تبليغاتX
اسماعیل آباد

اسماعیل آباد

 

پا نوشت

 

حتما فهمیده ای مثلث متقاعدی هستم ؟!

فرض می کنم در موردم رقصیده ای

و از همسایه خانه  بالایت کشیده ام

فرض می کنم پنهانی     که نیمی از بدنت با من قهر

و نیم دیگرت بیشتر در سفر است ؟!

من که نیستم

یقینا دستت را غریبه می گیرد

و من غلط از آب در می آیم

و با رخت های مادرم  به خشکی می رسم

جایی که پنهانی و

دختران  به احتمال زیادم شده اند

آدم ها  شده اند یکی در میانم

که بیشتر از فکر        در هم فرو می رویم

و هیچ وقت به فکر زمستان نیستیم .

 

                        اصلا فرض کن در موردم فهمیده ای

                         و در دست های خالی ام چند شکم زاییده ای

                         که احتمالش می رود آدم شوند

                         نیم دیگرت را چه می کنی ؟

                         که رابطه اش با من خوب است

                         و چند بار در دست های خالی ام شوهر کرده ؟!

 

- چقدر کثیف بودیم ؟!

چقدر به این گوش و آن گوش رسیده بودیم ؟!

می دانم تقصیر ما نبود

بادی وزید و سراسری شدیم

و نفهمیدیم در توضیح این کفش

آمده ایم یا                             رفته ایم ؟!

 

 

                                                                   سیاهکل - واقعن

 

نظرات دوستان

بهزاد خواجات

شگرد از عاطفه پیشی گرفته

احسان مهدیان

این شعر شما هم مانند کارهای اخیر حاوی پیشنهادهایی است که قابل توجه هستند مثلا در بعضی از سطرها رفتار ارتعاشی و کاملا برجسته خود و تاثیری که در این محور دارند نمود یافت و انگار انرژی کار بر این قاعده استوار است که سطرها تقویت شوند و قدرت اتفاقات بتواند بر چریان شعر تاثیر گذار باشد .
خب این بد نیست به نظر من اگر روی این سطرها کمی تامل کنیم به یک واقعیت جاری در روابط شاعرانه امروز روبرو می شویم که اسماعیل خوب آن را دریافته است . مثل :
( فرض می کنم در موردم رقصیده ای و از همسایه خانه بالایت کشیده ام – سطرهایی از همین شعر)
ضمن حفظ یک وضعیت پیشبرندگی و دیدن افق زبانی اثر که چقدر بر زیبایی کار افزوده و آن را به راحتی از دسترس دور و می کند تا اینکه طالب خواندن بیشتر شویم یک فرهنگ هم نشینی جالبی از زبان بومیت را در زیست جدید به تجربه کشانده اسنت . این همان جسارتی است که فکر می کنیم یکی از حلقه های مفقوده در شعر امروز است و یا می تواند باشد اما مواردی در شعرهایی مشاهده شد که ناشیانه انجام گرفت ولی در این کارشما ( همسایه خانه ) توانست سطح اثر را ارتقاع بدهد.
(یقینا دستت را غریبه می گیرد و من غلط از آب در می آیم و با رخت های مادرم به خشکی می رسم – سطرهایی از همین شعر ) باز هم در این سطرها امکان تازه ای را از نوع رفتار زبانی که تداعی گر برخوردی تازه ایست را می بینیم که در واقع توانست با انهدام پیش داوری های ذهن مخاطب، محوری تازه در اتصال کلمات ممکن سازد که البته در زبان معمول اینگونه حرف نمی زنیم اما دراین شعر امکان چنین قرائتی را فراهم دیدم .
اصلا فرض کن در موردم فهمیده ای / و در دست های خالی ام چند شکم زاییده ای / که احتمالش می رود آدم شوند
اما بعضی روابط و اتفاقات نقش نوعی بازدارندگی را ایفا می کنند مثل همین سطر که با آمدن (و در دست های خالی ام چند شکم زاییده ای ) هویت « وهم » انگیزی که می توانست به دست بدهد را از او سلب و به کاراکتری داده است که فعلا و شاید تا انتها غایب است!! و اگر این اتفاق برای دستهای خالی می افتاد و ( دستهای خالی ام چند شکم زاییدند !) وضعیت را دگر گونه تر می نمود .
البته ما این اتفاقات و تلاش ها و حضور گاه و بیگاه موثر در مناسبات اثر را در سطرها و یا به قولی در منظر عرض می بینیم اما با کمال تاسف روابط طولی دقیقا مبتنی بر یک خواست عمومی شکل می گیرد و تلاش و خلق پدیده های جدید در فرایند طولی ویژگی عمومیت یافته ایست مبتنی بر یک رابطه عقلانی و من فکر می کنم نیاز به یک باز نگری دارد . البته اطمینان دارم که نمی شود از تمام کارهای یک شاعر انتظارات همیشگی را داشت اما این که ما از اتهام قطعه قطعه نویسی !!! که فقط یک ادعای واهی است خود را خلاص کنیم راه حل مناسبی نیست بلکه باید وضعیت جدید را به جامعه ادبی بشناسانیم . یکی از این خصوصیات زیبا و منحصر به فرد سپردن انتظارات به یک فرایند است تا محصولی تازه از این روابط شکل پذیرد و ...
- چقدر کثیف بودیم ؟! / چقدر به این گوش و آن گوش رسیده بودیم ؟!/ می دانم تقصیر ما نبود/ بادی وزید و سراسری شدیم/و نفهمیدیم در توضیح این کفش/آمده ایم یا رفته ایم ؟! سیاهکل - واقعن
برایت آرزوی موفقیت می کنم شعر خوب و زیبایی را خواندم و شاید هم شاید دوباره برگردم و حرفهای دیگری برای این متن داشته باشم

آفاق شوهانی

شعرهای شما شعرهای خوب و ماندگاری است.به کار گیری کلمات در کارکردی غیر از کارکردهای متعارف ، یکی از تمهیدات زیبایی شناختی شعرهای شماست که در چند پست اخیرتان دیده ام.این شگرد به خودی خود خوب است اما زمانی می توان از آن بهره ی هنری برد که با بافتار شعر بیشتر تنیده شده باشد که گاهی این تنیدگی را کمتر می بینم.با اینهمه کارهای شما را از منظر هنری بسیار می پسندم و هر بار که می خوانم به فرازهای قابل توجهی در آن می رسم.موفق باشید.

ابوالفضل پاشا

اسماعیل رفتار جدیدی با عناصر سازنده ی شعر به کار گرفته است و همین موضوع مرا به خواندن شعرهای او تشویق می کند.او یکی از شاعرانی است که قدر دستاوردهای هفتاد را می داند و آن ها را پاس می دارد و اگر بخواهم نمونه ای از فراروی از آن ظرفیت ها مثال بزنم باید از جمله به کارهای اسماعیل استناد کنم.

حسین طوافی

از این که سعی ات بر این است که معنا را در شعرت دگرگون کنی به تو اسماعیل مهرانفر تبریک می گویم . و این که یاد آن روز ها به خیر .رشت بارانی . چند نخ سیگار و شعر . رفتارت با کلمات منطقی تر شده است . البته منطق در شعر تو تعریفی دیگر دارد . غیر متعارف هست اما غیر واقعی نیست . همین بس....

مهتاب کرانشه

شعر خوبی بود.تمهیدات زبانی کارتان تازه بود و بعضی سطرها جدن زیبا.
اما چیزی که در کار کم رنگ بود(البته به نظر من) یک حس جلا یافته تر وتمیز بود.مثل اینکه نوشته بودید تا بنویسید و البته این شاید به نظر بعضی ها از ارزش کار کم نکنه ،اما من معتقدم شعر باید حسی درش جاری باشه و اگر بتونه به پشتوانه کلمات اون حس رو به مخاطب منتقل کنه شعر خوبیه -و به قول خود شما- آدم و گرفته...

نیلوفر اعتمادی

کار رو شاید باورتون نشه ولی 5 6 باری خوندم....این قدر دوستش دارم که میتونم ده دفعه دیگه هم بخونم و بازم از خوندن دوباره اش لذت ببرم!!!
کار خیلی قوی بود...نمیشه یا حداقل برای من خیلی سخته اون جور که حق مطلبه در مورد این شعر صحبت کنم!!!
حتما فهمیده ای مثلث متقاعدی هستم ؟!/ فرض می کنم در موردم رقصیده ای/ و از همسایه خانه بالایت کشیده ام /فرض می کنم پنهانی که نیمی از بندت با من قهر/و نیم دیگرت بیشتر در سفر است/
اصلا از اسماعیل مهران فر بعید نبود که این قدر شروع بکری برای شعرش انتخاب کند!!! مثلثی که متقاعد هست و هر خواننده ی با حوصله ای را در انتظار اتفاقات عمودی در کار می نشاند که سه ضلعی بودن را به یادش بیاورد و تصویر این مثلث را آرام آرام در ذهن تصویرگرای مخاطب هجی کند...در موردم رقصیده ای...غلط از آب در می آیم ...آدم ها شده اند یکی در میانم....این ها همه عبارت هایی هستند که من خیلی خیلی در شعرهای شما دوستشان دارم...تصویر هایی که شاید در نگاه اول فقط بازی های زبانی از نوع مهران فری اش هستند!!! اما خیلی خوب با فضای کار جفت و جور میشوند...و تصوری که باید را به ذهن مخاطب می رسانند!... و از همسایه خانه بالایت کشیدم ام!!!> اینکه چرا شاعر به جای استفاده از خانه ی همسایه از همسایه خانه استفاده کرده!!! نقطه ی مبهمی ست که ذهن من رو هم به عنوان یک مخاطب سمج در گیر کرده...هرچند من با برخورد با این عبارت / و از آنجایی هم که تقریبا با ذهن عمیق شمای شاعر آشنا بودم و هستم/حدس میزدم باید توی کار با تصویر های روستایی درگیر شوم که کمی این عبارت را برایم قابل هضم کند....مثلا همان طوری که توی شعر پست قبلتان اگه درست در خاطرم باشه به تصویر محلی رقصیدن اشاره کرده بودید....شاید در این شعر هم من دنبال تصویر این چنینی بودم که این واژه را با فضای کار همرنگ کنه....ولی ندیدم...یا شاید خودم به شخصه به این تصویر بک گراندی که انتظار داشتم توی کار باشه نرسیدم...
.//////من که نیستم/ یقینا دستت را غریبه می گیرد/و من غلط از آب در می آیم / و با رخت های مادرم به خشکی می رسم/جایی که پنهانی و دختران به احتمال زیادم شده اند/آدم ها شده اند یکی در میانم../که بیشتر از فکر در ه فرو می رویم/ و هیچ وقت به فکر زمستان نیستیم //////با رخت های مادرم به خشکی می رسم....خوب از اینجا به بعد است که میشود با استحکام بکر این بند با خیال جمع به شاعر تکیه کرد و تصویر هایی که هوس می کنند با ذهن خواننده بازی کنند....خیلی این تصویر رو دوست داشتم آقای مهران فر...به نظرم نسبت به کلیت کاربنفش تر از همیشه بود!!!....خیلی خیلی خیلی....جایی که پنهانی دختران به احتمال زیادم شده اند!!!! این جا هم طعنه ی قشنگی بود به مسایل احتمال ژنتیکی و من باز هم خیلی دوستش داشتم...
آدم ها شده اند یکی در میانم....از بحث ساختاری و افق زبانی این عبارت و عبارت های این چنین که بگذریم این تصویرها در کنار استقلال زیانی و محوری که دارند به نوعی حلقه ی حد واسط شعر به نظر می آیند که به شاعر در پیوسته کردن تصویر های عمودی کار کمک می کنند...که بیشتر از فکر در هم فرو می رویم...و هیچ وقت به فکر زمستان نیستیم !!! پر واضح است که منظور از این زمستان چیست و شاعر دنبال چه جیره بندی می گردد!!!! خیلی خوب درکش کردم!!!

اصلا فرض کن در موردم فهمیده ای / و در دست های خالی ام چند شکم زاییده ای / که احتماش می رود آدم شوند /
احتمالش می رود آدم شوند....لذت خوندن و کشف این عبارت توی این شعر بیشتر از آن است که بتوانم با کلمه وصفش کنم !!!

نیم دیگرت را چه می کنی ؟
که رابطه اش با من خوب است
و چند بار در دست های خالی ام شوهر کرده ؟!

هرچند اصلا متوجه نشدم شاعر چه قصدی از کوچک کردن فونت این عبارت در مقایسه با بقیه ی شعر داشت...اگه منظورش همان داخل پرانتزی های گاه و بی گاه بود که در شعر های اسماعیل مهران فر هر از گاهی دیده میشود که خوب کاش همان داخل پرانتز بود و اگر هم نه ! همین طور الکی!!!( که من بعید می دانم) باز هم برای من خیلی قابل درک نبود....چون در این عبارت فضای مجزایی ازمتن شعر ندیدم که احتیاج به جدا سازی داشته باشد....هم ساختار زیانی و هم تصویری در متن شعر پیاده روی می کرد!!! و برجستگی پر رنگ یا کم رنگی نداشت... اما اینکه چند بار در دست های خالی ام شوهر کرده ای ! باز هم عبارتی بود که از نظر من پتانسیل بالایی داشت و من دوستش داشتم....می دانم تقصیر ما نبود
بادی وزید و سراسری شدیم.......این واژه ی سراسری برای یک خواننده ی همیشگی مثل من خیلی دلچسب نبود!!! توی کارهای قبلی هم تکرار شده بود...هرچند که به نظر می رسه توی هر شعر(الان دقیق یادم نمییاد کجاها بود ) با تصویر مستقلی تکرار شده اند و با توجه به اینکه من همیشه گفتم و میگم که کلمه حق شاعره و اگر یک شاعر از کلمه ای صد دفعه بیشتر هم بخواهد استفاده کند در صورتی که هر بار تصویر جدیدی با آن کلمه ارائه دهد نمی شود به آن ایرادی گرفت ولی خوب قبول کنید که برای مخاطبان همیشگی ممکن است این تصور ایجاد شود که اسماعیل مهرانفر دارد به تکرار می رسد...به تکرار خودش !! و این چندان خوشایند نیست...

بادی وزید و سراسری شدیم
و نفهمیدیم در توضیح این کفش
آمده ایم یا رفته ایم ؟
پایان بندی کار با وجود همه ی بکر بودنش اگرغیر این می بود باید به شاعر ایراد می گرفت...چون این چنین شعر قوی با شروعی فوق العاده حتما پایان بندی مستحکمی را هم طلب می کند !!!!و باز هم که سیاهکل- واقعن!!!
در کل روابط طولی کار را دوست داشتم و باز هم مثل همیشه یک کار خوب از شما خواندم!!!

جلیل قیصری

شعر خوبی است با فرم قوی که به محتوا سویه ها و تداعی های گونه گون می دهد زبان شعر به طبیعت کلام نشسته است ترکیب -همسایه خانه- با همان نحو محلی اش جاندار و زیباست گمان می کنم چربش تکنیک و شاید خودآگاهی گاهی شعر را به ابهام غلیظ می بر د پایانه ی کار خوب و قابل اعتنا ست .موفق باشید .

 

مهدی حسین زاده

شعر از همان ابتدا مختصات نا متعارف خود را که شامل وضعیت "من" در برابر "تو"(معشوقه) است با (حتما فهمیده ای "مثلث" متقاعدی هستم ؟!)
در متن اعلام می کند که یک ضلع این مثلث , "من" راوی است و دو ضلع دیگرش:
دو وجه معشوقه است که راوی آنها را اینگونه معرفی می کند:
( نیمی از بدنت با من قهر) و دیگری :(نیم دیگرت بیشتر در سفر است )
که با هر نیمه راوی در کشمکش است و سرانجام این کشمکش را خود بازگو می کند:(اصلا فرض کن در موردم فهمیده ای/و در دست های خالی ام چند شکم زاییده ای/ که احتمالش می رود آدم شوند) _ ( نیم دیگرت را چه می کنی ؟/که رابطه اش با من خوب است/و چند بار در دست های خالی ام شوهر کرده ؟!) اما باز سرانجام این کشمکش سرانجامی به سامان نیست و این را متن پیشاپیش از زبان راوی اعلام می کند: ((و هیچ وقت به فکر زمستان نیستیم .)) و اعتراف راوی در شعر که انجامی
ختم به خیر نمی شود :(- چقدر کثیف بودیم ؟!/چقدر به این گوش و آن گوش رسیده بودیم ؟!/می دانم تقصیر ما نبود/بادی وزید و سراسری شدیم) و سرانجام :
(و نفهمیدیم در توضیح این کفش/آمده ایم یا رفته ایم ؟!).

و نجات یافتن راوی تنها (با "رخت های مادرم" به خشکی می رسم) است و از او کاری برای رهایی و نجات خود ساخته نیست اگر بپذیریم که او به واقع دنبال نجات یافتن بوده باشد !!!؟؟؟ اما خود "راوی" از همان آغاز به ما می گوید که:
((مثلث متقاعدی هستم)) و این را معشوقه نیز می داند. و متقاعد بودن او با دانستن اینکه :(چقدر کثیف بودیم ؟!/چقدر به این گوش و آن گوش رسیده بودیم )
و تبرعه ی خود (می دانم تقصیر ما نبود) تنها راه مماشات کردن راوی با خویش است برای رهایی از سرزنش خویش .........

نام "پانوشت" بر این شعر گویی پانوشتی بر "زندگی" راوی ماست بخشی که شاید برای خوانندگان شعر پنهان مانده باشد توسط زبان شعر و از دهان شاعر برملا می شود بخشی که کشف وجوه مختلف متن از راه به غیا ب بردن معنا های مستتر , برای لذت بردن از متن به تاخیر می افتد. که کنش زبانی و ترکیب های گاهآ نا متجانس در گزاره ها به این امر بیشتر دامن می زند.

نکته
____

شعر های اسماعیل مهرانفر همگی (یا حداقل بیشتر آنها) دارای هسته های مرکزی
هستند اما شاعر تلاش دارد تا متن را هر چه بیشتر از این مرکز دور کند که بیشترین تمهیدات او کنش زبانی است تا فرمیک . او سعی می کند تا با افزایش پتانسیل زبانی در بند ها و گزاره ها بسامدهای بالا یی از سطر ها بگیرد و این کار را گاهآ تا
محو شدن یا حداقل کم رنگ شدن پی رنگ و تم های اصلی که متن استوار به آنهاست ادامه می دهد که این امر به اسلوب کار او بدل شده است اما چیزی که در کنار این اجرا ها به چشم خواننده می ماند و شعر او را خواندنی می کند نگاه داشتن مرکزیت کار با ایجاد "سیر روایی" و داشتن ظرافت در حفظ آن در کلیت متن است. تمایل به هنجار گریزی ها و دررفتن از عادت کردن به بافتار نحوی آشنا از مشخصات بارز روند شعری اسماعیل مهرانفر است.


 

+ نوشته شده در  87/08/30ساعت 18  توسط اسماعیل مهران فر  | 

 

دست بی لهجه

 

این دست      روی نقشه تجاوز کرده

این دست      پیش از این تکان خورده

در تهران عروسی کرده  و

در محله هایم              قاسم آبادی رقصیده

 

با این دست

کمی از روزهایم را غلط کرده ام

و اجازه ام طوری است که هیچ کس به دستشویی نمی بَرَدم

 

برهنه همان چای شیرین بود            همین جای شیرین بود

که با بهار دست از سر این تقویم بر می داشتیم

و راس ساعت هشت بی موقع مزاحم می شدیم

 

زود باش !!!    

خودت را بشور با گلنار          و کتبا برایم کف بزنید !!!

من هم مساوی ام از اینکه با شما فکر می کنم

از ساعتی که فکر می کند و خوابش نمی برد ممنونم

همین جای من

بهار با خودش دویده دویده

روی هشت هایم ایستاده و تکان نمی خورد

با زنم که گم ام کرده و                فرقی به حالم کرده

مانده از وسطم بگذرم     مریض            کودکی ام کار دستم دهد

که هی کلاس اول بمانم و با آن مرد               در باران بیایم

و نفهمم با این بهار       چند سالم می شود .

 

 

 

                                                                                        سیاهکل - اتفاقی

نظرات دوستان

ابوالفضل پاشا

 در این شعر،نوع به کارگیری کلمات و ارجاع انها به مصادیقی غیر از خودشان بسیار زیبا استفاده شده است.چنین رویکردی را ارج می نهم .

علیرضا عاشوری

تکلف
چیزی که به شعر ضربه می زند.رمز گویی تا جایی کاربرد دارد که کلید قفلهایش درون خود شعر باشد.به نظرم می آید اگر شعرت را بی اداش کنی شعرتر از وضع حال خود هستند.اگرچه معتقدم تلاشهایت همه رو به پیشرفتند ونیز اینکه مطالعه ات پیرامون شعر دارد جواب می دهد فقط نکته هایی که می فهمی را در شعرت همگانی ترش کن.
با این توضیح بند پایانی عرایضم این شد:
این شعر دارای طبیعت خوبی بود فضایی درآن تنفس می کرد که توهم در آن تنفس می کنی.موفق باش این رسالت توست.

مهدی حسین زاده

شعر خوبی بود . یکی اینکه از انسجام بیشتری نسبت به کارهای قبلی برخوردار بود و
دیگری اینکه فرم درونی آن به فرم زبانی آن می چربد و توانسته شعر را سر پا نگاه دارد.

اگر در کارهای قبلی ات گریز از سوژه و گریز از مرکز وجود داشته , این کار بیشتر در صدد سوژه مند شدن و تمایل به مرکزیت است , گرچه تمایلات فراروی از تک مرکزی شدن در آن عیان می نماید که این به کنش اجرای زبانی شعرت برمی گردد.

در اجرا جایی که از "دست" به عنوان عنصر حرکتی بهره برده ایی و نیز"بهار"به عنوان مرکز ثقل روایت شعریت استفاده کرده ایی ,متن تمایل به دنبال کردن کنش راوی با این دو عنصر شعری دارد و می کوشد تا با ایجاد مناسبت های متنی به برخود راوی با این دو عنصر بپردازد که موفق نیز شده است .

آن ساعت 8 :( راس ساعت هشت بی موقع مزاحم می شدیم)
(از ساعتی که فکر می کند و خوابش نمی برد ممنونم/همین جای من/بهار با خودش دویده دویده/روی هشت هایم ایستاده و تکان نمی خورد)
(از ساعتی که فکر می کند و خوابش نمی برد ممنونم)



بهار:(برهنه همان چای شیرین بود همین جای شیرین بود/که با بهار دست از سر این تقویم بر می داشتیم)

(همین جای من/بهار با خودش دویده دویده)__ (و نفهمم با این بهار چند سالم می شود .)

دست: (این دست روی نقشه تجاوز کرده/این دست پیش از این تکان خورده

در تهران عروسی کرده و /در محله هایم قاسم آبادی رقصیده/با این دست

کمی از روزهایم را غلط کرده ام) __ (که با بهار دست از سر این تقویم بر می
داشتیم)

عناصری مدام تکرار شونده اند اما برای ایجاد کنش متنی در شعر به گونه ایی که(با وجود کوتاهی شعر) این بسامدهای بالا مخل عمل نمی کنند بل که در صدد ایجاد شبکه های تداعی در زبان درونی شعرند نه اینکه در روساخت زبانی بدون عملکردو تزیینی باشند(مانند خیل عظیم متن های زبانی و زبان مدار به اصطلاح)

از این رو این متن نوعی اتو بیو گرافی شعری با تمام المان های نشانه شناسیک آن است و جغرافیایی که ترسیم کرده از همنشینی شاعر - متن - و حوزه ی کلامی
سوژه مند از تداخل جهان شاعر و لذت نوشتار است , چیزی که در این متن در برابر متن های پیشین شاعر خودی تر و صمیمی تر به چشم خواننده می آید.
اگر چه معتقدم در برخی گزاره ها شاعر می توانست از ظرفیت های زبان بهتر از این بهره بگیرد.

 مهمان ناخوانده

اگر دست بی لهجه اسم شعرتان باشد اسم گذاری در شعر امروز همانند قافیه در شعر کلاسیک است و شعر را محدود می کند
اما در شعر با تصویر های بسیار زیبایی روبه رو می شویم و سریع کوتاه اثر خود را می گذارد
هر سطر شعر یک اثر است و در عین اینکه شعر دارای روایت خطی است روایت عمودی را حفظ کرده
در سطر
برهنه همان چای شیرین بود همین جای شیرین بود
تکرار کارکردی نمی یابد و اضافه (جای شیرین) یک ترکیب انتزاعی است
در سطر زیر که زیباترین سطر شعر است
مانده از وسطم بگذرم مریض مانده از وسطم بگذرم
مریض هم نقش فاعلی می گیرد هم نقش مفعولی
حتی مریض را مخاطب قسمت دوم ( کودکی ام کار دستم دهد)قرار می گیرد

جلیل قیصری

کار خوبی است ...ریز کردن وقایع در آن واقعه ی مرکزی و هم تداخل زمان ها (که به انسجام شعر لطمه ای نمی زند )و سویه های اروتیکی -اجتماعی و گاه حتی اسطوره ای شعر ...موفق باشید

ابوالفضل حسنی

اما يك نكنه شا يد كوچولو و خصوصي: ببين اسما عيل تو باكلمه و زبان زياد ور رفته و كنجار رفته اي اما بايد از اين ور رفتننها و تجر به ها لخت شوي و نم نم و كم كم و شق و رق و مرتب لباس خودت را به تن كني ....كه داري مي كني

عرفانه جواد پور

شعر خوبیست و لذت بردم اما به نظر من لزومی نداشت دایم روی همان عناصری که دوستان اشاره کردند برگردید شاید خواستید همان انسجامی که قبلن برایم توضیح داده بودید حفظ شود...

مینو نصرت

شعر با" این دست " آغاز شده ، متولد شده است و به نظرم دوست داشت به دراز تر از این شعر کشیده شود . از روی نقشه تا بی نهایت میتوانست تعمیم پیدا کند و رنگ بگیرد و رنگ پس دهد و دست به دست شود و دست چین کند و ...
گاهی دست خود شاعر مرز می کشد و هر از گاهی خود شاعر

 آرش راد منش

"... با این دست
کمی از روزهایم را غلط کرده ام
و اجازه ام طوری است که هیچ کس به دستشویی نمی بَرَدم..."
این کارت را ساده و مهربان تر دیدم.انگار که یا می خواهی کلنجار بی پایانت با زبان/در زبان را کم کم کنار بگذاری یا این انرژی را پخش کنی در لایه های درونی "شعر"؛ یا شاید این فقط زنگ تفریحی است و بازیگوشی که جزء لاینفک آن است... هر چه که هست از صمیمیت و رنگ و بوی عاطفی طنازی که در کار بود لذت بردم...

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 11  توسط اسماعیل مهران فر  |