تبليغاتX
اسماعیل آباد

اسماعیل آباد

کفاشی را راه انداخته ام .  کفاشی پیرامون نقد ادبی است و اولین پست و پست بعدی اش پیرامون آثار مهرداد فلاح در سالهای اخیر است .

 

در اين طويله حال مي كنم گاو ...

 

 

 

گو ساله بودم كه با آمريكا به جنگ اول وارد شديم

از هر پنج براتيگان

يكي داشت صيد قزل آلا در آمريكا مي نوشت

اما من از زمستان هاي ايران گم شدم

و حالا هفتاد درصدم زندگي مي كند سي درصدم مي ميرد

در بند بنده ام يكي به گلو گيرم بدهد يكي به خاويارم دست بزند

يك پوشيده ام گناه كرده ام ؟ يك در نبرد با يكي از اعضايم برد و خوابش را به بي سرپرستي ام بخشيد

در هر كه مي زنم زني به صورتم ‌/ بزني هيچ چيز نمي گويم گفته باشم !!!

شك در تو بود از مي برم به خودم چيزها ديده ام از مي برم به تو

قيدم نمي كند كه همين پس فردا شوم معلوم شوم

هر هفته  با خودم مي جنگم  / گاوم

از توبه مي كنم از هر خروس تاجي به سرم مي زنم ايراني

تا با تو سر كنم از كله اي كه دخترگير است

وقتم به طور عمودي كه رويت خوابش برد دست نزن !!!

دو  پنجه مي كشم سير از روايتي كه بارداري ام كند

در ريشه تند مي دويدم تند در تنگناي دوستت دارم كسلم

با هر غروب ببندم به روز مي بندم و شب در بغلم رم مي كند

دارم فكر مي كنم ايران / نرمش خوب است

ضلع اول شعرم دارد بلند مي شود احساس نمي كنيد ؟

سوم به پس زمينه ام / مادرم بدهكارم

گم / كرده ام ازدروازه سوراخ  / كرده ام

 در حال حاضر مفرد / اتاق بي كس و كار كرده ام

از زور چندم دستم بزنم درد بگيرد دوست

از هر كه دوست مي كنم چقدر وقت بگيرم ؟!

از چشم كورُمِ سر / كله پا شدم

شكلم ! دوباره پا شدم ديگري ديگري است ديگر

بعد از كسي شده بودم لگد به بخت خودم نمي گرفت هر چه مي زدم

اين سفر تصميم ام را بگير /  آمده ام باشم

با هر برادرم به تو دارم نزديكي ام مي شود

اين تصميم      خانوادگي است .

 

نظر دوست :

ابوالفضل حسنی

حیف است اسماعیل با این همه پشتکار سطرهایت ور کسی دیگر را می زنند هنوز کروکی خودت را بکش عزیز

مریم عبدی

درود بر آقاي مهرانفر

گم نام من نيست تو گورت را گم کرده اي هي تو شهيد شدي نوبت من است...
مهرانفر عزيز کمي فرصت بده فرصت براي خواندن فکر کردن وبعد نوشتن آمده بودم که براي اسب منقرض بنويسم که شوکه شدم روي طويله وحالا توي طويله مي نويسم:

خيلي وقت است که به اين نتيجه رسيده ام: اسماعيل مهرانفر شاعري جامعه گرا است فردي است اما شخصي نمي نويسد از اينها مي گذرم ووارد شعر مي شوم اولين مطلبي که پس از خواندن اين شعر نظرم به آن جذب شد نحو گريزي ونرم شکني دستوري ومعنايي بود که ساختار اين شعر را تشکيل مي دهد شعر بعد از رسيدن به ساختار،ساختار را مي شکند ووارد مقوله ي گسستن مي شود شاعر به هويت کلمات قبل از زايش شعر اهميتي نمي دهد چرا که متن قرار است هويتشان را تضمين کند وآيا مي تواند؟؟؟

مجاز وسمبل دو عنصري است که مانور زيادي در اين کار ميدهد مجاز کل به جز وبيشتر مجاز جز به کل وشاعر در کاربرد اين عنصر آن قدر افراط مي کند که کل فراموش مي شود ومخاطب نه به ابهام بلکه به گنگي مي رسد در واقع مخاطب اين شعر بايد بسيار شکيبا وصبور باشد که البته اين شکيبايي خيلي او را به بيراهه نمي کشاند چرا که او بعد از دوستي با متن به زايشي از معنا مي رسد که اين را مي رساند که ما با متني متکثر روبه روييم ومطالب خيلي زيادي که مجالش نيست تا بنويسم آخر بعضي مواقع گمم فقط تيتر وار مي گويم: به کار بردن بعضي اعداد در متن توجيه نشده بود به طوري که اگر يکي از آنها را تغيير دهيم متن دچار پريشگي نمي شود ؛ درست است که به کثرت رسيده اي اما به نظر من وحدت هم مقوله ي مهمي است ؛ در کل شعر خوبي بود اما کمي خام بود تکنيک ها يتان رو بود مثلن لامکاني ولا زماني خيلي ساده با عوض کردن چند کشوربه اجرا در آمده بود با بعضي از سطرهايت خيلي خوب برقرار کردم مثل: حالا هفتاد درصدم زندگي مي كند سي درصدم مي ميرد

از توبه مي كنم از هر خروس تاجي به سرم مي زنم ايراني

پايان بندي شعرتون هم فوق العاده بود خيلي خوب تموم شده بود البته يه پيشنهاد: با هر برادرم به تودارم نزديکي ام شود هم چالش بيشتري ايجاد مي کند وهم زمان که بايد در تعليق بماند در تعليق مي ماند البته زياده جسارت است ...

احسان مهدیان

نچه مسلم است در فضای شعر امروز وضعیتی نسبتا متفاوت تر حتی از دهه هفتاد نیز پیش آمده است که یکی از مهم ترین مسبب آن فضای مجازی است .

بر عکس سیستم های گذشته که مولف مسئولیت ویژه ای در برابر متن داشت امروزه بروز اتفاق و برخورد درون متنی آن چیزی نیست که برای کالبد شکافی نیاز به متر و معیار آن چنانی باشد ولی متن خود شرایط خوانش را برای ما فراهم می کند .

شرایطی که در این اثر بوجود آمد تلفیق روایت هایی است که در یک اثر قرار است وجوه مختلفی را طرح و روایت نماید .

زبان در این کنش هایی که بین سطرها ایجاد شده نقش اصلی را دارد .
اگر گاوچرانها در سیر تاریخی آمریکا نقشی موثر داشتند امروزه آیا می توان سنخیتی با آنچه براتیگان می نویسد داشته باشد ؟ این را از ابتدای متن می توان قرائت نمود الی ...

سراسر متن علی رغم اینکه به نظر می آید در حال بیان حالات شخصی راویست اما سرشار از سوالاتیست که توانستند در ساحت یک اثر واحد به اجماع رسیده و مخاطب را در بند بند آن دخیل کنند .

مهدی حسین زاده

شعر توی ژرف ساخت سوژه ایی را حمل می کند که در ورودیه شمایی از آن را به خواننده نشان می دهد:(گو ساله بودم كه با آمريكا به جنگ اول وارد شديم/از هر پنج براتيگان/يكي داشت صيد قزل آلا در آمريكا مي نوشت/اما من از تمام زمستان هاي ايران گم شدم/و حالا هفتاد درصدم زندگي مي كند سي درصدم مي ميرد/در بند بنده ام يكي به گلو گيرم بدهد يكي به خاويارم دست بزند)

اما ریتم زبانی ونیز غلظت زبانی سمت و سو های دیگری به کار می دهد که رسیدن به زیر ساخت شعر را به تاخیر می اندازد و این به تاخیر انداختن (در این شعر) به گونه ایی مخل عمل می کند چراکه متن بیشتر به خدمت خود "زبان" شعردر می اید تا "شعریت" زبان :(يك پوشيده ام گناه كرده ام ؟ يك در نبرد با يكي از اعضايم برد و خوابش را به بي سرپرستي ام بخشيد/در هر كه مي زنم زني به صورتم ‌/ بزني هيچ چيز نمي گويم گفته باشم !!!/شك در تو بود از مي برم به خودم چيزها ديده ام از مي برم به تو /قيدم نمي كند كه همين پس فردا شوم معلوم شوم و....) که این امر در ادامه غلظت بیشتری می یابد .....
به عقیده ی من این متن می توانست خیلی ساده تر از این هم اجرا شود .... بهره گیری از ظرفیت ها و مانورهای زبانی نباید متن را از چارچوبی که پی ریخته جدا کند , اگر همان ((صید قزل آلا در امریکا)) نوشته ی ریچارد براتیگان را هم به عنوان نمونه ی یک اثر پست مدرن در نظر بگیریم (با آنهمه شالوده شکنی های شکلی و گسست های تکنیکی اش) باز هم مولف متن را به بیراهه نمی برد و در همان بی ربطی فصل ها هم نوعی چیدمان آگاهانه نهفته است که متن را سر جایش نگاه می دارد.

چیزی که من به آن معتقدم این است که مولف نه باید حضور پررنگش را به اثر تحمیل کند و نه اثر را هر گونه که متن و لذت نوشتار می طلبد رها سازد. هر متن نیازمند درایتی زیرکانه است مصداق معروف "حرکت روی لبه ی تیغ".....
اسماعیل عزیز این متن همانی نیست که می خواست اجرا بشود . متن را به دام انداختی و توی زبانی که از جنس این کار نیست اسیرش کردی .....

بگذار متن هایت آزادانه تر نفس بکشند پشت آن تیز بینی که در خود سراغ داری.
آرش نصرت الهی

اسماعيل جان ، با آن چه در معنا سازي مي كني مي توانم كنار بيايم اما زبان مي تواند ساده تر از اين ها باشد . آدمي زاده گي زبان شعر ، كليتي است كه براي اين شعر تو مي خواهم . ما راحت تر از اين ها مي توانيم با هم حرف بزنيم !

مهرداد فلاح

خلاصه سینی به سم گیر می دهد
شینی به شاخ و هی هن و هون و
همین تا بیایی بلند
پرت می شوی باز...
..
..
..
کلمه زگیل دارد چه کنیم ؟

منیژه رزاقی

با این که این یک تصمیم خانوادگی است اما بگذار دخالت کنیم!... تا مبنای تصمیم رسیدن به زبان گویایی است که از عهده شاعر بر میآید ... حالا اگر کمی عقب و جلو بشود و دنده ها توی هم گیر کنند دور نیست که خیلی های بالا تر از کامنت من لذت هم ببرند...

بعدش فکر میکنم چند سطر اول احساسم را کدر کرده اند... با آن همه به قول بعضی ها ارجاعات بیرون متنی... آمریکا ... براتیکان... و ووو

باران سپید

من در این سطرها هویت سرگردانی را می بینم که با طرح سوالاتی می خواهد خودش را پیدا کند.سوالاتی که تنها در حوزه سوالات فردی نمانده اند بلکه گاه کاملا اجتماعی بروز می کنند.

به دید اجتماعی تعامل میان خروس و گاو توجه کنید. دو حیوانی که در سرگرمی های عمومی از آنها استفاده می شود یکی به عنوان یک سرگرمی لمپنی و دیگری به عنوان یک بازی ملی!! این توجهات ریز بینی خاص شاعر را می طلبد و آقای مهرانفر تلاش دارد تا از دریچه های نو به متن بپردازد.

جلیل قیصری

در این متن مولف حضور پر رنگش را بر شعر تحمیل نکرده است و غلظت زبانی در جهت پر رنگ کردن -من- مولف نیست بلکه راوی می خواهد سویه های متکثری به متن بدهد آما آیا موفق است؟غلظت زبانی اگر شعر را از طبیعت کلام و شعریت زبان دور کند هم باعث برجستگی زبانی می شود و هم گم شدن و به دید نیامدن ساخت و فرم و کلیت شعر. مکث بر روی زبان و لایه های معنایی ان باید طوری باشد که سویه های متکثر زبان را -حد اقل چند سویه ی ان را-بتوان لاجرعه سر کشید اما اگر مکث بر روی کلمات ذهن را در پیچ و خم پوسته ی کلامی معطل کند ارجاعات معنایی را اذ ذهن سلب می کند و خواننده به کلیتی نمی رسد استفاده رساندن به کلمات نباید در حد پوسته ی زبانی متوقف بماند بلکه کلمات باید طوری به کار گرفته شوند که لایه های معنایی را ساطع کنند .اسماعیل مهرانفر از شاعران مستعدی است که بهتر از این می تواند ببالد و بیشتر از این ...و موضوعات بکر و قابل تأملی را به شعر می کشد اما باید سهم ناخوداگاه را در شعرش بیشتر کند و بی توجه به برخی از تئوری های ثابت و کهنه و از تاریخ گذشته ای که در حول و حوش شعرش جریان دارد به کار خود بپردازد .من بر این باورم که اسماعیل می تواند به مرز روشنتری برسد .

رجب بذر افشان

شعر با ريتم تند شروع ... و رفته رفته به سمت آگاهي بخشي و ترسيم اتفاقات كشيده مي شود كه تا حدي آهنگ شعر كاهش مي يابد.

خب! چند سطر آغازين بسيار سريع و پر شتاب اضلاع شعر را معين مي كند. ((گوساله بودم كه با آمريكا به جنگ اول وارد شديم / از هر پنج براتيگان / يكي داشت صيد قزل آلا در آمريكا مي نوشت)) ...

و در ادامه،شاعر با تغيير روايت و نحو ستيزي مناسبات تازه و انرژيكي را به شالوده ي متن اعمال مي كند كه از خصوصيات ويژه و دوگانه اي بر خوردار است. ((اما من از زمستان هاي ايران گم شدم / و حالا هفتاد درصدم زندگي مي كند سي درصدم مي ميرد))

در واقع، متن از منظر شكلي مدام در حال تغيير است.
در سطر اول ((من)) در كليتي ((زمستان هاي ايران)) تصور شده،
و در سطر دوم اجزاي من ((هفتاد در صدم))، ((سي در صدم)) در حسابگري ذهن شاعر قابل تفكيك است.

خب! اين رفت و برگشت هاي مداوم جزء به كل، و كل به جزء را در باز آفريني اجزا و كليت اثر شاهد هستيم، كه به تعبيري، از همنشست روايت هاي عمومي و فردي (و تلفيق آن ها) به دست مي آيد.

و در پايان بندي حتا با بسته شدن شعر هم تكرار شده است.

((با هر برادرم به تو دارم نزديكي ام مي شود / اين تصميم خانوادگي است.))

 

 

+ نوشته شده در  87/03/20ساعت 23  توسط اسماعیل مهران فر  | 

 

و این اسب منقرض ...

 

 

با اسب مي نشینم وهی  شيهه مي كشم هی هی

از لابلاي خودم / دست آخرم ببين !!!

اول به زيره مي برم / كرم دارم

تنها دو پشت بر مي گردم و بعد منقرضم

از دست لم يلد كه داده بودم بگيري ام !!!

حرفي به اين همه ام نزد اسب منقرض

پس دور دوم من بيست ساله نیست

فرزندم از گوشه مستقل شده

از وقتي زنش دست و پا كرده نیست

 

يادم  رفته قرن اول هجري اسلام بياورد

طوري كه با غروب توجه كنم

و با نيمه هاي شب از دست بدهم / دادني است خب !!!

دوم به عادت ايراني ام محرم مي شوم

احتمالا زني است

دارد به صومعه مي خندد

اين در  كه با كليد / كليدش نمي شود می شود ؟

سر در عبور خودم از بهار پرسيدم كه تابستان را پيگيري كنم

با دختري كه راهم را سبز می كند موافقم شما چطور ؟

سيگارم تمام شود يا اصل نامه مي رسد يا پدرم

از من دو چيز حدس مي زند / كمي پسرم

پس مي زنم به ساز اول اين جاشو

جنبش نديده بي سر و پا که پيراهني كند

كمتر از خودم / سه دست چرخيده ام

راه افتاده ام به درد يك متر مربع بخورم

 تنها دو پشت مرده ام اما نفس مي كشم

تا درك تازه ام از بادهاي موسمي بوزد به جهنم كه مي وزد .

 

سياهكل – خرداد 138۷

 نظرات دوستان

رجب بذرافشان

  آرايش ساختمان اين شعر به گونه اي است كه در كليت خود به ساز و كار معين و تعريف پذير تن نمي دهد. با گريز و سرپيچي از منطق روايت و جايگزيني پاره روايت ها موقعيت جديدي خلق مي كند (كه البته در رد و پذيرش آن خواننده دچار ترديد است). لذا پيش نهاد مي شود در ايندست كار ... دنبال معناي مشخص و روايت منسجم و يكدستي نگرديد.. زيرا اين متن قصد دارد ساختار و تمام نظامات گذشته را وادار به چالش و بيان نمايد!

قبل از هر چيز لازم است بگويم؛ برخي از سطرهاي اين شعر، چندان درگيرم نكرد. بنظرم سطرهاي موصوف بيش تر جنبه ي توضيحي و گزارشي داشت. يعني براي اتصال و پيوند با مفهوم سطرهاي بعد ... سبب متني يافته اند. ((از لابلاي خودم / دست آخرم ببين !!!))
با اين توضيح كه؛ سطرهاي پيوستي تنها به موضوعيت اثر كمك مي كند، نه به موجبيت متن.
و تكه بست هايي كه در همين رابطه مي توان بعنوان مثال آورد. ((تنها دو پشت بر مي گردم و بعد منقرضم))
بنظرم ((تنها دو پشت بر مي گردم و)) كفايت مي كند كه همسو با ذهنيت شاعر، ارتباط آن با سطر بعد، و حتا با كليت متن را درك و دريافت كنيم. و بل كه بازگشت به گذشته ((دو پشت)) و ارزش ديرينگي، خود نشانه ي انقراض حال (اكنون) است.

توضيح اين كه؛ ما وقتي از چيزي سخن مي گوييم، آن چيز را رد يا تاييد مي كنيم. در اينجا ((اكنون)) نفي شده است. در نتيجه، ضرورتي براي تاكيد آن وجود ندارد. بعبارتي ديگر، نفي موكد به متن كمك نخواهد كرد، مگر ...

خب! حالا كه روي اين سطر متمركز شديم، بد نيست اين نكته را هم اضافه كنم كه، در اين سطر ((تنها))، ((تن ها)) هم خوانده مي شود كه اولويت هر يك، باعث چالش مفهومي در متن خواهد شد. (مفرد / جمع)
البته اين نظر و پيش نهاد من به اين متن است كه هيچ وجه الزامي در كار نيست. در نهايت، اين خود شاعر است كه سمت و سوي اثر را معين، و متن را مي سازد.
موردي هم در رابطه با نحوه ي ساخت و كاركرد مثل ها و اصطلاحات ... در كل بهره گيري از فرهنگ عامه در ايندست كار است كه به زمان ديگري موكول مي كنم.
سطرهاي درخشان و تاثير گذار در متن وجود دارد كه با گشودگي آن ها و وجه ارتباطي شروع و پايان بندي مي توان به تاويلي نسبي دست يافت. البته براي نمونه به چند سطر اشاره شده است؛  

 ((پس دور دوم من بيست ساله نیست))، ((دوم به عادت ايراني ام محرم مي شوم))، ((از بهار پرسيدم كه تابستان را پيگيري كنم / با دختري كه راهم را سبز می كند موافقم / شما چطور ؟))، ((پس مي زنم به ساز اول اين جاشو))، ((راه افتاده ام به درد يك متر مربع بخورم)) اين سطر انتهايي تداعي كننده ي نهايت تاريكي و خفقان است. ووووو ...

و اما وروديه ي كوبنده ي شعر، ((با اسب مي نشینم و هی شيهه مي كشم هی هی)) در يك جابجايي ساده و تغيير در نحو كلام بجاي واژه ي ((بر)) از ((با)) استفاده شده كه بازتاب سرايت خصوصيات حيوان با انسان است. لذا از منظر اين متن، اسب و انسان در خصلت نجابت با يكديگر شريك اند. و يا انسان با تحمل رنج تاريخي ... تازه به اين درجه و مقام رسيده، و يا نزول كرده است.
خب! اگر روي همين سطر كاملا متمركز شويم، ديگر تاويل مناسبات متني چندان كار دشواري نبايست باشد. در اينجا نگاه انتقادي شاعر از وضعيت اجتماع نجيب و قانعي است كه بدليل ويژگي هاي طبقاتي (و يا قشرگرايي معدود افرادي)، انسان همچون اسب باركش تلقي مي شود. و ايضا؛ تنها همانند يك اسب (يك اسب باركش) در نظام مسخ و انقراض هويت ها ... ناگزير از شيهه (فرياد) كشيدن است.
ضمن اين كه طنين صداي ((هي هي)) اتصالي پايان سطر، تاويل دو گانه اي را به ذهن متبادر مي كند. از يك سو، نشانه ي سرعت بخشيدن بيش تر به كام هاي اسب است. و از سويي ديگر، نشانه ي تاسف ناشي از درماندگي و فرو رفتگي در بحران هويت.

در همين راستا به سطرهاي مكمل كه به كمك خلا مفهوم بالا مي آيند، نظير؛ ((از دست لم يلد كه داده بودم بگيري ام !!!))، ((يادم رفته قرن اول هجري اسلام بياورد))، و ... مي توان انگشت گذاشت كه كاملا بيانگر اوضاع نابسامان جامعه ي امروز است. و تلويحا اشارت به تكرار بي وقفه ي يگانگي، و فراموشي ايمان آوردن به اسلام هنگام ظهور ... و ايضا؛ پس از گذشت 1400 سال و ... دوباره قصد مسلمان شدن دارد!    

  بسط و گسترش عناصر درون متني را مي توان از ظرفيت هاي اين متن دانست كه سازه ها و ناسازه ها در يك فرم تركيبي جمع و داراي نقش اند. اما نكته ي با اهميت در ايندست كارها، تغيير مداوم روايت و موضوع است كه معمولا بر محور يكه اي متمركز و ثابت نمي ماند. زيرا با نفي ساخت هاي شكل پذير، روايت ها و موضوعات متعدد - دائما - در حال چرخش اند. (نفي مداوم)
و در حوزه ي تركيب ... اين به سبب حذف قطعيت از پيشينه ي روايت است كه ديگر ساماندهي منطقي همچون گذشته را به متن تحميل نمي كند، بل كه در يك نظام نامعين و بي پيشينه اي سازماندهي شده است.
احتمال اين تصور كه شايد كنترل چنداني بر واگردهاي متن از سوي مولف صورت نمي پذيرد، در ذهن خواننده بوجود مي آيد، اما با كمي دقت و دوباره خواني شاهد كنش هاي ارادي و غير ارادي زبان در شعر خواهيم بود كه بعنوان يك عامل متغير به ساخت و ساز اثر مي پردازد.
البته بعضي ها پراكندگي را با پريشاني اشتباه گرفته اند! و فكر مي كنند عدم انسجام روايي را - تنها - در حوزه ي فروپاشيده اي مي توان نشان داد. زيرا اساسا به جهموري هاي متكثر معنايي متن توجه ندارند تا جذب كننده ي موضوعات متعدد و روايت هاي لايه گون در يك اثر باشد!   

لیلا کرد بچه                                     

كاش عقلم به درك شعر شما قد مي داد .

دوازده سال به مدرسه رفتم و قريب نه سال در دانشگاه تهران ادبيات خوندم ولي نمي دونم چرا سر از شعر شما در نميارم .

عجيبه نه ؟

شاید بهتر باشه زاویه ی دید رو عوض کنیم . شاید بهتر باشه شما هم كمي به فكر مخاطب باشيد .

مهدی کمالی

(( ادبیاتُ اکبر ))
ادبیات نه ملک شخصی کسی محسوب میشه و نه عرصه ای هست که حد و مرز مشخصی داشته باشه .پس اعمال سلیقه های شخصی در آن و حکم صادر کردن هم به کلی رد شدنیه . باید بگم توی این عرصه که گستردگی و بی انتهاییش اونقدری هست که کسی نتونه تکذیب کنه و راهی برای کتمان این واقعیت داشته باشه هر کسی به اندازه توان خودش بدون تنگ کردن جای دیگری عرصه ای برای تاخت و تاز داره .هر کس میتونه در برخورد با یک اثر ادبی به اندازه خودش بفهمه ، لذت ببره و به این حرکت تکوینی که به شخص خاصی تکیه نداره ادامه بده .

در ادامه باید بگم ما توی ادبیات که نه تنها ادبیات بلکه هر هنری نباید از نقش مخاطب هم غافل باشیم یعنی به خودی خود اگه تنها دو جاندار روی یک کره زندگی کنن خواه ناخواه بر زندگی همیدیگه تاثیرگذارن چه برسه به دو آدم و البته دو آدم که هر دو ادبیات رو پیگیری میکنن . و اگه در این بین یه مخاطب حرفه ای باشه که یک اثر رو بخونه نمیشه و نباید نظرش رو نادیده گرفت .

و در نگاه کلی از این دو نقطه نظر با رعایت مواردی که از دید من اهمیت داره تعامل و گفت و شنود درباریک اثر هنری باید با دقت خاصی انجام بگیره . اما نقد ادبی هم باید با صبر و حوصله و دلایل درست و منطقی انجام بشه و دستکم از یه مخاطب حرفه ای این توقع اگه نره یه جای کار خرابه . 

جواد سلطانی

 جناب آقای بذر افشان که

شما می فرمایید نباید به جستجوی یک ساختار منسجم باشیم . بسیار خوب اما اگر ما در پی چنین چیزی نباشیم پس نقش مولف در متن چیست؟

ما جهانی داریم متشکل از معنا های آشفته که همینطور که شما بین اسب و انسان رابطه ی نجابت را کشف کردید می شود رابطه های شخصی گوناگون ایجاد کرد. من فقط یک سوال دارم . نقش مولف در این متن چه بوده؟

رجب بذرافشان

معتقدم در مواجهه با متن هر كس نگاه و خوانش خودش را دارد، و همچنين واكاوي نظرات موافق و مخالف. لذا وجه سوالي اگرچه يك عمل رسانه اي است، اما من با فاصله به اين مسئله نگاه مي كنم. ولي چون مورد خطاب قرار گرفتم با احترام چند سطري تنها براي يادآوري خودم نوشته ام، نه در پاسخ جنابعالي ...
نجابت يكي از وجوه معنايي است كه از اين سطر مي توان بيرون كشيد. با توجه به اين كه به خصلت باركشي اسب (و سرايت آن به انسان) در پرانتز اشاره شده است. و از نظر معنايي، حتا به جنبه هاي ديگري نظير؛ تقابل اسب و ماشين ووووو مي توان نظر داشت. اما در متن وجه تقابلي انسان و حيوان نمود يافته تر است. البته اين اتفاق در يك سطر (وروديه ي شعر) قابل تاويل است كه سطرهاي مكمل معنا و معناها را پر مي كنند.
اگرچه بعضي ها متن هاي پريشان و آشفته را بعنوان يك تجربه ي نو پيش نهاد مي دهند (كه در بخشي به آن اشاره شد). ولي متون ساختار گريز ... بي توجه به جذب و تحليل داده ها و وانموده ها در يك كليت واحد نيستند، وگرنه متن، متن نخواهد شد. زيرا هر متني بر اساس كدها و نشانه ها و فراآورده ها قابليت تاويل مي يابد.

دوست عزيز؛ من منتقد نيستم، اما منتقد از آنچه سخن مي گويد كه در متن جريان دارد و قابل گشايش و بازنمايي است. و اگر دقت كرده باشيد دقيقا اين جمله را؛ ((البته اين نظر و پيش نهاد من به اين متن است كه هيچ وجه الزامي در كار نيست. در نهايت، اين خود شاعر است كه سمت و سوي اثر را معين، و متن را مي سازد.)) اينچنين توضيح داده ام.

و نقش مولف، باز هم گمان مي كنم در تكه ي اتصالي اين جمله مفهوم است. ((در نهايت، اين خود شاعر است كه سمت و سوي اثر را معين، و متن را مي سازد.))

اما تئوري هاي روز اساسا مولف محور نيستند، بل كه به متن و خواننده نظر دارند. با اينهمه، متن داراي زمان مولف است، و خواننده پس از فرايند شكل گيري با متن روبروست. و باز هم بر اساس تئوري هاي روز، قرار نيست منتقد وفادار به متن باشد، و خوانش نزديك و همسو با متن و ذهنيت مولف داشته باشد. اگرچه من از اين زوايه به متن نگاه نكردم، و تنها به گوشه ايي از شعر پرداختم كه...

معصومه مظفري

سلام اسماعیل جان!

باز هم شعر تازه ای نوشتی که مرا برمی انگیزد به نوشتن...به اینکه فکر کنم جمهوری اسماعیل با اسماعیل آبادش زیاد فرق نمی کند...تفاوت در نام هاست وگرنه شاعر همان است...دارم در مورد این شعر می نویسم و نزدیکی که همیشه در تو دیده ام با اسب...نه از آن رو که حیوان نجیبی است...که نجیب هم در دایره واژگانی ما امروز دیگر واژه جالبی به نظر نمی رسد...در سطر اول این را بارز می بینم کمااینکه در شعر های دیگرت هم ...آنجا که از اسب میرزا حرف می زنی و جنگل هایی که از انگشتان تو روییده اند مطمئنا...خوب بگذریم! در سطر اول "هی شیهه می کشم هی هی " استفاده مناسب از صنعت جابجایی که دایره تداعی ها را زیاد می کند...خود را جای اسب گذاشتن و شیهه کشیدن و در ادامه استفاده مناسب از آواها و صداها...صداهایی چون هی هی که ما را به خود می خواند...و در ادامه اشاره مناسب به چیزی که ادامه ندارد و منقرض خواهد شد کسی که زاده نشده و نمی زاید و این اشارات مناسب به مفاهیم مذهبی و آیینی و طنز مخفی و تلخی که در کار نهفته است تنها این را می طلبد که مخاطب با دید باز به این شعر نگاه کند نه با ذهن معهود...و یا به چالش کشیدن آنچه که نباید می شده و شده "قرن اول هجری اسلام بیاورد" اینکه من دوست دارم همه چیز را بر عکس ببینم تقصیر شاعر نیست و اگر شاعر آن گونه که من می اندیشم نمی اندیشد تقصیر من نیست......در شعر استفاده به جا و مناسبی از چالش بین ایرانی بودن و مسلمان بودن می شود آنجا که می گوید " به عادت ایرانی ام محرم می شوم " ...یا همانطور که گفتم استفاده از صنعت جابجایی که امروزه جایگزین صنعت جانشینی و همنشینی شده و این تفاوت عمده را با آنها دارد که تداعی را گسترش می دهد..." با دختری که راهم را سبز می کند" که هم می تواند به جنبه اسطوره ای زن اشاره داشته باشد که در فرهنگ ایرانی نماد زایش و تولد و سبزی و زندگی است و هم اشاره به اینکه سر راه سبز شده است...و اشاره به اسطوره های اولیه و اینکه هر پسری خود پدر است با همه ترس ها و واهمه ها و تابوهایی که از این کلمه در ذهن داریم و به قول لکان پدر برای همه ما نماد قانون و عمل به قانون و قدرت است...و ما در برخورد با پدر وارد جهانی نمادین می شویم...و در نهایت شعر با سطری شاهکار تمام می شود " تا درک تازه ام از بادهای موسمی بوزد به جهنم که می وزد" و به نظر من اشاره دارد به فصل جفتگیری اسب ها که با بادهای موسمی همراه است و اسبی که دو پشت است که مرده است...


 


 

 

+ نوشته شده در  87/03/10ساعت 18  توسط اسماعیل مهران فر  |