تبليغاتX
اسماعیل آباد

اسماعیل آباد

اتاق روي خودش

 

أوار شد

 

و از حوض خالي كرد 

 

                                      دلش را توي حيات

 

 

حيات

 

كه جلوه اي از دروازه داشت

 

دست ما را مي گرفت

 

تا در كوچه

 

دست از قدم هاي مان بر دارند

 

يك روز كه كوچه

 

أخرين پا را گرفت

 

حيات مان به خودش أمد

 

                           ما

 

                           به

                            

                           حيات مان

 

پا به پله مي داديم

 

راه اتاق را

 

خوب ياد گرفته بود .

+ نوشته شده در  85/08/29ساعت 7  توسط اسماعیل مهران فر  | 

و توي اتاق

 

گونه هايت كه سرخ شد

 

فهميدم

 

زمستان در بخاري

 

جا مانده است .

+ نوشته شده در  85/08/28ساعت 6  توسط اسماعیل مهران فر  | 

 

راه که افتاد

لزومی از باید گریخت

پرنده

در چارراه ناچار پرواز کرد

خارج از مقوله ی زمین

و ایستادن را به پاهایش نداد

 

در می رفت

از پنج شنبه ای

که جمعه را به دنیا آورده بود

نزدیک صبح

از خودش بیدار می شد

در من به خواب

و خودش را به ساعت هشت می سپرد

به الی آخر

به اینکه

ای راه می درد دعاگو بونه منیه

بدا می چوشم کولایرم

ای پا ای راجی مره بوردنه منیه

بدا می چوشم کولایرم

 

از این شاعر تا کجا

چند طناب می شود گریخت

همین است که اندازه از قامت اعداد کوتاه می آید

ببین

فاصله دارد خودش را

                                  متر می کند .

 

+ نوشته شده در  85/08/27ساعت 9  توسط اسماعیل مهران فر  | 

پشت میزهای از رنگ رفتۀ دنیا

 

مردی همیشه تکمیل می شود و

 

                                             زنی زیبا

 

و من پشت همین رنگ های رفته

 

هر سال

 

چند تخم مرغ رنگی

 

                                 نوروز می کنم

 

می سپارم به هفته ها و روزها

 

زیر پای آدم ها

 

می خواهم روی کفشم

 

سنگینی کنمئ

 

و خودم را بسپارم به آقایی

 

که می رسد به تو از ابتدای شعر

 

                                             با زنی زیبا

 

تخم مرغی از نوروز بیاید

 

روز را نیمروز کند

 

و ما نفهمیم

 

کجای جهان ایستاده ایم

 

پشت میزهای از دست رفته

 

یا در آغوش زنی

                         به دست آمده

+ نوشته شده در  85/08/26ساعت 5  توسط اسماعیل مهران فر  | 

می خواهم از در بیایم تو

و وسعتی ببخشم به آمدن

و تو را در جلگه ای که آن گوشۀ اتاق

تشکیل شده

شروع کنم

شعرم را رطوبتی کنم بدهم به خورد مخاطب

و تازه سقف را

پایین بیاورم از اتاق

و درسطحی بالا فکر کنم

 

و شما

بانوی جلگه ایِ آن گوشۀ اتاق

یادتان باشد

من در وضعیتی

بالای چند قابله

به دنیا آمده ام .

+ نوشته شده در  85/08/25ساعت 5  توسط اسماعیل مهران فر  | 

خوابم از بالشم

آن طرف تر نمی آید

                   نه

                     می آید

که موی همسرم را فراری دهد

بدهد به خورد چشمانم

تازه بیاید

خرابم را رقم بزند

که پریده باشم از خواب هایت

بروم به خواب هایت

و جایم یک لحظه باشد

توی ساعت کوکی بالای سرت

اصلا

بیا و امشب را بیدار نشو

جایی ندارم

            بروم .

 

+ نوشته شده در  85/08/18ساعت 4  توسط اسماعیل مهران فر  | 

 زمین پس افتاد

از خشتی که رفت

و ما نشستیم در لحظه ی بعد

تقویم

جمعه ها ر ا حرام زاده اعلام کرد

و ما پیاده شدیم

از اگر که خدا بخواهد در لحظه ی بعد ...

 

اتاقمان

به ما اعتماد کرد

شلوارهامان

بدجوری به رخت آویز

عادت کرده بودند

و از فرط میخ ها

یقه هامان

سوراخ سوراخ بود

 

اتاق پس افتاد

و خانه روی دست معمار

                                       باد کرد .
+ نوشته شده در  85/08/15ساعت 23  توسط اسماعیل مهران فر  | 

گرانادا از شهر من آغاز شده است

از دکان های مه گرفته

تا عبور چروک پیرزنی

که تجویز می کند تخم مرغ هایش را

گرانادا در شهرم تمام نمی شود

در بن بست تاریخی این حوالی

که دیدم میرزایی از ذهن

در گیاه می رویید

و گل که می داد

گرانادا

در شهرم تمام می شد .

+ نوشته شده در  85/08/15ساعت 22  توسط اسماعیل مهران فر  | 

 و توی اتاق

گونه هایت که سرخ شد

فهمیدم

زمستان

در بخاری

جا مانده است . /

+ نوشته شده در  85/08/15ساعت 21  توسط اسماعیل مهران فر  | 

شب از روی یک تکه سیم اتصالی کرد

و تو با رشته ای سیاه

                              به من ملحق می شدی

کاغذ و کفش هایت هم بودند

آن قدر به راه دراز زدیم

که بیچاره خودش کوتاه آمد

به خودمان آمدیم و راهزن شدیم

البته اهلی بودیم

به اصلی که پذیرفته بودیم

در و دروازه عادت مان شده بودند

(( بیا برویم و بیا نرویم ))

می دانستم

گوش که اتصالی کند

جلسات تخت می شوند انفرادی

و شب توی لامپ اتاق خواب

به خودش می آید و تاریک

و ناگهان می شود همین یا همان حالا

چشم از سگرمه می رود

و تو با پایی جفت

به پیراهنم می آیی .

+ نوشته شده در  85/08/14ساعت 17  توسط اسماعیل مهران فر  | 

 

مادرم قانع بود

پدرم هرشب

پا در هوا

صف نان را به خانه می آورد

خواهرم

طبق عادت همیشه

به دلایل جوی

از آینه بدش می آمد

و برادرم

هر شب پتویش را شیک می پوشید

یک شب که مادرم

بیشتر از همیشه قانع بود

مرا از خانه بیرون کرد .
+ نوشته شده در  85/08/14ساعت 17  توسط اسماعیل مهران فر  |