ماجرا از قرار من نیست
مرده ام مردی است وسیع
که گستردگی ام نیمی از دنیا را به قراری معلوم کشید
پهناوری ام به هیچ جلگه ای پهلو نزد
دنیایی که از کوچه ها گذشت
دریایی که معشوقه هایم به آن ریختند بی ریخت
تا شست و شویی که من بود از لباسم گریخت
مرده شور هر چه زنده را برده
قتلی که در حمام خودش را شست جوانی ام بود
شست و آب ها برای معاصرانم حرام شد
نمی شد به لوله ها اعتماد کنیم
از ریخت افتاده بودند
و شستن شان طوری که به اندام ها برخورد
آخرین آب ها کودکی ام بودند
که یک شبه با باران ها به هم زدند
شخصی که روی سرم ریخت شد زنم
زن ها می ریختند
به دریایی که در آن سهمی داشتند وسیع
آب ها برای حوصله ای سر رفتند
که در سطل هایم نمی گنجید
در مادرم دم نمی کشید
قتلی که در حمام خودش را شست
بیست و هفت سالش بود
به جز روزهایی که از شلوارش فرار می کرد
و دنبال پوششی گسترده تر بود
حالا آرامگاه دخترانی شده ام
که از بیست سالگی ام می گذرند
و برای کودکی ام اسم انتخاب می کنند .
