سلام می کنم که شاید نسبم را به آب برسانند و جزیی از شما شوم که بودنتان دیگر فرق می کند . این پست را صمیمانه به خودم اهدا می کنم .
.
.
.
گله ها گله بمانند نمی روند
چرایی که زیر هیچ چوپانی سبز نمی شود
می شود تعجب کند ؟
گرگ اگر به گله می زند
گوشتی در سر دارد گوسفند !
مثل آخوری که گاوهای همسایه روی سرشان / روسری شان
این به تمام صحراها مربوط می شود / نا مربوط
از چرایی شده ام سبز ، چوپان !
پاداده ام به صحرا / لیلا
یعنی یکی از ما گرگ می شود یکی گوسفند ؟
این تمام چوپان ها را به خواب می برد
گرگم ، لیلا !
از گله می برم تنها همسرم را برده ام
و چقدراین به گوسفندهای همسایه برخورده
که آخورها به دهان شان عادت کرده اند
تو از این حرف ها سرت نمی شد
روسری ات را سر کرده بودی لیلا !
حالا سرت را تکان بدهی می فهمم
گرگ شدن چقدر گوسفند می خواهد .
ابوالفضل حسنی
انسجام کار چیزی را کم نگذاشته است اما مسله اینجاست ایجوری زبان را در دهان چر خاندن برای من اشنا می اید حال دست مولف هم که از دل متن بیرون می زند و در شکل گیری روایت دخالت می کندو حکم می دهد و روای جز را به چالش می کشد ازار دهنده است.....و از همه مهمتر این متن نا خود گاه مرا نسبت به مقو له ی کهنه و تمثلی گرگ و گله در اینجا تازه نمی کند یعنی احساس می کنم همان فرایند است با یک بازی دیگر......
مریم عبدی
اين شعر به نظر من روي محور هم نشيني مي چرخه وآن قدر پا فشاري ميکنه که زيبايي جانشيني اش فدا مي شود ؛ در سطر اول با بازي زباني زيبا اما کليشه اي مواجه مي شيم (چراوچرايي) ودر سطر بعدي گرگ اگر...با زيبايي معنا شناسانه اي مواجه ميشيم که باعث ميشه توقعمون از شعر بالا بره؛اما در سطرهاي بعدي به شخصيت يا بهتر بگم تيپ هايي برمي خوريم که نمي دونيم اينها ماهيت تاريخي دارند يا در شعر زندگي مي کنند اگر ليلايي که در شعر مخاطب قرار مي گيره در شعر زندگي مي کند پس چرا اين قدر مظلوم ِ وحرفي نمي زنه واگر ماهيت تاريخي دارد چرا فضا سازي لازم رو نداره ؛ به نظر من جاي همسر با توجه به نوستا لوژي خاصش تو اين شعر نيست يا اگر هست نيازمند کارکرد بيشتري است ..
جناب آقای اسماعیل مهرانفر
یکی از مهم ترین مطالبی که در شعر شما وجود دارد و در خصوص شعر قبلی هم عرض نمودم استفاده از کلماتی است که چند معنا را به ذهن می رسانند مثلن:
گله=گله گوسفند و گله ، شکایت
چرایی=علف خوردن و چریدن حیوانات و چرا از کلمات پرسشی
در سر دارد=داخل سرش است و در فکرش است
و...
خب با خواندن شعر بی آنکه بخواهیم یاد شعری می افتیم که در دوران کودکی و هنگام بازی می خواندیم:
((گرگمو گله می برم
چوپونمو نمی زارم...))
((یعنی یکی از ما گرگ می شود یکی گوسفند ؟))
خب من هنوز این نگاه را جزئی نگر نمی دانم این نگاهی است کلی گرگ هر چند یکی است و گوسفند اما نگاه شعر با یک کلی ما را مواجه می کند که تعمیم یافته هم هست و به سمت جزئی خصوصی حرکت نمی کند این خصوصی بودن و جزئیت است که شعر را بیشتر روی پا نگه می دارد زیرا روایت یا توصیف تصاویری از زندگی امروزی ماست حالا نمی دانم چرا اسماعیل دست به دامن این شده است که خودش را به شکل گرگ نشان دهد چرا همین اسماعیل نمانده ؟به نظرم نکته جالبی هم در گرگ وجود و آن خنثی بودنش است و یا منفی نبودنش و گرنه شعر گفتن و آوردن هر چیزی که لازم است گفته شود در شعر و رها نکردن خواننده که سطر هایی را خودش بگوید هنر زیادی نمی خواهد اگر قرار است گرگ گرگ باشد گوسفند گوسفند پس شعر کجای اثر خودش را بروز باید بدهد.
جای نقطه چین در شعر خالی است مثلن :
(( یعنی یکی از ما گرگ می شود یکی ...؟))
