تبليغاتX
اسماعیل آباد

اسماعیل آباد

سلام - پیشتر از همه عذرم را بپذیرید ! من این پست را قبلا به مدت دو روز

 آپ کرده بودم که به علت یک سری از اصلاحات آن را به حالا موکول کردم .

 ببخشید از اینکه در سال ۱۳۸۵ اسماعیل مهرانفر خوبی نبودم . سعی می

 کنم خودم را در این سال جدید اصلاح کنم و دیگر مرا با موهای بلند نبینید .

سال خوشی را برایتان آرزو می کنم . این هم آخرین کار در سالی با موهای

 بلند ... 

.

.

.

مردی هستم شلوغ

 

چیزی اگر بر می دارید

 

سر جایم بگذارید

 

نمی شود که جهانی شوم در این اتاق

 

خودم از خودم می روم

 

                              > اینجوری

 

چه خو ب شد !!! که بچه از مادری افتاد !!!

 

و ناف من برید و مهران فری افتاد !!!

 

و منحصرا می شوم اسماعیل مهران فر

 

دستی در جیب دارم

 

یعنی از جیب هایم یک دست کم دارم

 

همین آدم مرا در تنگنا گذاشته بود که باشم اش

 

باشد خب شدم اش

 

و با زبان درازم به تجربه ای زبانی لیس زدم

 

                                                       > اینجوری

 

یکی از اسماعیل ها هستم

 

کسی که دست خودم نیست

 

کسی که دستم نیست

 

به سمت بیست سالگی می روم شاید

 

کسی به دست و پای یک دختری افتاد

 

خدا کند غریبه باشد ! خدا پا داد

 

و چشم من چرید و از خواهری افتاد

 

حرفی از پشت سر دارم نگویی نه

 

به اینکه داشتم می خندم

 

به اینکه ندارم می روم

 

و با شما

 

که یکی از انواع نیستید

 

سر رابطه ای دارم

 

- نه !

 

شما

 

مرد شلوغی هستید !

 

نمی شود از شما برداشت !

 

شما

 

نوعی از خودتان دارید !

 

نمی شود به همین راحتی کسی باشید

 

                                   اسماعیل مهران فری باشید !!!

 

+ نوشته شده در  85/12/26ساعت 5  توسط اسماعیل مهران فر  | 

نقدی بر دفتر صدای موجی زن

اثری مشترک از مونا زنده دل و هدی قریشی شهری

مرا ببخش اگر حالم آنقدر خوش نیست

هنگامی که هر هنری در ماهیت خود عبارت از شعر است ، می باید معماری ، نقاشی و موسیقی ریشه در شعر داشته باشند . لیکن مادامیکه چنین بیان می کنیم ، شاید در مورد شعر دچار سوء تعبیر شویم . اما تغزل ، صرفا یک طریق از طرح روشنگر حقیقت و شعر در معنای وسیع آن است  . در عین حال شعر در معنای دقیق آن ، مقامی ممتاز در بین تمامی این هنرها داراست . به منظور ادراک این امر صرفا می بایست به زبان پرداخت .

زبان صرفا از تجملات ، جملات و کلمات فاخر نمی گوید . زبان ، نوعی هنجار به همراه دارد که امور رایج  را به حرکت وا می دارد و موجود را به وجودش در حضور می آورد . اما غزل که موضوع این نوشتار است نیز به نوعی دیگر از این زبان و بازی هایش می پردازد . نگاهی به فرهنگ ها و لغت نامه ها ، ما را به آن سمت می برد که غزل یعنی این ، و سمت های دیگر بسته . چه کسی تکلیف این پرانتزها را می بندد ؟ حالا که غزل سر از این پرانتز ها در آورده ، ربطی به ما پیدا کرده ؟

به سراغ زبان می رویم . برویم ؟ یا صبر کنیم زبان به سراغ مان بیاید ؟ زبان هیچ وقت عبارت از اظهارات شفاهی یا کتبی صرف نیست که می بایست مردم را به یکدیگر بقبولاند . زبان ، صرفا عبارت از کلمات و جملاتی نیست که امور مخفی از نظر را به صورت امری مرسوم در آورد .

زبان است که قالب را می نامد . موجود را می نامد . طرحی را می نامد . ساختار را می نامد و در وسعت اندیشه ای که ایجاد می کند خود را به آن القا می کند و به جزئی گریز ناپذیر از آن بدل می گردد ، بگذارید حالا کمی جهت بدهیم !

هدف بررسی دفتری است که دیگرگونگی اش در غزل امروز ، در اکثر صفحاتش صدا به صدا می چرخد و راوی از آن نوعی که باید ، دست به دست می چرخد و منِ مخاطب ، درگیریِ این را دارم که از که می گوید ؟ و چرا در من چند صدا وول می خورند ؟ و من چرا ، روایت را طوری که دوست دارم می پذیرم  ؟ این مقام ها ، جایی از آثار به من داده می شود و گاهی عرش را روی فرش راه می روم ، یعنی نگاه در من ، منکرِ یک فرد عامی می شود و از اینکه می توانم بفهمم ، لذت را در پیوندی پویا به خودم می آورم .

این دفتر اصلا به این حسادت نمی کند که چرا در طاقچه های هزار ساله خاکی برای خوردن ندارد . غزل نو ، رفته رفته به ماهیتی مشخص دست یافته که در آن از بازی های زبانی گرفته تا هنجار شکنی ها ، آشنایی زدایی ها و سر باز زدن از کلیشه های شعر سنتی یافت می شود ، همه گونه .

در زمینه ی شکل و فرم ، می توان به دست بردن در قافیه و پیوستن مصاریع به یکدیگر ( که از بدیهیات آن می توان به فلش گذاری ها در جهات اربعه اشاره کرد ) خروج از روایت های طولی و کسل کننده و بیانگریِ روایتی خطی ( عمود بر ذات شعر ) و طرح معما گونه ی مسائل اشاره کرد .

زبان ، امروزه جدا از ذات شعر و تفکر شاعر نیست . شاعر نمی تواند خود را در گنجینه ای از موهومات و بیتوته ی فقیرانه ای از کلمات محدود کند و خود را اسیر چند شاخه گل و یک قفس قناری پرکنده نماید . من این روزها ، انرژی  هسته ای در سلول هایم ، اورانیوم پراکنی می کند ، پس چرا با این چاقوی میوه خوری ، مدام باید به جان امیرکبیر بیافتم  و خونش را دوش بگیرم ؟

نگاهی کلی به غزل های این دفتر ، یقینا شما را به این حقایق آگاه خواهد کرد . من بخش اعظمی از این نقد را ، حالا که دفتری دوباره پیش رویم باز می شود نوشته ام و اکثر مطالب در دید اول به ذهن رسیده اند . اصلا به نگاه های فرمالیستی ، فمینیستی و خیلی از نگاه های دیگر که دوست دارند پنهان بمانند ، توجه نکنید ! اینجا زبان می خواهد  خود را بروز ندهد . شاعر می خواهد خود را در بافتی بنمایاند که خود را سردمدار این امور نشان نداده ، اما همه کاره ی این بازار باشد .

شعر های مونا زنده دل در بافتی اتفاق افتاده که خود را به زبان عامه پسند دهه ی x نزدیک تر می بیند . خودش را درگیر قطعیت های آکادمیک نکرده و تاویل پذیری آثار ، سیلی به راه انداخته که در آن ماهی ها ، تنها با ماهی تابه خود را سرخ نگه می دارند . و مهمان نمی داند خود را به کدام نزدیک تر می بیند .

باید که در ادامه ی او زندگی کنم

توی شناسنامه ی او زندگی کنم

این کلمات و زبانی که در اجرای آن به کار رفته ، معلوم می کند که سطحی به آن پرداخته نشده است . شاید از همان جملات و کلمات فاخر ، خبری نیست ، اما زبان به کمک و سراغش آمده و از سراغش رفته و شعری را از سطح به عمق رسانده است . در همین بیت ، ادامه را می بینیم که چگونه به ناچاری زن در مصراع دوم تبدیل شده . اینها همان هایی است که اثر را در برخورد با زبان به بن بست نمی رساند . اما نکته ای دیگر که در مورد آثار زنده دل می شود گفت اینکه از یک دید فرمالیستی اگر به بعضی از آثار نگاه کنیم ، اوزان غزل ها در خدمت محتوا نیستند ، یعنی ضرباهنگ آنها کمی به محتوا لطمه زده که البته از یک دیدگاه دیگر تمام این مشکلات می توانند در خوانشی دیگرگونه ، از بین بروند مثل این بیت  :

بهار آمده داغ نو به من بدهد

ترا بگیرد و احساس بی ... شدن بدهد

این از این :

به شعری از قریشی می پردازیم :

سکانس آخر : زن / پشت بام / یاس / سقوط

و رنگ قرمز / تصویر روی زن ... و سکوت

این زبان و این خیال پردازی ها که بیشتر به فضا سازی ابتدایی داستان می ماند ، کار را در بستری از روایت زدگی قرار می دهد ، این طرز بیان به نظر می رسد در غزل فرم جوابش را پیدا کرده و می خواهد با به کار بردن چندین کلمه و فضا سازی خاص خود ، منِ مخاطب را دچار تسلسل تصویری نماید ، شاید هم نخواهد اما این کار را کرده است .

مخاطب خود را در برزخی ناپیوسته و موهوم گم می کند . در غزلی دیگر از خانوم قریشی ( غزل شماره ی 40 ) استفاده از حرف (( واو )) بدون اینکه در خدمت ساختار و این نگاه ابتدایی منِ مخاطبِ غلط نقد کنِ کوته فکرِ ] من [ باشد به کار گرفته شده و به کسالت باری غزل دامن زده ، در حالیکه محتوا ، اصلا این را نمی گوید ، حالا برمی گردیم و با چشم یک فرمالیست به اثر می نگریم ، این واوها که در ابتدای هر مصراع تکرار شده ، دقیقا به یک سلسله کارهای اعصاب خورد کنِ پشت سر هم  می مانند که هر چند کم بوده و جسارت بروز بیشتری را نداشتند اما آمده اند و ذهن مخاطب را منتظر یک پایان در این روند خسته کننده گذاشته اند و به این تریب که در یک بیت مانده به پایان غزل ، پایان این کلنجار درونی راوی شروع می شود .

این هم از این :

اتاق تنگ شد از بس هوا ... که کم ... دارم

خفه ، خفه ، خفه می میرم از خودم ، دارم ...

سپید خوانی است این یا نه ؟ به کجا می برد یا نه ؟ تسلسل معنایی دارد یا نه ؟ اینها سه (( نقطه )) اند یا نه ؟ محض اند یا نه ؟ خفه باید باشم ، منِ مخاطب یا نه ؟ راوی دارد خفه می شود یا نه ؟ ولش کنید ! شما را و راوی را با این سوالات تنها می گذارم و نوعی رفتار ... ] سه نقطه [ از خودم خرج می کنم .

حالا می خواهم کمی از روایت بگویم که مطمئنا استفاده از روایت ، فرار از روایت و بعد پیوستن به روایت و هیچ کدام از اینها نمی تواند دلیل بر ضعف و انکار یک اثر ادبی باشد ، بلکه از این دیدگاه بررسی خواهیم کرد که آیا این روایت گریزی ، روایت مداری و  و  و در خدمت شعر بوده و آیا توانسته شعر را در کنترل خود در آورد .

هر جا که از روایت بحثی به میان می آید ، پای قطعیت و عدم قطعیت و تاویل پذیری و الی آخر در متن باز می شود .

در آثار زنده دل ، روایت محض بر اثر حاکم است ! حاکم نیست ! این را من تعیین می کنم که هست یا نیست ! من که در جایگاه یک اسماعیل مهران فر هستم این قول و این نوع بیان را دوست دارم روایتی محض بدانم ، حالا خودتان ببینید در آثاری که به صدور حکم می پردازند یا نمی پردازند باید با چه دیدی نگاه کرد ؟ غزل در ایران دچار نوعی نگرش کلاسیکِ خاص نیست ، غزل پس از دهه ی x و پس از اینکه غزل x و y فروکش کرده ، در آغاز تولد به روایت ها کلان نگر و خطی روی آورده ، شعری که در آن روایت محض را می بینیم ، راوی را به  شکل یک دانای کل در آورده و به قطعیت خواهد رسید . دچار چند معنایی هم شده ، که نشده . چند معنایی هم نوعی محدودیت به وجود آورده ، که نیاورده . اگر آورده باشد که اثر را از عدم قطعیت دور کرده . شعرهای قریشی بر خلاف آثار زنده دل از این خاصیت بیرون زده و به روایت ها ی خطی و اتفاق های در یک بیت افتاده روی آورده و این باعث آن است که مخاطب در نگاه اول به عمق نپردازد و خود را به یک دید و نگاه سطحی محدود کند . در هر حال در این دفتر ، همه جور آدمی پیدا می شوند : یکی پرنده ای یاد ندارد که زندگی بکند / یکی تمام پنجره هایش فقط خراب شده / یکی فقط به شعر آمده بگوید ] من [ / یکی عزیز دل می شود / یکی به دست درازی اطرافش فکر می کند / بله این یکی ها خیلی به دو نرسیده اند و در نطفه ، گرایش به صفر داشته اند .

در این دفتر به فرم هم پرداخته اند ، هم به غزل روایی دهه ی x ، هم به غزل سپید ، هم به پست مدرن ، که اینها همگی دست این دو زنِ مرد را بسته اند . مردانی که هم ذات پنداری خود را با مخاطب قطع نکرده و از این بابت که قطعیت در این آثار موج می زند و از آنجایی که حرف مرد یکی است ، به حرف هایشان می پردازند و در دادگاهی غیر علنی ، هی حکم صادر می کنند . صادر نمی کنند . بر علیه من که شما را بخشیدم که حالتان آنقدر خوش نیست .

 

 

+ نوشته شده در  85/12/13ساعت 10  توسط اسماعیل مهران فر  | 

این مقاله یکی از دیگرهای چیست ؟

 

می دانم که این نوشته ها پبش از این نیز نوشته شده اند و کارها کرده اند و چیزها ندیده اند . پس لازم را می بینم که در این نوشتار حواسم را جمع کرده و خیلی از چیزهایی را که مجبورم بعد ها به آن جواب دهم از همین جا و یکطرفه ، طفره بروم .

پست مدرن می آید که به به یک سلسله ساختارشکنی ها و دیدگاه ها و نظر گاه ها دامن بزند و تا کنون توانسته در بسیاری از هنرها که سر آمد نفوذش را در معماری می دانند رخنه نموده و دگرگونی های سازنده ای را باعث شود .

پست مدرن در هر حوزه ای که رسوخ داشته و انجام وظیفه نموده ، کنکاش و تحرک های فکری بسیاری را باعث شده  ، اما صبر کنید ! یک جای این پا می لنگد . بله ! مخالفان بسیاری دارد . البته نه در تمام هنرها . در بسیاری از آنها توانسته جایگاهی ثابت بیابد و در برخی از آنها هنوز اتاقی برای زیستن نیافته . موضوع مورد بحث ما یعنی شعر هم از این قاعده یک چیزهایی را دارد. هنری که می خواهد هر لحظه با سنت بستیزد آن هم ستیزی که به نابودی نیانجامد ( از این پاردوکس ها در این نوشتار بسیار خواهید دید ) . بله با سنت می ستیزد و نمی ستیزد و نگاهی آینده نگر دارد و ندارد . اصلا چرا آینده مگر همین حالا خودش را کجا جا گذاشته که ما سراغ از قبل و بعد می گیریم و اینقدر ...

هیچ کدام از این افعال مثبت و منفی را نمی توان به صورت قطعی به چند کلمه چسباند و آبش را خورد . اینجا قطعیتی در کار نیست و همه چیز محکوم به یک فرجام نمی دانم چیست . هنجار خود را به زبان سپرده و شاعر خود را به هنجار و من که حالا این جمله ها را می نویسم کاملا به دیدگاه خود آگاهم و آگاه نیستم .این نوع خاص از دیدگاه که هم اکنون در ایران به ژانری محکوم بدل گشته ، به نظر می رسد خوب به جرمی که مرتکب شده ، آشنایی دارد و به نظر می رسد که تنها محکمه ای با عدالت عامه مردم تکلیف تعیین می کند .

خیلی ها بر این عقیده اند که ما هنوز مدرنیته را طی نکرده ایم و هنوز در حال گذار از این دوره هستیم  . پس لازم را می بینم که می خواهد به مدرنیته هم بپردازد .

مدرنیته با دیدگاه جهانی روشنفکری ، یکسان تصور می گردد ، این رویکرد موفق و قدرتمند در حوزه ی طبیعت و فرهنگ رخ داده است تا بر اجتماع ، اقتصاد ، اخلاق ، ساختار های معرفتی و دنیای مدرن ما مسلط شود . استدلال بشری همانگونه که در تفکر قیاسی ریاضی و فیزیک نمونه سازی و مدل سازی شده آمده است تا جایگزین تفکر ، خرافه پرستی مذهبی و سایر شکل های عقلانیت گردد . حال ما زبان خود را که بر آمده از چند صد سال سابقه در این کشور می باشد در مقابل این عنصر ( مدرنیته ) قرار داده ایم ( ببخشید داده بودیم ) که من فکر می کنم این آثار به نحوی محتوم جای خود را باز کرده و حالا جایشان هم اصلا روی طاقچه ها خالی احساس نمی شود . شاعرانش را هم خودتان به نحوی مطلوب در چند و چون آمد و رفت شان بوده اید که من لازم نیست آن همه زندگینامه های کلیشه ای را مجددا تکرار کنم ، کارهای نکرده و کرده ای که اصلا جایی در این نوشتار ندارند .

شاعرانی که در دوره ای که به تقابل سنت و مدرنیته مشهور بوده ظهور کرده و کار خود را کرده و بار خود را بسته اند تا در این تاریخ ادبیات پر رفت و آمد ، جای خود را در صفحات پایانی پیدا کنند .

پس زبان را باید به حال خود گذاشت یا نه ؟گذر زمان هر کاری که دلش می خواهد بکند یا نه ؟ آیا مدرنیته ، همینگونه و به سادگی جا در دلتان باز کرده که حالا همینجوری برود ؟

آیا مدرنیته همینگونه آمده و هیچ راننده ای نداشته ؟

پس بیژن جلالی را که می خواهد در این ادبیات بشناسد  ؟ آیا دادن جایزه ی بیژن به چند تا کتاب چاپ کرده او را به ادبیات خواهد شناساند ؟

حتما اینطور نیست و این مقابله صد در صد هدفمند بوده و مبارزان زیادی داشته که از دل این مبارزات اینانی به وجود آمده اند . حالا می خواهیم بیشتر به پست آن مدرن بپردازیم و اینکه آیا طبقه بندی خاصی تعریف شده که باید حالا نیاید و بعد از گذار چند روزه بیاید ؟

_ در ایران خیلی اتفاقی سر وکله ام پیدا شد . خودتان مرا آوردید . من که ادعایی نداشتم شما که دست مدرنیته را از پشت بسته بودید . من به برادرم احساس احترام می کنم . اما تنها احساس احترام . پا از گلیشمش دراز تر نداریم که نداریم . خواستیم داشته باشیم برادره دیگه کاریش نمی شه کرد .

بیا اصلا از تفاوت هایمان بگو تا ببینی حق با من است یا نه ؟

من می گویم ساختار دادن ، ساختار ندادن ، ساختن و به کار گرفتن ، به کار گیری این زبان دراز جایی غیر از خودش ، سر جای خودش ، معلوم نبودن ، گم شدن سرِ جایت ، فروپاشی ، کثرت ، چند معنایی ، چند صدایی اصلا بی معنایی ، فرار از روایت ، چند روایتی و خیلی از چیزهایی دیگر که الان یادم نیست در دست مخاطب باشد حالا جایی پیدا نمی شود که من آنجا بنشینم و هی لقمه هایم را روی هم بچپانم و یک آهنگ ملایم و یک قلیان و یک چای لب سوز هم پشت بندش بخورم .

می خواهم خودم را از این کیف و حال تکراری نجات بدهم و در هر برهه از زمان که دلم خواست کلاسیک فکر کنم ، نئوکلاسیک فکر کنم ، اصلا همینجوری فکر کنم و از بی نتیجگی به نتیجه ای برسم . من به این اعتقاد دارم که هر چیز بدون نتیجه ای بزرگترین نتایج را به دنبال دارد . من ذهنم را آشفته می کنم و تا در این آشفتگی چیزی پیدا کنم . حالا او با تفکر کهنه اش می آید و در این تفکر گم می شود و یکی باید همیشه دستانش را بگیرد تقصیر من چیست . من ساختار را روی خودم آوار می کنم  ، فرم را در خودم حل می کنم ، فرمالیست هستم ، لکنت زبان هم دارم و در حین لکنت از شما سریع تر حرف می زنم ، از اون هم همینطور . /

کلمات در من حل می شوند ، محتوا می خواهد چیزی از فرمم بردارد . ساختار هم که دستش به همه جا می رسد . من مانده ام با هزار دست دراز و کوتاه . حالا این برادر تنی یا ناتنی آمده ادعای ارث و میراث می کند . خب همه اش مال ا و من فقط یک تکه فضا می خواهم که خودم را در آن حل کنم و دوباره رسوب کنم تا رسوبم باز جای استفاده داشته باشد . این هم از این ، مقرون به صرفه هم که هستم .این همه چیزهایی را که من گفتم ، یکی را از این مثلا برادر بخواهید اگر یک جواب قانع کننده داد من از این مملکت خواهم رفت و می گذارم شما همچنان از این گذار بگذرید . آنقدر نمی آیم که در برادرم به مطالعات ژنتیک بپردازید و مرا از آنجا هم نتوانید ردیابی کنید .

باور کنید من هستم اصلا بودم تنها یکی مرا پیدا کرد . من به ناتوانی ام اقرار نمی کنم . ناتوانی ام را توی یک حجم به قدرت می رسانم و به  ناتوانی واقعی می رسم . من به آنجا یی از نادانی می رسم که نادانی را در این فرم و ساختار و محتوا و نگرش و گریز و روایت و ... حل کنم و آنچنان مخاطب را منفجر کنم که پی به نادانی اش ببرد می گویید نه یک بار فقط !

به امتحانش می ارزد .

و اما شعری که در نظر دارم ( البته با اجازه ی خانوم فاطمه اختصاری که غزلی با این قافیه دارند و خیلی های دیگر )

 

جنین گم شده ای ! اتفاق معمولی ،

که روی دست خیابان به گریه مشغولی

که رفته گر به خودش می کشید با جارو

به خاک سینه ی خود در روایتی طولی

زمین به نسبت خود اتفاق کم دارد

تنت به نسبت من یک اتاق کم دارد

بیا که بشکنمت باز تا برت دارم

تورا ببینم و من را ندیده بگذارم

کنار جمجمه ات سایه ای لگد می خورد

و پشت پنجره هم سایه ای لگد می خورد

برای جمجمه یک سایه در نظر دارم

برای پنجره دندان عقل می کارم

چه خالی از خودتان می شوید ، بسترها !

چه رختخواب قشنگی شدید ، دخترها !

شبیه (( گم شده ام دستم از خودم کوتاه ))

و دختری که بیافتد به جان بی پولی

همیشه از سر و کولش دو مرد می افتند

دو مرد بی خودِ مضحک ، دو مرد معمولی

که روی دست خیابان به گریه مشغول اند

که روی دست خدایان چند مجهولی

دوباره یک عدد از امتحان مان گم شد 

دوباره دست خیابان ، دوباره بی پولی

+ نوشته شده در  85/12/02ساعت 20  توسط اسماعیل مهران فر  |