماعیل مهران فر  | 

 

شیخ نشینی

 

یا تو

یا اولین باری که فارسی دیدمت

یا تو یا من به قصد نزدیکی

نه حال تو را دارم نه بر می دارم

نه اهل گیلکی ام نه عشق

مانده ام در چشم هایم عربی برقصی / خرجت را در نیاوری

آن وقت من می دانم و این چشم

که تورا گردآوری کرد و رفت

بفهمی نفهمی چاق

در کاغذی که فکر می کرد قدیمی است

 

پای راستم و خیلی چیزها در میان است

شبی که به من خندید و تو را لخت

مردی که با تو مدارا کرد و ده بار با در به دری

فهمیده بود خدا مرد است / کاریش نمی شد کرد

برقص !!!

و در ملاقاتم با شیخ نقش مهمی داشته باش

طوری که از تو با گوش هایم حرفی نزنم

برقص !!!

دامن ات هر چه بیشتر بلرزد ترجمه اش راحت تر است .

 

 

سیاهکل - رو در قبله

 

نظرات دوستان

باران سپید

اینکه متنی با المان های نو ، در قالب نو و با نگاهی نو بتواند بار عمیق اندیشه ای عرفانی را به دوش بکشد عمیقا قابل تحسین است و نشانگر آن است که می توان مفاهیم کلاسیک را با پارامترهای شعر امروز تلفیق کرد و این نه از مدرن بودن کار می کاهد و نه از ارزش آن مفاهیم.

می خواهم این کلمات برقصند مثل زنانی که در قافیه با مولانا...

کیوان اصلاح پذیر

حادثه از پشت کلمات مشبک سرک میکشد . موقعیت پشت چراغانی حروف در تاریکی نشسته است . هم ریزه کاری کلمات زیباست هم تلون حروف اما ... حادثه و موقعیت از پشت این زیبایی ها دریافتنی نیستند

ابوالفضل حسنی

کار کار خوبیه اسماعیل.... اما نوع گزاره زنی هات اشناست در دو سه کار قبل کنده بودی اما دوباره بر گشتی همان کار که مهدی حسین زاده برات مفصل نوشته بود کار تقریبن نا اشنایی بود ببین تو کار های wcرو خواندی اون شاید هنوز نرسیده به یک شعر شش دانگ اما کارش برای من نا شناست و به من حال می ده کار مطرودی هاهم همین جور....

اسماعیل مهران فر به ابوالفضل حسنی

ابوالفضل عزیز !!! پیش از این بارها و بارها به آشنا بودن گزاره های شعری من اشاره داشته ای اما هیچ گاه آنها را برایم شفاف تر مطرح نکرده ای . آشنا بودن گزاره ها به چند تعبیر برایم قابل توجیه است : ۱ - اینکه در شعر دیگران با آنها برخورد کرده ای . ۲ - تکنیک ام را در برخورد با کلمه به اجرای مکرر رسیده می دانی . ۳ - و یا اینکه با استفاده از پیش فرض هایی که دوستان عزیز ظرف چند ماه گذشته در برخورد با شعرهایم داشته اند به سراغ خوانش ام می روی . در هر حال لطف می کنی اگر کمی بیشتر برایم بنویسی .

حسن سهولی

با تصویرهای ویژه ومتفاوت، گاهی مستقیم وزبان شعر روی هم رفته دوسویه
بعضی از گزاره ها بسیار بدیع وجذاب بود وگاهی ازاین یک دستی به سویی کشیده می شد.

بهمن ارجمند

از نظر نوع بیان در این شعر آنچه نمود دارد ایجاز و اشارات کلامی است که این امر به مدد تقابل و تناسب واژه ها معنا پذیر شده و قابل درک گشته اند. تقابل ها وتناسب ها : نه اهل گیلکی ام نه اهل عشق – نه حال تو را دارم نه بر می دارم. .برخلاف برخی از دوستان که شعرشان را در خدمت بی معنایی گرفته اند این شعر اگر چه متعهدانه می نماید اما ظرفیت های هنری اش آن را از شعارآمیز بودن فاصله می دهد. از برجسته ترین مصراع های شعر : "دامن ات هرچه بیشتر بلرزد ترجمه اش راحت تر است." یا"آن وقت من می دانم و این چشم /که تو را گردآوری کرد و رفت" دو مصرع اخیر تا حدودی مشخص می سازد که راوی شعر چه کسی است
از نظر محتوایی بر خلاف نظر دوستان این شعر اصلاً عرفانی نیست.شعری است به واقع اجتماعی و متمرکزاست بر پدیده قاچاق انسان ِ مؤنث .

لادن جمالی

در این شعر مردی را می بینم تکیه داده به مخده و شراب می نوشد ... بی حس و آتشین
نه از آن مردهای پر پناه
مردی که خدارا مرد دیده است
انگار همه بدنش چشم است آنقدر چشم که به سرک کشیدن حسی چیزی شبیه وجدانی ته دلش نمی رسد
و زنی که مجبور است زن باشد نهایت زن بودن
با تمام خصوصیاتی که عریان است جز دلش که هست اما پس زده می شود به سختی هرچند

مانده ام در چشم هایم عربی برقصی / خرجت را در نیاوری


با یک درد مخفی شاید
یک جور دودلی آزار دهنده بین آغوش بودن یا گرگ شدن


فرزاد

مسیر شعرتان ، و مفهوم کلی آن ، قابل درک است . حتی بیشتر جملات هم به تنهایی ، مفهومی زیبا و لذت بخش دارند ، ولی چیزی که تا حدی باعث خدشه به محتوای کار شده ، قطع و وصل هایی است که گهگاه اتفاق می افتد . به گمانم اصرار بیش از حد به ایجاز ، عامل اصلی آن بوده .

 

عارف رمضانی 

از خواندن شعرت لذت بردم .من هم مانند باران سپيد خوانشي عرفاني از اين شعر داشتم.اما بر خلاف او عقيده دارم اينجا مفهوم نيز چندان كلاسيك نيست ،عرفاني است اومانيستي و جزنگر.همچنين اين مفهوم،زبان كارت را هم موجه مي كند.هرچند من در اين دست كارها زباني شيزوفرن تر را مي پسندم.و ديگر اينكه كاش «سياهكل-رودرقبله» را در شعر خرج مي كردي!

رجب بذرافشان

دامن ات هر چه بیشتر بلرزد ترجمه اش راحت تر است .
متن در حال جمع کردن فرض هایی است که برای پاسخ دادن به یک معضل اساسی در آغاز توزیع و استناد شده است. فرض هایی که میل به تمام شدن را در سطرها و ساخت اثر دنبال می کنند تا خواستگی/ ناخواستگی را توامان نمایش بدهد. نشانه های تقریبی که وضع کننده ی واقعیت های بیرونی می باشد و در فهم محتوایی دخیل است.

فرشته خلیلی

آنوقت من میدانم و این چشم
که تو را گردآوری کرد و رفت...
خوب شروع کردن و پایان خوب,ودر آخر ضربه نهایی در شعر. ابهام نمک شعرهایتان است . ابهامی که اگر خودش را پنهان کند باز دستش رو می شود. بیت آخر کار خودش را می کند . متن را درک می کند و آهنگ شعر را می نوازد. انگار حضور من احساس می شود, همیشه خودم را در شعرهایت دیده ام...

ابوالفضل پاشا

رویکرد زبان در کارهای اسماعیل برای من بسیار حایز اهمیت است.او گاهی نحو جمله ها را به جایی رهنمون می شود که دور از انتظار ماست و همین نکته، ما را شگفت زده می کند که به راستی اگر کسی در جهان شعر امروز کار کردن با زبان را نداند همان بهتر که سر خویش گیرد و ...

wc

من هرکاری می کنم زورم به شعرت نمی رسه تا حرفی بزنم.,ولي كلا شخصابه ایده مند بودن یک اثر هنری بیشتر از نحوه اجرا اهمیت می دم
تا ایده ای من رو درگیر خودش نکنه نمی تونم وارد بازی خالق یک اثر هنری بشم

منیژه رزاقی

گاهی خیلی ساده و روان وگاهی خیلی تو در توی کلمات و سر به سر!
یا راوی می خواهد فرار کند و در همه چیز بریزد و برگردد یا این شعر است که فضای معلق واژه هایش را دوست دارد!
در هر صورت اینها پنج انگشت یک دست اند که میخواهند استقلال خود را حفظ کنند...

جلیل قیصری

با آقای ارجمند در مورد عرفانی نبودن شعر موافقم آقای مهرانفر در یکی دوسال اخیر از شاخصه های پر رنگ شعر هفتاد و بازی های صرف زبانی دوری جست و این بسیار خوب است اما سویه ها و تداعی های شعری گاهی به اشتراک معنایی نمی نشینند و این سویه ها گاهی به صورت یک حس بسته معلق می مانند ...نو آوری زبانی و محتوایی که در کار مشهود است اگر به توازی و توازن بیشتر با آن -اشتراک -باشند کارها عیار بیشتری خواهند گرفت .بر قرار باشید .

پژمان قانون

شعر را با زبان و فضاهای جدید درگیر کردهایی و در این درگیر است که شعری خلاق نمود پیدا میکند.

بهزاد خواجات

اسماعیل عزیز . واکنش من به کارهای تو سکوت و لذت است . دستت پر قلم ! بی تعارف کارت عالی است .

احمد موسوی

این گفته ها ربطی به شعر نداره. شاید هم داشته باشه. ولی این رو خوب می دونم حضور اوله. بعضی ها می گن دنیا برای ما جا نداره. می گن شما هم بیکارین هی از لرزش دامن و لرزش دست و دل خدا می گین. شاید هم راست بگن. می دونی تو این زمونه لیلا هم تو ترافیک مینی ژوپش رو داد دست ماسایوفسکی تا دریدا از حقیقت زن نیچه بگه. چه می دونم من که اصلن سر در نمی یارم. تو می دونی من دارم چی می گم؟ ولی رو صفحه مانیتورم یک تا بوت البته آخرین ورژن با عکس مرده های زنده هست.
- بابا برو کشکت رو بساب.
همش همین رو می گن. اصلن بیا یه کار کنیم همشون رو فحش کش کنیم. چطوره؟

اسماعیل مهران فر به احمد موسوی

سلام به دوست خوبم احمد موسوی عزیز
نیچه با درست کردن ابرمرد از زن پرده برداری کرد رفیق ! و این را نه من فهمیده ام نه آن دریدایی که جیره خواری نیچه را کرده عمری !!! دوست خوبم شما تنها در دو جمله ی آغازینت در مورد شعر حرفی به میان نیاورده ای و باقی تنها در مورد شعر است . لابد نمی دانی که کشفیات ذهنی و بدیهیات منطقی تنها از روابط علی و معلولی و یا دال و مدلولی است که منتج به نتیجه می شوند و تبصره ای که در این میان باز کارگشاست رسیدن به پارادکس های متناقض نماست که می تواند با ایجاد تناقض تولید معنا کند . اینجا هم همین طور است . روابط یا دال و مدلولی است و یا متناقض منجر به معنا . این را به زعم تمامی دوستانی که با شعر من آشنایی دارند می گویم و خود آورده نیست احمد عزیز .
و اما گفتی که در مونیتورت تابوتی دیده ای با آن وضعیتی که خود دوست داشته ای ببینی . این گفته ام از آن روست که تنها کسانی از ادات تشبیه استفاده می کنند در تشبیه چیزی به چیز دیگر که نوشتار خود را کند و دور از ذهن می دانند . پس دنبال چاره باش و حلاجی کن رفیق . اساسم را بجنبان و حرفی دیگر بیاور .

احمد موسوی

مهربانم. فکر می کنم تناقص یعنی همین که لیلا تو ترافیک چنین کاری بکنه. دو جمله بالا چیزی جز شروع و شک نبود. پس زیاد بهش نپیچ.
و اما از گفته هات راجع به دال و مدلول این برداشت رو می کنم (شاید هم غلط خوانی شده و اشتباه می کنم) که انسان و ذهن کاشف تناقضات رو می ذاری در مرکز هستی و این جوری یه تاریخ می سازی. اما عصر ما عصر گریز از مرکز هست. گذشته از اون فکر می کنم پندار معنا به هر شکلش قابل پذیرش نیست چون حتا اون چه که میان دال و مدلول یا لفظ و معنا وجود داره هم دارای وحدت و حضور نیست بلکه تفاوت و تمایز هست. دال و مدلول و لفظ و معنا هم نشانه هستند و هر نشانه با نشانه دیگر تغییر می کنه و زنجیره ای دارای حرکت نشانه ها به وجود می یاد که این امر مرکز گرییز هست. این رو دیگه باید قبول کرد که زبان همواره در کلیه ابعاد استعاری هست. هر دلالت کننده ای استعاره هست برای مدلول و شاید نمی تونست اون رو فراسوی زبان جستجو کرد.
و در مورد نیچه و دریدا: این درست که نیچه در خصوص تفاوت های جنسی و وجودی گفت که فلاسفه این بحث ها رو در حاشیه نگه داشتند اما بنیان فکنی دریدا بود که که این امکان رو داد تا این بحص از حاشیه بیرون بیان و به کانون بحث های گرم فلسفی تبدیل بشند.


اسماعیل مهران فر به احمد موسوی

همین که اهل گفتگویی و مانند دیگران تنها به تشابهات متنی و روابط بی بنیاد آن نمی پیچی جای تشکر و احترام فراوان است رفیق !!!
گفته ای که دال و مدلول و تناقض و تمایز خود از نشانه ها هستند و این خود نوعی مرکز گریزی است . دال و مدلول و تناقض ها و تمایزها در صورتی خود را به عنوان نشانه مطرح می کنند که در متن و در بنیاد های معنایی شکل گرفته در آن به مرکز چندگانه ی اثر تعمیم یافته باشند و درست همین جاست که بحث چندگانگی و تکر به وجود می آید . با حضور این پارادوکس ها و عناصر ناهگن دیگر است که متن در مرکزیت خود به سویه های مختلف کشیده می شود و در عین مرکز گریزی گرایشی نا آگاهانه به مرکز دارند . پس آنچه در این میان از قلم افتاده وجود مراکز متعدد موضوعی است که در اینگونه آثار و آثاری از این دست وجود دارد و روابط دال و مدلولی و تناقض ها و تمایز ها در فرامتن و در فضایی که در قلم مولف لو داده شده و بعضا پوشیده است به مدد متن می آیند و مناسباتش تنها و تنها در بیرون از متن قابل رویت است .
نیچه هم به فراخور ذهن واقع گرایانه ای که در آن دوره ی زمانی بر جامعه حاکم بود و با استمداد از باز پروری آن در ذهن چند مرکزی خویش سعی در تبدیل موضوعات و مفاهیم بدیهی حاکم بر جامعه به درون داد های خود بود که در طی سالیان آنها به برون دادها و معانی مرکز گریز و به مرکز عودت داده تبدیل شدند .

محمد محمدی

سلام. نه حال تو را دارم نه برمیدارم.نه بر میدارم نه حال تورا دارم نه تورا دارم نه حال دارم که بر دارم نه دارم نه ندارم بردارم.

احمد موسوی

از گفته هایت این طور استنباط می شه که در پی آن هستی که به این پیش فرض و این تعریف برسی که: هر متنی دارای معنایی هست که حقیقت رو باید از دل اون معنا کرد. هر تعریفی خود متضمن گونه ای تنزیل و فروکاهی معنایی هست چون اغلب تعریف ها میان دال و مدلول نوعی مطابقت ایجاد می کنه. تلاش در بنیان فکنی چیزی نیست جز مورد تردید قرار دادن این پیش فرض. بنیان فکنی تاکید بر مغایرت میان نشانه های زبانی و توسل به نشانه شناسی در سایه ناکرانمند ساختن کرانمندی های ناشی از تعریف هست. میان دال و مدلول مناسبتی واژگونه حاکم هست و به همین دلیل باید معناها رو پیوسته در بوته تعویق و تعلیق قرار داد. اضافه بر اون باید هر بار که با واژه یا گزاره ای مواجه می شیم باید اون رو در معرض واخوانی قرار بدیم در چنین صورتی در می یابیم که مفاهیم هیچ گاه در گستره ای ثابت قرار ندارند بلکه همواره از قلمرو متن فراتر می روند و هر نوع روی کرد مبتنی بر این همانی یا وحدت و هویت رو مردود می انگاره و اصل رو بر این نه همانی قرار می ده. از گفته هات برداشت می کنم که فکر می کنی انسان در کلیه کنش هاش همواره غایت محسوب می شه. بنیان فکنی همین خودمحوری رو به چالش می کشه. گذشته از اون با تفسیری که از زمان شده و تو در حال انجام اون هستی معنا نمی تونه حضوری بی قید و شرط و داشته باشه. بلکه در اکثر موارد بخشی از نظام نشانه ها و مباینت هاست که در چنین صورتی از زمان حال فراتر می ره.
نکته دیگری که در صحبت های تو هست می خواهی دلالت ها رو با تقابل دوتایی به دست بیاری و به اصل هویت برسی که متضمن حضور هست. این باور دوقطبی بودن نوعی ارزش گذاری هست.
در خصوص صحبتت راجع به متن و فرامتن کاش کمی بیشتر می نوشتی تا منظور خودت رو واضح تر بیان می کردی با این نوشته به یک تضاد یا یک بازی در تمام صحبت هات می رسم. اما ما هیچ گاه نمی تونیم به معناها و مرادهای مشخص در متن درست رسی پیدا کنیم. دیگربودگی و مغایرت یادآورد می شه که مناسبت ها با هستی رو نمی توان در سایه تناقص و نفی دیالکتیکی به اثبات رسوند بلکه مناسبت ها رو باید در مقوله دیگر بودگی جستجو کرد.
سخن آخر این که حضور باعث می شه تا از عمق مفهوم غافل بمونیم.

اسماعیل مهران فر


مشخص است دوست من که بحث را دوست داری و اینکه بحث را خوب بلدی . تقابلی که در ذهن توست دوست ندارد چیزی از میان مفهوم و معنا بردارد . ما به تقابل های دو دویی همیشه نسبت های متوازن و متوازی را داده ایم و تنها زمانی را که معنا را به تاخیز انداخته ایم توانسته ایم به این توازی رویکردی جانبدارانه ببخشیم . بحث در باب اینکه معنا و مفهوم همیشه در زبان به چالش کشیده می شوند و این چالش زبانی خود به نوعی کنش و واکنش در متن و فرا متن می انجامد بحثی افسار گسیخته است دوست من !!! چگونه می توان عناوین و مولفه های معنایی در یک متن را با در نظر گرفتن نشانه هایی که سعی در ایجاد مناسباتی فرامتنی دارند در یک راستای موضوعی قرار دهیم ؟ اینها نشانه های ماهوی یک اثرند که با در نظر گرفتن مدلول به تعریف فاعلی خود نزدیک و نزدیک تر می شوند و در ذات خود به جوهره ای تعلق ندارند . و مصداق آنها در اینگونه متن ها وجود رویکردهایی است که در متن حضور دارند اما می خواهند این حضور با تاخیری که با ایجاد چند معنا حاصل می شود عرضه شود .

غزل امین

دامن ات هر چه بیشتر بلرزد ترجمه اش راحت تر است

شعر زیبایی خواندم با تصاویری که می کشاند من را تا به آخر .که در پس این دامن چین چین و قر قر کیست و آن مرد کیست اینگونه چشم چرانی می کند احساس را.

علیرضا پنجه ای

خلوت گزیده را چه حاجت تماشا. این اقیانوس در دنیای مجازی با عمق یکی دو میلی اش نه غور و نه شنای شعر تو را بر نمی تابد. سعی کن مصراع مطلع شعر خواجه مصداق باشی.

نگار

ببخشید ولی تصور من اینه که شعر شما هیچ معنا و مفهومی نداشت

یه مشت کلمه چیده شده بود کنار هم و همین

.
.
.

نگار

رحمانی ( شاهد )

شعر با تلفیقی از مفاهیم فلسفی در شروع و مفاهیم اجتماعی در ادامه است تصاویر زیبا بعضن تبدیل به شاهکار شده اند
آن وقت من می دانم و این چشم /که تورا گردآوری کرد و رفت/
دامن ات هر چه بیشتر بلرزد ترجمه اش راحت تر است
اما گاهی شعر فدای مفهوم شده و گاهن با نثر هم شانه می شود البته در بعضی از سطور.


 

+ نوشته شده در  88/01/18ساعت 9  توسط اسماعیل مهران فر  | 

 

این پست وبلاگم به دلیل مشکلات سایت بلاگفا حذف شد که من دوباره آن را روی وب آوردم . و به این طریق از تمامی دوستانی که برای این پست نظر گذاشتند و نظراتشان حذف شد عذرخواهی می کنم .

اصل اول

 

آمدم عصبانی شوم

از چشم های دنیا بیافتم

دیدم توام و وقت ندارم به راه راست هدایت شوم

گفتم قدم بزنم

و ایران را به مستعمراتم اضافه کنم

اما نه من مسلمان شدم و نه اسماعیل

و با هم کشتی را از سر گرفتیم

دنیا را به دیوار خانه چسباندیم

و با هم به سمت درد لب فرو بستیم

نه من می دانستم تکیه دادن چیست

نه پیراهنی که تنم بود و ناتنی ام بود

دکمه پاره نمی کرد

که چرا با تنم طور دیگری برخورد نمی کنم ؟

 

                                             -  وقتی منم

                                              یعنی اسماعیل علیه السلام

                                              یعنی به هر دری زده ام

                                              که روزی سه وعده پیغمبری کنم !!!!!

 

پس به سمت ایرانی ام چرخیدم

و تکه ای از تهران را در چشم های دنیا تمیز کردم

راهم را جدا کردم و تهران - رشت شدم

که خودم را بسپارم به چشمی شلوغ

امام زاده ای که از من گذشت و خاموشم نکرد که صدایم بلند بود

عمری به سر و          وضعم وزیده بود

منجیلی که از کودکی هایم گذشت شدیدتر بود نبود ؟!

 

پس به سمت گیلانی ام چرخیدم

و این قسمتم هنوز در دست تعمیر بود

و مرا در هر تابلویی دست تکان داده بود

تا کارگرانی در تو احداث کنم

که در سگرمه های سپیدرود ماهی بگیری

و باز هم از آب چیزی نفهمی

 

من هر چه فکر می کنم                  پیغمبرم

تو هم به چیزی فکر نمی کنی ؟

 

سیاهکل - پشت سیستم

+ نوشته شده در  88/01/05ساعت 20  توسط اسماعیل مهران فر  |