تبليغاتX
اسماعیل آباد

اسماعیل آباد

 

مردی از اتوبان در دست احداث ...

 

 

کامیونی مرا سوار کرده و هی زندگی ام را به این طرف و آن طرف می برد .

زندگی در قزوین  رگه هایی داشت که خاطره ها را بیشتر به خاطر می سپردم .

حالا و در رشت رگه هایی دارد که بیشتر از آن خاطره ها به یادم می آیند و جا برای خاطره ها باز می شود .

شده ها از وقتی شدند ، نظرم درباره ام عوض شد . دادم پرنده ها را به سر بریدن عادت دهند و ماشین ها را برای خراب شدن . پاها خسته بودند و گام ها را به یاد نمی آوردند . ما تکه ای از راه بودیم که در خستگی نشسته بودیم . ما نبودیم .

قزوین را تمام کردم و سر از دوباره های خودم در آورده ام . و این اصلا برای بعضی ها مهم نیست .

زندگی در گیلان و نوشته های رطوبتی را آغاز کرده ام و این یکی از تجربه های ورود است که می خوانید .

قزوین با اینها چقدر دوست داشتنی بود : مهدی بهتویی ، الهام یزدی ها ، نگار حسینی ، مرتضی نوروزی ، مرتضی حسینی ، سعید عاشقی ، یاسر قنبرلو ، عدنان نوروزی ، زینب معصوم خانی ، مهدی ترمشیر ، مصطفی حاجی خانی ، رحیم سلیمانی ، محدثه جاویدان ، نبی سلطانیان و خیلی های دیگر که بغض نامشان را از یادم برده است .

این پست را صمیمانه به دوستان قزوینی ام ، به خصوص حلقه ی ادبی توتم تقدیم می کنم .

 

شعر اول :

 

فکری به سرت می زند

می زند بروی گم شوی از من

از دمپایی های پدر بزرگ

برای چگونه برگشتن ات

حق با هیچ یک از کفش ها نیست

این حیات

هیچ  پدربزرگی را تجربه نکرده است

این را بزرگ ترین دمپایی های خانه می دانند .

 

 

شعر دوم :

 

خطوط از به هم / می خوردند

خطوط از به هم / می رفتند

خودمان را در روز دفن می کردیم

خاک شب سرد تر بود

 

گروهان !

روز را در ساعت 7 دفن کنید !

به هم بخورید

یکی از ما گرسنه افتاده

 

پاره ها

گاهی اوقات شدند

پاره ها

به هم رسیدند و خط شدند

 

گروهان !

در یک صف حرکت کنید

به هم خوردن شما

کسی را سیر نمی کند .

 

+ نوشته شده در  86/03/26ساعت 9  توسط اسماعیل مهران فر  | 

شکل خیلی از وقت ها

به ساعت مچی ام می روم

پشت دست هایم

تمام قرار ها به تنظیم کشیده می شوند (خلاف عقربه ها)

 

ساعت تمام می شود

پیراهنم خیلی وقت است به من نیامده

نگاه کن !

ممنون این چارچوب شده  ام

همراه فرش های خانه مان

که انسان های بزرگی را از کف رفته اند

انسان هایی که در شلوار هم

امنیت را به دستشویی می بردند

و این اصلا به نفع کمربندها نبود

 

خانه از سوراخ های زیادی اتاق داشت

در ها به سمت آدم ها نبودند

درها برای در رفتن آمده بودند

ما

از در نمی رفتیم / در می رفتیم

به قول بزرگان

انسان ها در پیراهن شان دکمه دست و پا کرده بودند

دکمه پاره کرده بودند / کرده ها پاره کرده بودند

عمری از من گذشته بود و وقت از کوچه ها عبور داشت

نگاه کن !

لای وقت های رفته / هنوزم

به قول بزرگان شده ام

زین پس به جای وقت های نرفته

از من بروید !

+ نوشته شده در  86/03/11ساعت 5  توسط اسماعیل مهران فر  |