مردی از اتوبان در دست احداث ...
کامیونی مرا سوار کرده و هی زندگی ام را به این طرف و آن طرف می برد .
زندگی در قزوین رگه هایی داشت که خاطره ها را بیشتر به خاطر می سپردم .
حالا و در رشت رگه هایی دارد که بیشتر از آن خاطره ها به یادم می آیند و جا برای خاطره ها باز می شود .
شده ها از وقتی شدند ، نظرم درباره ام عوض شد . دادم پرنده ها را به سر بریدن عادت دهند و ماشین ها را برای خراب شدن . پاها خسته بودند و گام ها را به یاد نمی آوردند . ما تکه ای از راه بودیم که در خستگی نشسته بودیم . ما نبودیم .
قزوین را تمام کردم و سر از دوباره های خودم در آورده ام . و این اصلا برای بعضی ها مهم نیست .
زندگی در گیلان و نوشته های رطوبتی را آغاز کرده ام و این یکی از تجربه های ورود است که می خوانید .
قزوین با اینها چقدر دوست داشتنی بود : مهدی بهتویی ، الهام یزدی ها ، نگار حسینی ، مرتضی نوروزی ، مرتضی حسینی ، سعید عاشقی ، یاسر قنبرلو ، عدنان نوروزی ، زینب معصوم خانی ، مهدی ترمشیر ، مصطفی حاجی خانی ، رحیم سلیمانی ، محدثه جاویدان ، نبی سلطانیان و خیلی های دیگر که بغض نامشان را از یادم برده است .
این پست را صمیمانه به دوستان قزوینی ام ، به خصوص حلقه ی ادبی توتم تقدیم می کنم .
شعر اول :
فکری به سرت می زند
می زند بروی گم شوی از من
از دمپایی های پدر بزرگ
برای چگونه برگشتن ات
حق با هیچ یک از کفش ها نیست
این حیات
هیچ پدربزرگی را تجربه نکرده است
این را بزرگ ترین دمپایی های خانه می دانند .
شعر دوم :
خطوط از به هم / می خوردند
خطوط از به هم / می رفتند
خودمان را در روز دفن می کردیم
خاک شب سرد تر بود
گروهان !
روز را در ساعت 7 دفن کنید !
به هم بخورید
یکی از ما گرسنه افتاده
پاره ها
گاهی اوقات شدند
پاره ها
به هم رسیدند و خط شدند
گروهان !
در یک صف حرکت کنید
به هم خوردن شما
کسی را سیر نمی کند .
