گفتم جانم گفت : بر ماش طلب
گفتم که دلم : گفت همان جاش طلب
گفتم عقلم کرد اشارت سوی زلف
یعنی که در این شکستگی هاش طلب
" عین القضاة همدانی "
و شعر :
سر می کشم به سرم پسرم بیشتر بخواب !!!
یادم نمی رود به خودم می دویدم طولانی شوم
از بختِ کهنه ، ملافه ام نمی آمد بخوابیم
چشم از تابلویی برنمی داشتم چشم می خواستم چه کار ؟!
همین حالا هم از طاقچه بیشتر سرم می شود
از پشت به راه می انداختم
دست از پسرم بکشم ؟ دست می خواهد چه کار ؟!
با شاخه شکل گرفتم ، درخت شد
ترسیدم به پله تجاوز کنم
از یک دروازه گم شدیم
وصله می زدیم به شهر / رودخانه تر
دریاتر از دریچه ای که به من ریخت
و سرچشمه اش قریش بود
نمی ترسم به پله تجاوز می کنم
تنها به اختیار خودم به اختیار خودم نیست
از فرطِ باد می وزم
و همین پرچم ، جریانم نیست نیست
به خودم می نوشتم نمی رسم
لیلا سلام دارم به خداحافظی ات نگاه می کنم
( هر كس به من برسد طولاني نيست ؟ )
دستم به طور غریزی ، به طور غریزی است
من با بدن ، بدنم می شود ، نمی شود ؟
حرف از به طرز عجیبی زدم به جان مادرم
عروسی ام زیاد هم شلوغ نبود
با سکه پرت می شدم روی دیگرم
و زن که کودکش را تلفظ می کرد
طبق دیگر من باید به آب سری بزند
که شست و شویم را در حوض اجرا کنم
و رفت و آمدم با پله ها قطع شود .
