در اين طويله حال مي كنم گاو ...
گو ساله بودم كه با آمريكا به جنگ اول وارد شديم
از هر پنج براتيگان
يكي داشت صيد قزل آلا در آمريكا مي نوشت
اما من از زمستان هاي ايران گم شدم
و حالا هفتاد درصدم زندگي مي كند سي درصدم مي ميرد
در بند بنده ام يكي به گلو گيرم بدهد يكي به خاويارم دست بزند
يك پوشيده ام گناه كرده ام ؟ يك در نبرد با يكي از اعضايم برد و خوابش را به بي سرپرستي ام بخشيد
در هر كه مي زنم زني به صورتم / بزني هيچ چيز نمي گويم گفته باشم !!!
شك در تو بود از مي برم به خودم چيزها ديده ام از مي برم به تو
قيدم نمي كند كه همين پس فردا شوم معلوم شوم
هر هفته با خودم مي جنگم / گاوم
از توبه مي كنم از هر خروس تاجي به سرم مي زنم ايراني
تا با تو سر كنم از كله اي كه دخترگير است
وقتم به طور عمودي كه رويت خوابش برد دست نزن !!!
دو پنجه مي كشم سير از روايتي كه بارداري ام كند
در ريشه تند مي دويدم تند در تنگناي دوستت دارم كسلم
با هر غروب ببندم به روز مي بندم و شب در بغلم رم مي كند
دارم فكر مي كنم ايران / نرمش خوب است
ضلع اول شعرم دارد بلند مي شود احساس نمي كنيد ؟
سوم به پس زمينه ام / مادرم بدهكارم
گم / كرده ام ازدروازه سوراخ / كرده ام
در حال حاضر مفرد / اتاق بي كس و كار كرده ام
از زور چندم دستم بزنم درد بگيرد دوست
از هر كه دوست مي كنم چقدر وقت بگيرم ؟!
از چشم كورُمِ سر / كله پا شدم
شكلم ! دوباره پا شدم ديگري ديگري است ديگر
بعد از كسي شده بودم لگد به بخت خودم نمي گرفت هر چه مي زدم
اين سفر تصميم ام را بگير / آمده ام باشم
با هر برادرم به تو دارم نزديكي ام مي شود
اين تصميم خانوادگي است .
نظر دوست :
ابوالفضل حسنی
مریم عبدی
درود بر آقاي مهرانفر
گم نام من نيست تو گورت را گم کرده اي هي تو شهيد شدي نوبت من است...
مهرانفر عزيز کمي فرصت بده فرصت براي خواندن فکر کردن وبعد نوشتن آمده بودم که براي اسب منقرض بنويسم که شوکه شدم روي طويله وحالا توي طويله مي نويسم:
خيلي وقت است که به اين نتيجه رسيده ام: اسماعيل مهرانفر شاعري جامعه گرا است فردي است اما شخصي نمي نويسد از اينها مي گذرم ووارد شعر مي شوم اولين مطلبي که پس از خواندن اين شعر نظرم به آن جذب شد نحو گريزي ونرم شکني دستوري ومعنايي بود که ساختار اين شعر را تشکيل مي دهد شعر بعد از رسيدن به ساختار،ساختار را مي شکند ووارد مقوله ي گسستن مي شود شاعر به هويت کلمات قبل از زايش شعر اهميتي نمي دهد چرا که متن قرار است هويتشان را تضمين کند وآيا مي تواند؟؟؟
مجاز وسمبل دو عنصري است که مانور زيادي در اين کار ميدهد مجاز کل به جز وبيشتر مجاز جز به کل وشاعر در کاربرد اين عنصر آن قدر افراط مي کند که کل فراموش مي شود ومخاطب نه به ابهام بلکه به گنگي مي رسد در واقع مخاطب اين شعر بايد بسيار شکيبا وصبور باشد که البته اين شکيبايي خيلي او را به بيراهه نمي کشاند چرا که او بعد از دوستي با متن به زايشي از معنا مي رسد که اين را مي رساند که ما با متني متکثر روبه روييم ومطالب خيلي زيادي که مجالش نيست تا بنويسم آخر بعضي مواقع گمم فقط تيتر وار مي گويم: به کار بردن بعضي اعداد در متن توجيه نشده بود به طوري که اگر يکي از آنها را تغيير دهيم متن دچار پريشگي نمي شود ؛ درست است که به کثرت رسيده اي اما به نظر من وحدت هم مقوله ي مهمي است ؛ در کل شعر خوبي بود اما کمي خام بود تکنيک ها يتان رو بود مثلن لامکاني ولا زماني خيلي ساده با عوض کردن چند کشوربه اجرا در آمده بود با بعضي از سطرهايت خيلي خوب برقرار کردم مثل: حالا هفتاد درصدم زندگي مي كند سي درصدم مي ميرد
از توبه مي كنم از هر خروس تاجي به سرم مي زنم ايراني
پايان بندي شعرتون هم فوق العاده بود خيلي خوب تموم شده بود البته يه پيشنهاد: با هر برادرم به تودارم نزديکي ام شود هم چالش بيشتري ايجاد مي کند وهم زمان که بايد در تعليق بماند در تعليق مي ماند البته زياده جسارت است ...
احسان مهدیان
نچه مسلم است در فضای شعر امروز وضعیتی نسبتا متفاوت تر حتی از دهه هفتاد نیز پیش آمده است که یکی از مهم ترین مسبب آن فضای مجازی است .
بر عکس سیستم های گذشته که مولف مسئولیت ویژه ای در برابر متن داشت امروزه بروز اتفاق و برخورد درون متنی آن چیزی نیست که برای کالبد شکافی نیاز به متر و معیار آن چنانی باشد ولی متن خود شرایط خوانش را برای ما فراهم می کند .
شرایطی که در این اثر بوجود آمد تلفیق روایت هایی است که در یک اثر قرار است وجوه مختلفی را طرح و روایت نماید .
زبان در این کنش هایی که بین سطرها ایجاد شده نقش اصلی را دارد .
اگر گاوچرانها در سیر تاریخی آمریکا نقشی موثر داشتند امروزه آیا می توان سنخیتی با آنچه براتیگان می نویسد داشته باشد ؟ این را از ابتدای متن می توان قرائت نمود الی ...
سراسر متن علی رغم اینکه به نظر می آید در حال بیان حالات شخصی راویست اما سرشار از سوالاتیست که توانستند در ساحت یک اثر واحد به اجماع رسیده و مخاطب را در بند بند آن دخیل کنند .
مهدی حسین زاده
شعر توی ژرف ساخت سوژه ایی را حمل می کند که در ورودیه شمایی از آن را به خواننده نشان می دهد:(گو ساله بودم كه با آمريكا به جنگ اول وارد شديم/از هر پنج براتيگان/يكي داشت صيد قزل آلا در آمريكا مي نوشت/اما من از تمام زمستان هاي ايران گم شدم/و حالا هفتاد درصدم زندگي مي كند سي درصدم مي ميرد/در بند بنده ام يكي به گلو گيرم بدهد يكي به خاويارم دست بزند)
اما ریتم زبانی ونیز غلظت زبانی سمت و سو های دیگری به کار می دهد که رسیدن به زیر ساخت شعر را به تاخیر می اندازد و این به تاخیر انداختن (در این شعر) به گونه ایی مخل عمل می کند چراکه متن بیشتر به خدمت خود "زبان" شعردر می اید تا "شعریت" زبان :(يك پوشيده ام گناه كرده ام ؟ يك در نبرد با يكي از اعضايم برد و خوابش را به بي سرپرستي ام بخشيد/در هر كه مي زنم زني به صورتم / بزني هيچ چيز نمي گويم گفته باشم !!!/شك در تو بود از مي برم به خودم چيزها ديده ام از مي برم به تو /قيدم نمي كند كه همين پس فردا شوم معلوم شوم و....) که این امر در ادامه غلظت بیشتری می یابد .....
به عقیده ی من این متن می توانست خیلی ساده تر از این هم اجرا شود .... بهره گیری از ظرفیت ها و مانورهای زبانی نباید متن را از چارچوبی که پی ریخته جدا کند , اگر همان ((صید قزل آلا در امریکا)) نوشته ی ریچارد براتیگان را هم به عنوان نمونه ی یک اثر پست مدرن در نظر بگیریم (با آنهمه شالوده شکنی های شکلی و گسست های تکنیکی اش) باز هم مولف متن را به بیراهه نمی برد و در همان بی ربطی فصل ها هم نوعی چیدمان آگاهانه نهفته است که متن را سر جایش نگاه می دارد.
چیزی که من به آن معتقدم این است که مولف نه باید حضور پررنگش را به اثر تحمیل کند و نه اثر را هر گونه که متن و لذت نوشتار می طلبد رها سازد. هر متن نیازمند درایتی زیرکانه است مصداق معروف "حرکت روی لبه ی تیغ".....
اسماعیل عزیز این متن همانی نیست که می خواست اجرا بشود . متن را به دام انداختی و توی زبانی که از جنس این کار نیست اسیرش کردی .....
بگذار متن هایت آزادانه تر نفس بکشند پشت آن تیز بینی که در خود سراغ داری.
آرش نصرت الهی
اسماعيل جان ، با آن چه در معنا سازي مي كني مي توانم كنار بيايم اما زبان مي تواند ساده تر از اين ها باشد . آدمي زاده گي زبان شعر ، كليتي است كه براي اين شعر تو مي خواهم . ما راحت تر از اين ها مي توانيم با هم حرف بزنيم !
مهرداد فلاح
خلاصه سینی به سم گیر می دهد
شینی به شاخ و هی هن و هون و
همین تا بیایی بلند
پرت می شوی باز...
..
..
..
کلمه زگیل دارد چه کنیم ؟
منیژه رزاقی
با این که این یک تصمیم خانوادگی است اما بگذار دخالت کنیم!... تا مبنای تصمیم رسیدن به زبان گویایی است که از عهده شاعر بر میآید ... حالا اگر کمی عقب و جلو بشود و دنده ها توی هم گیر کنند دور نیست که خیلی های بالا تر از کامنت من لذت هم ببرند...
بعدش فکر میکنم چند سطر اول احساسم را کدر کرده اند... با آن همه به قول بعضی ها ارجاعات بیرون متنی... آمریکا ... براتیکان... و ووو
باران سپید
من در این سطرها هویت سرگردانی را می بینم که با طرح سوالاتی می خواهد خودش را پیدا کند.سوالاتی که تنها در حوزه سوالات فردی نمانده اند بلکه گاه کاملا اجتماعی بروز می کنند.
به دید اجتماعی تعامل میان خروس و گاو توجه کنید. دو حیوانی که در سرگرمی های عمومی از آنها استفاده می شود یکی به عنوان یک سرگرمی لمپنی و دیگری به عنوان یک بازی ملی!! این توجهات ریز بینی خاص شاعر را می طلبد و آقای مهرانفر تلاش دارد تا از دریچه های نو به متن بپردازد.
جلیل قیصری
در این متن مولف حضور پر رنگش را بر شعر تحمیل نکرده است و غلظت زبانی در جهت پر رنگ کردن -من- مولف نیست بلکه راوی می خواهد سویه های متکثری به متن بدهد آما آیا موفق است؟غلظت زبانی اگر شعر را از طبیعت کلام و شعریت زبان دور کند هم باعث برجستگی زبانی می شود و هم گم شدن و به دید نیامدن ساخت و فرم و کلیت شعر. مکث بر روی زبان و لایه های معنایی ان باید طوری باشد که سویه های متکثر زبان را -حد اقل چند سویه ی ان را-بتوان لاجرعه سر کشید اما اگر مکث بر روی کلمات ذهن را در پیچ و خم پوسته ی کلامی معطل کند ارجاعات معنایی را اذ ذهن سلب می کند و خواننده به کلیتی نمی رسد استفاده رساندن به کلمات نباید در حد پوسته ی زبانی متوقف بماند بلکه کلمات باید طوری به کار گرفته شوند که لایه های معنایی را ساطع کنند .اسماعیل مهرانفر از شاعران مستعدی است که بهتر از این می تواند ببالد و بیشتر از این ...و موضوعات بکر و قابل تأملی را به شعر می کشد اما باید سهم ناخوداگاه را در شعرش بیشتر کند و بی توجه به برخی از تئوری های ثابت و کهنه و از تاریخ گذشته ای که در حول و حوش شعرش جریان دارد به کار خود بپردازد .من بر این باورم که اسماعیل می تواند به مرز روشنتری برسد .
رجب بذر افشان
شعر با ريتم تند شروع ... و رفته رفته به سمت آگاهي بخشي و ترسيم اتفاقات كشيده مي شود كه تا حدي آهنگ شعر كاهش مي يابد.
خب! چند سطر آغازين بسيار سريع و پر شتاب اضلاع شعر را معين مي كند. ((گوساله بودم كه با آمريكا به جنگ اول وارد شديم / از هر پنج براتيگان / يكي داشت صيد قزل آلا در آمريكا مي نوشت)) ...
و در ادامه،شاعر با تغيير روايت و نحو ستيزي مناسبات تازه و انرژيكي را به شالوده ي متن اعمال مي كند كه از خصوصيات ويژه و دوگانه اي بر خوردار است. ((اما من از زمستان هاي ايران گم شدم / و حالا هفتاد درصدم زندگي مي كند سي درصدم مي ميرد))
در واقع، متن از منظر شكلي مدام در حال تغيير است.
در سطر اول ((من)) در كليتي ((زمستان هاي ايران)) تصور شده،
و در سطر دوم اجزاي من ((هفتاد در صدم))، ((سي در صدم)) در حسابگري ذهن شاعر قابل تفكيك است.
خب! اين رفت و برگشت هاي مداوم جزء به كل، و كل به جزء را در باز آفريني اجزا و كليت اثر شاهد هستيم، كه به تعبيري، از همنشست روايت هاي عمومي و فردي (و تلفيق آن ها) به دست مي آيد.
و در پايان بندي حتا با بسته شدن شعر هم تكرار شده است.
((با هر برادرم به تو دارم نزديكي ام مي شود / اين تصميم خانوادگي است.))
