از ماست که در شماست
1 )
الف به ﮔاو بندي هاي اين شعر بستگی دارد
سر داده ام به مسیحا نفسی سر بسته
اندامم را به مولانا سپرده ام روی ام حساب کن !!!
هر تنابنده سایه می شود به سرم می زند همسایه شوم
نتیجه ام را در قرن اول هجری بگیرم نگیرم ؟!
2 )
با هم بروز می دهیم
شبی به هم نمی زند این در
شلوارم را بدوز داخلی شوم
دارم به پیشروی ام مشکوک تر ، مولانا می شوم
از سمت راست خوشحالم
طوری از من بچرخ وانمود
بسته به حرف هایی که می زنم نمی زنم
برداشت هایم از زمین به قطعه ای برمی گردد پدری
از بوسه ای که راهم انداخت بگیر ! دستگیرت شوم !!!
3 )
جا دهان باز می کند از ساختارم بزنم در هر حال
بشوم پا شویه ای گرما جذب کنم
پتویم را وقتی به آب بزن خوابم بگیرد
جنازه ام را طوری که به دل نگیرد موسی شوم
سمت دیگر من دستی شده از شانه ها ادا نمی شود
هر گذشته به من برگردد حال خودش را کرده
دال !!!
رسوایی ام در جیب های تو چه می کند ؟
رسوایی ها تنها به درد یک چیز می خورند
اینکه در جیب های تو باشند
تا پرستارم از آگهی های روزنامه برگردد / بر نگشت !؟
دستم ادا در آورده لختِ لخت
چیزی که راه انداخته ام تصویری است
فکرش را نکرده بودم
جرات كرﺪه بودم دختر شود
هر ﭼه نقشه مي كشم اما از وسعتم دست بر نمی دارند .
رشت – زمستان 86 – اسماعیل مهران فر
نظرات دوستان
۱- برزو علیپور
:«سر داده ام به مسیحا نفسی سر بسته»كلمه هاي حاضر در اين سطر آدم را گيج مي كند هر چه مي خواهم تا به يك تصوير عيني برسم كه توصيف سر دادن به مسيحا نفسي سر بسته شكل بگيرد نمي توانم مانده ام كه چه كنم خواننده اي كه تا كنون مسيحا نفس نديده است و كمتر مي تواند اين حكايت ها را بپذيرد زيرا از زماني كه يادش مي آيد پدربزرگش و الان خودش و بعد فرزند و...بدبختي مي كشند و اين مسيحا نفس فقط با پولدارها سروكار دارد و هر روز زندگي آنها را با نفسش رونق مي بخشد هرگز نمي تواند به مسيحا نفس عقيده داشته باشد لذا هيچ وقت به مسيحا نفس اعتماد ندارد تا سر به او بدهد هرچند سربسته باشد يا آشكار.
«تنابنده»من مانده ام كه اين تنابنده را چه كار كنم امروز صبح با دختر كوچكم به پارك نزديك خانه امان رفتم از افراد زيادي جوان و پير و زن و دختر پرسيدم تنابنده مي دانيد يعني چه؟بعضي ها به سراغ طناب مي رفتند و...بيشترشان مي خنديدند و مي گفتند اولين بار است مي شنويم.حال سوال من اين است اسماعيل شعرش را براي ميرزا لغت ها مي گويد يا مردم كوچه و بازار؟ مردم امروز ما با انواع مسايل سياسي اقتصادي اجتماعي درگير هستند و قدرت تجزيه تحليل اين چيز ها را دارند زيرا در حدود سي سال گذشته اين گونه بار آمده اند ولي حوصله گشتن دنبال تنابنده را فكر نكنم داشته باشند چه مي شود اگر شعر را با واژه هاي ساده و سهل و ممتنع تري بگوييم؟
«الف _ با _ جا _ دال»به نحوي كه احساس نمودم حروف ابجد عرب زبان ها را شاعر مي خواهد اشاره نمايد ولي چرا ؟بس نيست تلويزيون نوحه خوان مي آورد (روز اربعين شبكه سوم سيما)و ايشان به زبان عربي مي خواند و خلق الله چه پرشور و حال سينه مي زنند و انگار زبان جد و آبادشان عربي است حال خودتان ببينيد خلقي كه بيشترشان ترجمه نماز پنج گانه را درست نمي دانند چطور آن اشعار عربي نوحه خوان را متوجه مي شدند؟
خلاصه كلام اين كه اين زبان شعري را براي قرن دهم و يازدهم كه مردم به ميمنت دولت شيعي صفوي حوصله فكر به هر چيز باريك تر از مويي را داشتند مناسب مي دانم نه مردمي كه در ايران دهه هشتاد زندگي مي نمايند
۲ - بهزاد خواجات :
کارت نشان از حرفه ای گری دارد اما هنوز یک دست و شفاف نشده است و به گمان من زبان ترا شکست داده است در حالی که تو زبان خودی و از این رو فاتح بر خود ! کلمات و سطرهایت گاه یک دیگر را دفع می کنند که با تجربه های مستمر قابل رفع است اما به حالات و احساسات خود خیانت نکن حتا اگر از قافله ی شاعران مثلا پست مدرن عقب بمانی .
۳ - نیما ( تراوشات ذهنی یک ابله ) :
خوب است که در این بی شعری ها کسی را دیدیم که شعر می شناسد.
مدتی بود شعری از وب نویسان جز اندی و اندکی نخوانده بودم که به سه رکن فرم و ایماژ و مفهوم پابند باشد.شکستگی جمله ها ساختگی نیست.متن این را می طلبد.این کار را دلپذیر تر می کند و رمز گشائی را شیرین تر.
اصل زیبائی شناختی این کار را من غافلگیری میدانم که بین کلمات و تصاویر به نسبت و فراخور تقسیم شده.ولی فکر می کنم مفهوم همیشه نتوانسته پابه پای زبان بیاید.شاید از خوانش من باشد .
۴- نیلوفر اعتمادی
فرصتی شد دوباره بخوانمتان !
و دوباره تر لذت ببرم...این شعر عجیب به دلم نشسته ،بیشتر از همه ی شعرهایی که ازتان خوانده ام !آن قدر که برایم سخت است از کار بنویسم :
الف به ﮔاو بندي هاي اين شعر بستگی دارد
سر داده ام به مسیحا نفسی سر بسته
اندامم را به مولانا سپرده ام روی ام حساب کن !!!
هر تنابنده سایه می شود به سرم می زند همسایه شوم
نتیجه ام را در قرن اول هجری بگیرم نگیرم ؟!
اگر بند :«سر داده ام به مسیحا نفسی سر بسته را» در این قسمت حساب نکنیم همه ی این بخش را پسندیدم و فکر نمی کنم (با وجود حافظه ی شعری ضعیفی که دارم حالا حالا از ذهنم برود)
هرچند با واژه ی تنابنده هم چندان ارتباط برقرار نکردم .....این را حتی وقتی با صدیقه توی حوزه می خواندیم هم دیر هضمم شد...
بازی با کلمات سایه و همسایه هم هرچند تصویر چندان روشنی به مخاطب نمی دهد اما زیرکانه و قشنگ بود....
با هم بروز می دهیم
شبی به هم نمی زند این در
شلوارم را بدوز داخلی شوم
اروتیک کاری شما رو همیشه پسندیده ام و اینجا هم بیشتر تر !
از سمت راست خوشحالم
طوری از من بچرخ وانمود
بسته به حرف هایی که می زنم نمی زنم
اگر قرار می شد توی این شعرفقط یک تصویر تازه و بکر کشف می کردم من به: از سمت راست خوشحالم اشاره می کردم ....شاید مشکل از بی سوادی من باشد اما هیچ جا شبیه این نوع خوشحال بودن را نخواندم ..........واقعا بکر بود....
با بند 3 هم فقط یک جا ارتباطم قوی شد که می گفت :
پتویم را وقتی به آب بزن خوابم بگیرد
جنازه ام را طوری که به دل نگیرد موسی شوم
هر چند که حال خودش را کردن گذشته ها هم ایهام بسیار ظریفی داشت که نمی شود ساده ازش گذشت حداقل من چند بار خواندمش وهی بیشتر توی دلم آفرین گفتم !
جرات كرﺪه بودم دختر شود
اینجا هم کار با شناسه های فعلی طعم گسی داشت و زیبا بود.....
در کل کار رو از هر لحاظ چه زبانی و چه تصویر پردازی پسندیدم !
اما هنوز دقیقا متوجه درشت نوشتن حروف هر بند نشدم !
البته به غیر از بند 1 که الف در واقع همان علف خودمان بود که هرچند کمی بازی کهنه و تکراری به نظر می رسد اما جالب توی کار نشست .....اما با بقیه ی حروف ها ارتباطی برقرار نکردم.....حتی عمودی هم که میخوانم چیزی به نظرم نمیرسد....
و به عنوان حرف آخر یک چیز کلی است که مدتی کمی به دلم میزند و آن هم این است که حس میکنم زبانتان خیلی جلوتر از محتوای شعرهایتان پیش می رود....
هرچنددر این شعر زبان و تصویر پا به پای هم بودند ....اما با کمی دقت به شعر های پست قبل کاملا روشن است که فعلا بیشتر شعرهایتان دارد از زبان مستحکم شعریتان آب می خورند و رشد می کنند....این شاید برای تازه کارها حسن قابل توجهی باشد اما برای اسماعیل مهران فر باید زنگ خطر باشد که کمی خودش راو تصاویر بکر گوشه ی ذهن شاعرانگی اش را اکتیو تر کند و پا به پای زبانش بدود .....
در هر حال
۵- ابوالفضل حسنی ( شاید دوست داشته باشد حرف نزند )
نظری داشتم مثل نظر خوا جات ....خلاصه می کنم :اینقدر در چنبره ی زبان نپیچ خودت را در زبان ول کن نه خودت را در زبان ببند
۶ - حسین طوافی
ابجد ات خوب به راه افتاده .مخاطب درگیر فضاهای دوردستی می شود. اما این دور دست بودن همانقدر بد است که سر دستی نوشتن . به نظر من کمترین کژتابی زبانی همان سان که شعر را می پروراند همانقدر هم می تواند در نارسایی زبانی نقش داشته باشد .صاف و ساده بگویم همان بلاغت قدیمی است که هنوز سایه انداخته روی بهترین شعر های معاصر و اگر قرار است کار جدیدی در زمینه زبان در شعر انجام شود _به نظر من _باید با پایبندی به همان اصول فصاحت و بلاغت زبان باشد .(البته نه از نوع شمس قیسی اش ) و نه از نوع دادا ایستی .
خط و ربط شعر مشخص نیست . در دایره یک تعلیق بزرگ می ماند مخاطب و پایین نمی آید .از طرفی هم شاعر خوب با نشانه ها بازی می کند و خوب آنها را در متن نشانه می رود . ارتباط نشانه ها با خط مشی کلی شعر می تواند به آن انسجامی که شایسته آن است را بدهد . اما در کل همیشه شعر تو چیزی دارد که مرا به تفکر وادار کند .
به نظر من همه ما نیاز مبرم به یک دوره بازنگری به ادبیات کهن خود _چه شعر چه نظم و چه نثر _داریم . به نظر تو باباطاهر نمی توانست پیچیده شعر بگوید و ما هم خوشمان بیاید (آن هم بعد از چند صد سال )آیا در زبان سلیس و فصیح (نه پر تمتراق و سنگین )پارسی اشکالی وجود دارد که ما را مجبور کند تا مرز های نرمال و زیبایی شناختی زبان را بشکنیم و به نحوی وارونه حرف بزنیم ؟این کار همانقدر بی نتیجه است که بخواهیم به جای کلمات تصویرش را بگذاریم . چه چیزی به شعر اضافه می شود؟بگذریم
فاکتور های شناسایی نشانه ها در شعر تو کمند .برعکس خود نشانه ها که بسیارند .و اتفاقن خوب هم انتخاب شده اند . کمی تلمیحی می شوند گاهی و گاهی هم خیلی کانکرت و بیرونی اند .در واقع شعر تو یک نوع انعکاس مستقیم و صافی نگرفته است . به همین دلیل به نظر می رسد که نا هنجار است . و هست (از دیدگاه من)و زیبایی اش هم در همین است(باز هم ) .اما کمی با دقت بیشتر به ارتباط نشانه ها با بدنه شعر فکر کن .گاهی فکر می کنم خطر های بزرگی در شعر می کنی
۷- راحله حدیدی
اصولا" متنهایی که در لایه های متعدد قرار گرفته اند و مخاطب را وادار میکند به دنبال کلید یا کلیدها بگردد برای من لذتبخش است شعر شما می تواند جزو این دست کارها قرار بگیرد. من با صحبتهای باران عزیز که در مورد مولانا موسی مسیحا نفسی گفتند موافقم شاید اگر با این سطرها و واژه های گفته شده به شکلی تازه تر استفاده می کردید از حالت انتزاعی بودن بیرون می آمد و به دیگر سطرها آسیب نمی رساند
۸- باران سپید
کارت را خواندم و فکر می کنم ارجاعات بیرونی این متن دارد مرا بیش از اندازه خسته می کند.
مولانا می شوم
موسی می شوم
مسیحا نفس و .... همه اینها مثل یک تار هی دورم می پیچد که بگردم و ببینم از نفس مسیح تا رقص مولانا می خواهد من را به کجا بکشاند و سرانجام می خواهی دختر باشی؟ دست از سرت بر نمی دارند؟ ها؟!!!!!!!!!!
اما به طور کلی با متن خوبی روبه رو هستم که اتفاقاتش نشان می دهد اسماعیل مهرانفر به تکنیک های شعر امروز نزدیک است و توانسته شعری را خلق کند که در عین گسست بین سطرها، رشته ای نامرئی مخاطب را به یک منطق می رساند که این منطق، یک منطق پیش ساخته نبوده بلکه ساخته و پرداخته ی خود متن است.
۹ - جلیل قیصری
شعر در استفاده از عناصر بومی و در هم بافتگی کلمات در سطر ها ...و گاه ایماژهای موجز خوب عمل می کند و سویه های پست مدرنی کار ...به تخریب پوسته ی زبانی نمی انجامد اما با آقای خواجات موافقم که غلظت زبانی بر عناصر دیگر ساختی پیشی می گیرد و گاه شعر رااز طبیعت حس و -گفت - دور می کند . حصول زیبایی شنا سانه در یک شعر حاصل توازی عناصر ساختی آن در تمام ابعاد است که با تجربه های مستمر به دست می آید و اشراف شما در رعایت سهم عناصر شعری تا حد زیادی خوب است و زمان با تجربه های نهفته در خود به شما چشمک می زند.
۱۰ - دوست خوبم ( فسیل )
مولانا /مسيحا و موسي همانقدر پر هستند كه باد واب و خاك خالي اند هر چند جنس هر دو قديم است ولي دسته دوم به زبان اجازه حركت ميدهند ولي مولانا وموسي ..به زبانم گير ميكنند(شايد زبان به من گير ميدهد)
دارم پيشروي ميكنم(از سمت راست)طوري از من بچرخ بسته به حرف هايي كه ميزنم