یک دفعه می زند به سرم
زن بگیرم از بغل ناراحت شوم
و در ارتفاع
ایران را ببخشم
از هر که می زند به سرم
در می روم به من به همین کفش ته نشین در می روم
می مانم از مشکلی بزرگ بسازند
قدری از بغل ، اندوهگینم / از نمی خواهم
بهتر است از این شهر ناراحت شوم
و در سگرمه هایم زنان را مرتب کنم
( تا اینجا شعرم زن است )
سر کیسه ام به نام خودم
از جمعه جابجا شده ام – دو وجب
به جز خودم / دیوانه ام
حالا اگر فکر کنم هم اشکالی ندارم
تاثیرم از مغز بر نمی دارد
که با هر نگاه روسری ات را بردارم و پدری کنم
اولا پنج شنبه ای بی تقصیرم
دیروز ردپایم نیست
دوم نمی شود گفت
که ممکنم به خودم دست ببرم
و وسعتم جزئی از شهر شود
لنگه ام به لنگه ی جفتی شهوت داشت در حال حاضرم / نیستی ؟
گذشته از من بپیچ در كمربند
در وعده تکرارم کن
اصلا بچرخ و با هماهنگی پزشک
مخصوص دست های کثیفم باش
دارم می رسم هنوز ؟
یا من هنوز دارم از دست می میرم ؟
طرحم بماند به اجرا نمی رسم از بس چشم هایت معطل اند
در هر طریقه دستم باز است
کم می توانم گم شوم از دور و برم
بیشتر می خندم و پیدا می شوم از دست دوم پیراهنم
کم رو به راه خودم می روم
رو می دهم به آینه پر رویم بیشتر
با این حساب
از چند زاویه به دنیا آمده باشم خوب است ؟
( فعلا زنم )
ریشه می دهم از دست می دهم به هشتمین اختر تابناک
که مشهد را مسموم کنم / نبخشم
یا سلیقه ام را بدهم خیاطی بدوزند
یا با بلیط جنوب ، پروازم به پشت بخوابد
در واقع منم
رو می زدم به هر که منم
صبحانه در بهشت می زدم
رگ می زدم که وعده ی شامم را دنیا خورده
و از من چیزی به جز موریانه نمانده است .

