تبليغاتX
اسماعیل آباد

اسماعیل آباد

باز هم این غزل با ما کنار آمد

نمی دانم

چند وقت پیش بود که ...

.

.

.

(( آمد شبی برهنه ای از در )) به پای گوش

یک مرد کهنه با خدماتش پس از فروش

از من سراغ چشم خودش را گرفت و دید

حمام من کسل شده از گریه های دوش

جریان نمی دهد به خطوطم چرا چرا

جریان نمی دهی که بیایم به عقل گوش

از لا شریک دست تو یک مرد مانده است

این از قبیل تازه ای از مرد خود فروش

لب هایم از که بوی تنت را گرفته اند

گازم بگیر و یک کمی از اشتها بنوش

***

آمد تمام حادثه را جفت و جور کرد

یک مرد تازه با خدماتی پس از فروش

+ نوشته شده در  85/10/28ساعت 9  توسط اسماعیل مهران فر  | 

تقدیم به خود...........َ

 

 

***

پا

برای بریدن

دارم آقای کفش

دهانت را ببند !

+ نوشته شده در  85/10/13ساعت 7  توسط اسماعیل مهران فر  | 

       از درآمد بدم می آید         

 

 

می خواهم گرسنه بمانم .

 

 

.

 

 

.

 

 

 

.

 

 

 

 و اما شعر ...

 

 

...چند بار بگویم آقا !

 

و بازی شروع شد

 

با دختری که پشت این پالس ها

 

دل از خطوط می برد .

 

 

_ یک بار هم شده

 

خط باش و بگو با چه کسی حرف می زنم

 

خانوم یا آقای اشتباه !؟

 

گوشم پشت این همه جریان به تکاپو می رود

 

و یکی ذهنش شماره می خواهد

 

                  شما را می خواهد

 

می گیرم

 

هفت رقم به نام هفت نفر

 

هفت رقم قرض می گیرم از انگشتانم

 

                                        می دهم به خورد خطوط

 

به همین سادگی تماسم

 

محرم می شود با تمام خطوط

 

خطوطی که از من اندیشه ی مثبت می خواهند

 

_ باور کنید !

 

ذهنم اتاقی است منهای صفر

 

با درجاتی از کار برکنار شده

 

یادم می آید شماره ام صد و چند است

 

یادم می آید

 

تماسی که  می خواست بر من عمود شود

 

به علاوه ام کرد با خطوط

 

و پالسی که دوست داشت

 

                       شما را گفتن

 

                       به شما زدن

 

                       شما را گرفتن

 

بر خلاف میلش اشغال می زند .

 

 

 

_  خوب بود

 

فیشِ این ماهم

 

پر از صدای تو بود

 

حالا که نیست

 

خیلی کلیشه ای اعتراف می کنم

 

_ نمی خواستم آرامشِ  شبکه را

 

مختل کنم

 

می خواستم آزاد بزنم

 

اشتباه جواب داد

 

اشتباه

 

 دستم را گرفت

 

و در حنا گذاشت .

+ نوشته شده در  85/10/08ساعت 5  توسط اسماعیل مهران فر  | 

  

 به آنها که زندگی دارند و زندگی ، آنها را ، گاهی ...

.

.

.

 

به آثار برگزیده ی این دست

 

کسی به لیاقت بدهید

 

می گویند زنی دارد

 

در انگشت

 

می چرخد به باد هوا و

 

می گیرد به باد هوا

 

می گویند

 

زندگی دارد

 

در مشت

 

این را بگذارید

 

به حسابِ البته ها

 

( پرانتزی باز و پرانتزی به امانِ خدا

 

 

 

می گویند امروز

 

فردا را بسپاری به کفش

 

پا برهنه نمی آیی

 

و دیگر با عقل

 

جور در

 

می آیی .

+ نوشته شده در  85/10/02ساعت 5  توسط اسماعیل مهران فر  |