خوشحالم که دستم به دامن بعضی ها
نیست
شعری به سفارش خودم
نه کنگره
نه جشنواره
نه کویر و نه گریز و نه ...
می دانم از که
از چه باید ...
نوشته ام به نام اتاقم
میزم
تفکرم
شاید به حال بعضی ها گریسته ام
مثل اینکه
.
.
.
.
.
ذهنم اتاق نموری شده ببین !
این جلبکی که شما را کپک زده
فکری به خط و به خالت نشان بده
ای قفل خسته ی درهای لک زده
***
از پشت پنجره انگار مرده ام
سرطان چشم من امشب دویده است
لطفا به سمتِ تنم اشتباه کن
دستی که توی پتویم خزیده است
***
این بالش از سرِ من طفره می رود
شب را به رخت و به خوابم بده برو
اصلا به این نشدن فکر هم نکن
امشب تنم نفسی می دهد به تو
***
این قفل های خطا را که می کنم
تن را به حادثه زنجیر می کنی
هی زن به خاطرِ چی بحث می کنی !
هی زن به وصله ی کی گیر می کنی
***
امشب به خاطرِ این محرم ات شدم
جورم در آمده با عقل رختخواب
هی حس ممتدمان را به هم نزن
این صبح لعنتی آمد
بیا بخواب !
