تبليغاتX
اسماعیل آباد

اسماعیل آباد

حالا سیاهکل بزرگ شده

تمام خیابان هایش اصلی است

و کوچه هایش دندان در آورده اند

شهرداری کهنه های خودش را عوض می کند

چیزی که روزگارم را عفونی کرده

و مجبورم می کند

کودکی ام را به دبستان دیگری ببرم

یاد بگیرم

در کوچه کودکان ایستاده به دنیا بیاورم

سرم گرم سری باشد / بسته

آفتابی که برگشته از نیم دیگرش

به جهان می تابد و سیاهکل

                                  گرمش می شود

***

- حمله ام به جهان نظامی است

پوتینم گناهی است که بهتر است در بیاوری

سرم روی سری بسته می شود / سر باز ( ! )

به خیالم جنگجویی

دشمن تورا فرض کرده

فرض می کند آبروی این سنگر خصوصی است

سربازها بی تفنگ تکمیل می شوند

اگر اسارت در دست ها عمومی شود

و دست اندازها

جایی در چرخ ها باز کنند .

- من به شکل دیگری هستم

نوعم به آسمانی برگشته

که با بارانی ام تکمیل می شود

که روی برجک به دیگری اش فکر می کند / همدیگری اش

همرزمانم

دستی در جیب های هم دارند

و شهرم دارد از دست بزرگ می شود

طوری که بزرگترین کفش ها برایم راه می روند / بالاتر

از درختی که سخت گیر نیستم

و لختی ام برای پاییز

گناه ِ بی حجابی نیست .

از هر طرف که می خواهی ام لخت شو !

چشمم هنوز در دیوار همسایه آجر است

که از تاریخ

تنها تهرانش را مصرف کرده

و حالم را به هم می زند

تا در تابلوی هر پزشکی خصوصی شوم

روبرویم از تولید مثل پرده برداری کنند

اینجا زندگی به درهای بسته ای خورده

و قرص در وعده های مختلفی تنظیم ام می کند

به کوچه که دندان هایش بزرگ شده اند

کودکانی که ایسستاده از بلند شده اند

و پدربزرگی شان

از نوادگان زیادی تشکیل شده

 کسانی که از من در کوچه اند

و نامشان را هیچ تابلویی به یاد نیاورده

هیچ کس در مقصد

منتظر ما نیست

مسافران گرامی!

به  سیاهکل

                          بد آمدید !

+ نوشته شده در  86/07/26ساعت 23  توسط اسماعیل مهران فر  | 

در من چندین دانشمند حفر می کنند

و به فناوریت مشکوکم

چشمم ضعیف می کند

هسته از چشم هایت در آورده

در ساعتی که از من گذشته است

و تنها یک زن به بستنی هایم اضافه شده

می خواستم نقطه ها از کار در بروند

به کار آمدند

 ...مثل من کم نیست

نمونه ام را می شود در آفریقا گم کرد

و در بغداد جاسوس دید

گونه ی کم نوعی شده ام

و نیم دیگرم هنوز

از ماندلا دل پری دارد

از من که جمعیتم کم نیست

و آدم های زیادی در من کم کم شده اند

در دخترانی که روند رو به رشد جمعیت را دامن می کنند

دختر !

هنوز نیمی از تو برایم روشن نیست !

دیگر هیچ لیوانی سرم نمی کشد / هیچ زنی

تختم هرچه فکر بود کرده

در حالی که از پذيرايي يك خواب فاصله داشت

و در بسته بندی زیبایی به فروش می رسید

در من كه از اين حرف ها جمع و جور ترم

بفهمي نفهمي چاق

و خوابم گنجایش یک زن را بیشترندارد / یک کوچه را

کو چه ی شهید همسرم

که در بسته بندی بسیار زیبایی می گندد

حالا دریا برایم حرف درست کرده

سپیدرود نمی داند به خودش می ریزد

یا نیمه ها دلشان از چیز دیگری پر است

در هر حالم

خودم را اشتباه مي كنم

با بهاری که یک بهار بیشتر ندیده

و خودش را با یک تیر خلاص می کند

یکی مرا شانس بیاورد

گلدان هایم به گوشه نشینی عادت دارند

و این دامن گل ها را بالاتر برده

من نمی گویم

مریم های حیات لختند

و هر روز از اینکه عادت دارند بر می دارند

به همین لختی

گلدان هایم به گوشه نشینی عادت دارند .

 

                                     سياهكل - مهر ۸۶

 

بهزاد خواجات

سلام عزیز . شعرت سخت به روز است و حظ بردنی اما من که مخاطب تو هستم دلم می خواهد که زبانت را در آرامش - و نه سکون- بیشتری ببینم و البته در فضایی خودی تر و شفاف تر . این آزروی محالی نیست .

احسان مهدیان

كمي فرامتن هاي اثرو رفتار ژورناليستي مثل وروده ي كار و همچنين روند رو به رشد جمعيت و امثال آن آزارم ميدهد اما نوعا برخورد امروزي تر از آن است كه بشود چشم پوشيد .

گلدان هایم به گوشه نشینی عادت دارند
حتا اگر ميزبان وميهمان هم حرف زدند گلدان گوشه ي اين متن لب از لب وا نمي كند .
...مثل من کم نیست
نمونه ام را می شود در آفریقا گم کرد
و در بغداد جاسوس دید
گونه ی کم نوعی شده ام
و نیم دیگرم هنوز
از ماندلا دل پری دارد
رفتار معترضانه ي عجيبي در اين سطرها هستند كه گويي تجربه اي تازه از اين مناسبات مي خواهد دربيايد اما محفوظ مي ماند .
همين ماندلا بود كه بيست سال حرف نزد و سياهي را به زيبايي حفظ كرد و اين گلدان اگر دلش بسوزد هم حرف نمي زند ؟
راستي چه چيزي براي ماندلا و جاسوسان بعد جنگ سرد دارند كه بيشتر فروشندگان سلاح و كارتل هاي نفتي هستند .وجانورهايي كه بايد برند و ازدريده شده ها شكم سير شوند ها ؟
و این دامن گل ها را بالاتر برده
من نمی گویم
مریم های حیات لختند
و هر روز از اینکه عادت دارند بر می دارند
به همین لختی
( تكرار سطر آخر: گلدانها .... به نظرم جالب نبود ...)
مسيري كه شعر طي ميكند به ايستگاه هايي مي رسد كه عبور از آن را مي شود در لايه هايي روايي اثر پيدا كرد يعني پيوند عناصر را يك روايت تعيين و نمايان مي كند كه دغدغه هاي مسشترك راوي و متن است .
و تنها یک زن به بستنی هایم اضافه شده
واسماعيل كه نه شهر و نه شاعرانگي هايش را مي شود نديد و كار در مجموع تاثير گذاربود و من دارم به اتفاقاتش فكر ميكنم . من پيشنهاداتي دارم و شايد در بخشي از اين خوانش هم آنرا اجرا كردم و اين يعني متن توانست مرا درگير خود نمايد .

ابوالفضل حسنی

زبان دارد داد می کشد من هستم تو اما داری با تا کیدات این هستی را سلب می کنی ورهایش نمی کنی تا خودش باشد با تعقیدات می خواهی به خواست تو باشد....در بعضی سطر ها را که دقت کردم: اگر دخالت در ریزش و آیش طبیعی زبان نمی کردی سطر پتانسیل عا طفی خوبی در بر داشت که حتی می توانست در نهایت به نفع شرایط عمومی متن اعمال شود و مضا فن اینکه نوع دست بردی که به زبان در اینجا زده ای گا هی اشنا می نماید انقدر که حا فظه ی ادبی روی متون ما قبل منطبق می شود ....

+ نوشته شده در  86/07/14ساعت 22  توسط اسماعیل مهران فر  |