تبليغاتX
اسماعیل آباد

اسماعیل آباد

 

فقط یک بار

 

 

برای من که خونم جوشیده

چای            گزینه ی داغی است

برای باغی که زمستان تصمیم بدی برایش دارد و بر نمی گرداند

بیا و به این جمله اعتراض کن

و بانوی محترمم باش تا خبرت کنم /

سری به سایه ام می زنم بر نمی گردم

زود بر می گردم که با تو روبرویم شود و

خورشید از این رابطه چیزی نفهمد

 

 

قلم همین است که راه می روی

از تو تا به هر کجای من برسی خط است

که جمله های تو از راه بگذرند

که سعی کنند شهر تازه ای بنا کنند و نامش را بگذارند شهر

 

ـ تو از این بهتر ؟!

سراغم را از پهلو بگیر

در نو جوانی ام دقت کن چقدر ساده ام     چقدر ترکیبی !!!

 

                           ـ به روی خودم نمی آورم

                                         به روی خودم می روم

                                         که از رابطه ام پدرم چیزی نفهمد و اسمش را بگذارد اسم

 

و روی دیگرم می روم به چند دلیل

 

                          یک : که روی خودم نمی آوردم

                                      دو : و روی خودم می رفتم

                                      سه : و روی دیگری ام را می دیدم و نامش را می گذاشتم روی دیگری ام

 

بیا و به این جمله اعتراض کن

ببین تو را تا کجایت رسیدگی خواهم کرد - ؟

و تو را در چه حالی تمام خواهم کرد - ؟

تو حالا مختومه ای بد بخت !!!

دوباره بخوان !!!

 

 

                                       سیاهکل -  پیش از این

نظرات دوستان

بهزاد خواجات

مهران فر عزيز! تو در كارت به تفرد و استقلال رسيده اي و شعر خوبي دست و پا كرده اي . باقي تكامل همين داشته هاست كه بي شك بدان خواهي رسيد اما اگر كمي عاطفه ي شعرت مريي تر شود من به شخصه بيش تر كيف مي برم .

مهرگان نام آور

کارت را خواندم و کار خوبی هم هست .یک جاهایی از کار در پایان بندی شعر هست که سعی در پیچیده کردن کار دارد آنجا که حرف از حضور دیگری می زنی

ـ به روی خودم نمی آوردم

به روی خودم می رفتم

که از رابطه ام پدرم چیزی نفهمد و اسمش را بگذارد اسم

و...

یک : به روی خودم نمی آوردم

دو : و روی خودم می رفتم

سه : و روی دیگری ام را دیدم و نامش را گذاشتم روی دیگری ام

این بازی میتوانست به شعر راه پیدا کند اما نه به این شکل .

به نظر من فقط از خود میشود به دیگری رسید و دیگری اسم ندارد حتی چهره هم ندارد. حضور پدر به هر عنوانی در این شعر پذیرفته نیست برای شعر .آزارنده است .

تو حالا مختومه ای بد بخت !!!

دوباره بخوان !!!

واین پایان هم به شدت نا امید کننده است . یک تک گویی صرف که حضور دیگری کم رنگ شده توسط پدر را از بین میبرد به طور کل .
دوباره نویسی اش کن .پتانسیل خوبی ست که نباید هدر برود .ممنون

مهناز یوسفی

شعر خوبتان را خواندم. برخور شما با تضاد ها جالب است.تضادهایی که مفهومی دو پهلو را رو نمایی می کنند در نتیجه، رسیدن به جمله ی "سراغم را از پهلو بگیر" در شعر کشف بزرگی بود.هر چنذ شعر به این دست برخوردها ختم نمی شود. پرسه های همبسته ی شما در شعر چهرهی جذابی از شما و شعرتان ارائه می دهد. اما تلذذ حاکی از مفاهیم شعرتان نیمی است و زبان شعرتان نیم ِ دیگر کار. این روزها گمان می کنم شعر سقف ِ بلندیست. فضایی گسترده که گنجایش کلمات را تا بی نهایت دارد. اما نمی دانم زبانتان را چرا گاهی شلوغ می بینم. در حالیکه شعر در ذات خودش ظرف ِ نا محدودیست. شاید هم ذهن من کمی شلوغ است.بله حتما همینطور است و مشکل از ذهن من.پس شعرتان را دوباره های زیادی باید بخوانم

لادن جمالی

از تو تا به هر کجای من برسی خط است
.
.
.

کلی فکر کردم که درست متوجه شوم آن چیزی که توی شعرتان گوشه ای از چشمم را می چسباند به خودش چیست ... یک جور احساس عاشقانه سردرگم صادق عصبانی .... البته اگر لحنتان را درست گرفته باشم ... می دانید همیشه قلمتان به قول خودتان جور خاص خودش راه می رود ... یک جور آشفتگی خوب دارد ... بین شعرتان گاهی پرت می شوم به فضاهایی متناقض و این را دوست دارم

نیلوفر اعتمادی

سلام!
شروع کار را مثل همیشه های شعری شما دوست داشتم...خیلی خیلی دوست داشتم :
برای من که خونم جوشیده
چای گزینه ی داغی است
اما مردانگی توی کار بیشتر از عاطفه موج می زند..و تکنیک چندین قدم جلوتر از تصویر با مخاطب همگام می شود.اینکه زبان ، زبان همیشگی شاعر است و خوب به نوع خودش از بهترین هاست،حرفی نیست...و اینکه شاعر به شرط بانوی محترم بودن ...خورشید از رابطه چیزی نفهمد ووووو توی کار ارتباط های شرطی زیبایی برقرار کرده باز هم حرفی نیست...اما نمی شود این را نادیده گرفت که شاعر کمی خساست به خرج داده و آن قدر ها که مورد انتظار مخاطب است به لذت او در کار فکر نکرده!

و همین طور یک دو سه هایی که با فونت کوچک تر توی کار نوشته شده از نظر من چندان موفق نبوده ، شبیه این فراز و فرودها در شعرهای قبلی شاعر بوده... اما اینجا بیشتر از هرچیزی کال بودن ارتباط ها به چشم می آید و اینکه شعر در فضای عمودی توانایی بهتر شدن داشته ولی نتوانسته حداقل با من مخاطب ارتباط برقرار کند...
از این واژه ی بدبخت هم که در پایان کار نوشته شده اصلا خوشم نیامد...احساس می کنم با فضای زبانی و کاری شما بیگانه است...شاید هم در کار خوب ننشسته

کوروش همه خانی

در فرم بسیار درخشان شعرت غوطه ور شدم که در پروسه ی کارهای اخیرت به یک شاخصه ی زبانی رسیده ای و جای تبریک دارد!
اسماعیل عزیز !در این شعر به مونولوگی در گپ و گفت :با قلم !بی آنکه از خودش توضیحی به جا بگذارد قلم را به حرف می آورد ...

قلم همین است که راه می روی

از تو تا به هر کجای من برسی خط است

که جمله های تو از راه بگذرند

که سعی کنند شهر تازه ای بنا کنند و نامش را بگذارند شهر
که بنویس از تمام جاده ها که ردی بر جا می نهند تا من از میان بر _اندیشه و فراست زبان، به شهر تازه ای برسم که نام اش را خودم بگذارم .آیا بهتر از این می توان به کنه و ذات شعر پی برد که در کنکاش ها ی شعری اش به جایی خواهد رسید ...که رسیده است تا در مرکز یک کمپوزسیون زبانی چکیده ای از جوهر قلم را برای ما به یادگار بگذارد .دست مریزاد با عشق و فروتنی در جسارت ها ی زبانی تازه و بدیع

+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 10  توسط اسماعیل مهران فر  |